با چراغی همهجا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس ، هیچکس اینجا به تو مانند نشد .
آدم نمیفهمه،نمیفهمه،تا وقتی که میشینه برای یکی تعریف میکنه اونجاست که متوجه میشه چه فاجعه ای رو پشت سر گذاشته. .
از مهر از آبان دلم دیگر نمی ترسد
از جمعه های ابریِ آذر نمی ترسد
بی تو تمام فصل های سال دلگیرند !
غم دیده از پایان شهریور نمی ترسد
گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن!
گاه می لغزد زبانم،بشنو و باور مکن !
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟
گفتم آری می توانم ... بشنو و باور مکن !