eitaa logo
Vaelora
16 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
و صدای خنده ی دلقک... آغاز سمفونی ی شومی بود که در تاریک‌ترین گوشه آشوب نواخته شد؛ آنجا که مرز میان جنون و حقیقت، برای همیشه فرو ریخت.
مشاهده در ایتا
دانلود
خب... اهم... سلامم اول اینکه... به طور کلی اینجا بر پایه ی هیچ مبنی شده..
من با جوهر خشک شده و نه چندان جالبی چند وقت پیش چیزی نوشتم که با ایده ی الکس...استارت ی داستان جدید شد...
خلاصه که امیدوارم جالب انگیز باشه براتون-
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
موهای مشکی آشفته‌اش، انگار یادگار دعوایی خیابانی در دل آن کلان‌شهرِ رو به موت بود؛ درهم، خاک‌آلود و بی‌اعتنا به هر چیزی که اسمش نظم بود. لباس‌هایش؟ چیزی جز تکه‌پاره‌هایی نبود که به تن نحیفش زار می‌زدند. و اما خودش… با همان نیشخند کج و بی‌باک روی لب‌هایش راه می‌رفت؛ جوری که انگار تمام آن کوچه‌های خفه‌کننده به او تعلق داشتند. هر قدمش دهن‌کجی آشکاری بود به نظم پوسیده‌ی شهر؛ دعوت‌نامه‌ای بی‌نام برای آشوب. نفس‌های سنگینش در هوای سرد گم می‌شدند و هر دم و بازدم، بیشتر شبیه یک تیک‌تاک بود؛ شمارش معکوس برای زنده ماندن در جهنمی که هیچ‌کس در آن امان نداشت. جیبش اما… یک ارکستر کوچک از سکه‌های نقره بود که با هر قدم، ملودی جیب‌بری را در گوشش می‌نواختند. اشراف احمق، آن بالا، پشت دیوارهای قصرهای پوشالی‌شان، به او نگاه می‌کردند؛ انگار موش فاضلاب کثیفی میان گل‌های رز باغچه‌شان خزیده باشد. غافل از اینکه شهر خودشان، گندیده‌تر از هر فاضلابی بود. مردم هر روز گرسنه‌تر، بیمارتر و خسته‌تر می‌شدند. بیماری، آرام و بی‌صدا، مثل موریانه ستون‌های این پادشاهیِ در حال فروپاشی را می‌جوید. و هوا… هوا طعم فلز و مرگ می‌داد. دنیای آن‌ها داشت در سکوتی سنگین به ویرانه تبدیل می‌شد؛ اما پشت دیوارهای بلند قصر، هنوز صدای خنده و موسیقی به گوش می‌رسید. دخترهای اشرافی، با لباس‌های پف‌کرده و نقاب‌های سردشان، از پشت پنجره‌ها به او خیره می‌شدند. مجذوبش بودند. مجذوب آن جذابیت وحشی و ویرانگرش؛ جذابیت کسی که چیزی برای از دست دادن نداشت. و او؟ فقط نگاهشان می‌کرد. همان نیشخند کج هنوز روی لبش بود. انگار تمام آن قصرها، تمام آن اشراف و حتی تمام آن شهری که داشت آرام‌آرام می‌مرد، چیزی بیشتر از یک نمایش مسخره برایش نبود. نیشخندش قرار نبود به این زودی‌ها محو شود. نه تا وقتی که خودش تصمیم بگیرد. نه تا وقتی که آخرین پرده‌ی این نمایش پایین بیفتد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلامممم چطوریییی؟ پارت اولتتتت🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐پیتبهقخیمبمبنبتثهثخثمیمبنبتبتهیمیمبنبتبتبنبمبمبنبتابعبهبنثقخهقتبدبنبنبمبمینبپبتبنبممببمبنبتبنبمیمینبتینیمیکیمیمبپبتبنیمینینیتبتبنبنیمبمبگیحثهبتبتبتبتتبتقنثنینبتبتبت ✩°˖ ⋆。˚ سلامم مرسییمزمژنژمطمطومزپمژپدزمژپزدزنتزدپزنزدزپمزمزپزومزمزمزپژپز لطفداریییتژنژخ
شب‌بخیر، اعلی‌حضرت خاموشی… فرمان دهید شمع‌ها را خاموش کنند؛ امشب دلقک دیگر برای دربار نمایشی ندارد. زنگوله‌ها را به خواب سپرده‌ام و خنده را پشت پرده پنهان کرده‌ام؛ اما اگر نیمه‌شب صدای قهقهه‌ای از راهروهای قصر شنیدید، نگران نباشید… شاید فقط جنون باشد که برای گفتن «شب‌بخیر» به دیدار شما آمده است.