من با جوهر خشک شده و نه چندان جالبی چند وقت پیش چیزی نوشتم که با ایده ی الکس...استارت ی داستان جدید شد...
موهای مشکی آشفتهاش، انگار یادگار دعوایی خیابانی در دل آن کلانشهرِ رو به موت بود؛ درهم، خاکآلود و بیاعتنا به هر چیزی که اسمش نظم بود.
لباسهایش؟ چیزی جز تکهپارههایی نبود که به تن نحیفش زار میزدند.
و اما خودش…
با همان نیشخند کج و بیباک روی لبهایش راه میرفت؛ جوری که انگار تمام آن کوچههای خفهکننده به او تعلق داشتند.
هر قدمش دهنکجی آشکاری بود به نظم پوسیدهی شهر؛ دعوتنامهای بینام برای آشوب.
نفسهای سنگینش در هوای سرد گم میشدند و هر دم و بازدم، بیشتر شبیه یک تیکتاک بود؛ شمارش معکوس برای زنده ماندن در جهنمی که هیچکس در آن امان نداشت.
جیبش اما…
یک ارکستر کوچک از سکههای نقره بود که با هر قدم، ملودی جیببری را در گوشش مینواختند.
اشراف احمق، آن بالا، پشت دیوارهای قصرهای پوشالیشان، به او نگاه میکردند؛ انگار موش فاضلاب کثیفی میان گلهای رز باغچهشان خزیده باشد.
غافل از اینکه شهر خودشان، گندیدهتر از هر فاضلابی بود.
مردم هر روز گرسنهتر، بیمارتر و خستهتر میشدند. بیماری، آرام و بیصدا، مثل موریانه ستونهای این پادشاهیِ در حال فروپاشی را میجوید.
و هوا…
هوا طعم فلز و مرگ میداد.
دنیای آنها داشت در سکوتی سنگین به ویرانه تبدیل میشد؛ اما پشت دیوارهای بلند قصر، هنوز صدای خنده و موسیقی به گوش میرسید.
دخترهای اشرافی، با لباسهای پفکرده و نقابهای سردشان، از پشت پنجرهها به او خیره میشدند.
مجذوبش بودند.
مجذوب آن جذابیت وحشی و ویرانگرش؛ جذابیت کسی که چیزی برای از دست دادن نداشت.
و او؟
فقط نگاهشان میکرد.
همان نیشخند کج هنوز روی لبش بود.
انگار تمام آن قصرها، تمام آن اشراف و حتی تمام آن شهری که داشت آرامآرام میمرد، چیزی بیشتر از یک نمایش مسخره برایش نبود.
نیشخندش قرار نبود به این زودیها محو شود.
نه تا وقتی که خودش تصمیم بگیرد.
نه تا وقتی که آخرین پردهی این نمایش پایین بیفتد.
سلامممم چطوریییی؟
پارت اولتتتت🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐پیتبهقخیمبمبنبتثهثخثمیمبنبتبتهیمیمبنبتبتبنبمبمبنبتابعبهبنثقخهقتبدبنبنبمبمینبپبتبنبممببمبنبتبنبمیمینبتینیمیکیمیمبپبتبنیمینینیتبتبنبنیمبمبگیحثهبتبتبتبتتبتقنثنینبتبتبت
#جیمی
✩°˖ ⋆。˚
سلامم مرسییمزمژنژمطمطومزپمژپدزمژپزدزنتزدپزنزدزپمزمزپزومزمزمزپژپز
لطفداریییتژنژخ