از مهر از آبان دلم دیگر نمی ترسد
از جمعه های ابریِ آذر نمی ترسد
بی تو تمام فصل های سال دلگیرند !
غم دیده از پایان شهریور نمی ترسد
گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن!
گاه می لغزد زبانم،بشنو و باور مکن !
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟
گفتم آری می توانم ... بشنو و باور مکن !
حالا دلش از همه گرفته بود ،
حتی از پرنده های آسمان که فارغ از همه جا پرواز می کردند!
از خودش ، از اطرافیانش ، از تمامِ آدم ها دلگیر بود . . .
مادرم میگفت:
عزیزم کسی را نرنجان؛
معصیت دارد
مادر جان آن ها که زندگی را به کامم تلخ کردند
مگر مادری نداشتند این را به آنها گوشزد کند ؟
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم
از غم انگیزی این عشق شکایت نکنم
من به دنبال تو با عقربه ها می چرخم
عشق یعنی گله ای از حرکت ساعت نکنم
عشق یعنی که تو از آن کسی باشی و من
عاشقت باشم و احساس حماقت نکنم
چه غمی بیشتر از این که تو جایی باشی
بشود دور و برت باشم و جرات نکنم
عشق تو از ته دل عمر مرا نفرین کرد
بی تو یک روز نیامد که دعایت نکنم
بی تو باران بزند خیس ترین رهگذرم
تا به صد خاطره با چتر خیانت نکنم
بی تو با خاطره ات هم سر دعوا دارم
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم
یک نفر میگفت دیدی آخرش سرما گذشت
موسم گرما رسید و فصل سختی ها گذشت
گفتم آری دیدم اما کاش می دیدی توهم
بین سرد و گرم این دنیا چه ها برما گذشت . . .