هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
مون جمنای
جنبهی خوبش:
⭑ مامانت کسی بود که واقعا از حرف زدن باهاش لذت میبردی. از مدرسه، دوستات، کسی که ازش خوشت میومد، یا حتی یه چیز کاملا اتفاقی که اون روز یاد گرفته بودی براش میگفتی و اون هم همیشه با ذوق و علاقه بهت گوش میداد.
⭑ شنونده خیلی خوبی بود. حتی بیرون از فضای مدرسه هم چیزهای زیادی ازش یاد میگرفتی، چون همیشه یه موضوعی برای حرف زدن، توضیح دادن یا خندیدن وجود داشت.
⭑ هرچی بزرگتر شدی، رابطهتون بیشتر حالت رفاقتی پیدا کرد، چون دیگه فقط به چشم مامانت بهش نگاه نمیکردی و میتونستی مثل یه دوست هم باهاش ارتباط بگیری.
⭑ اون بهت یاد داد که گفتوگو باعث نزدیکتر شدن آدمها میشه و هنوز هم وقتی کسی واقعا کنجکاوه بدونه تو چه فکری میکنی، چه حسی داری و چطور دنیا رو میبینی، احساس دوست داشته شدن میکنی.
جنبهی خشنش:
⭑ مامانت میتونست درباره تقریبا هر چیزی حرف بزنه، اما وقتی خودت ناراحت بودی، ممکن بود موضوع رو عوض کنه یا دوباره بحث رو به سمت خودش برگردونه.
⭑ توجهش هم میتونست خیلی نوسان داشته باشه ، یه روز میخواست همهچیز رو درباره زندگیت بدونه و روز بعد انگار از نظر ذهنی اصلا در دسترس نبود.
⭑ در دوران کودکی، ممکنه یاد گرفته باشی به جای اینکه واقعا با احساساتت بمونی و تجربهشون کنی، سعی کنی اونها رو با منطق و تحلیل کردن درک کنی.
⭑ ممکنه دقیقا بدونی چرا یه احساس خاص داری، از کجا اومده و چه معنایی داره... اما اینکه واقعا اجازه بدی اون احساس رو تجربه کنی، بدون اینکه مدام با خودت منطقیاش کنی یا خودت رو قانع کنی که نباید اینطوری احساس کنی، میتونه برات خیلی سختتر باشه.