eitaa logo
وهم.
235 دنبال‌کننده
56 عکس
18 ویدیو
0 فایل
-در وهمِ خویش، از انسان‌ها گریخته‌ام. -در آخر، چیست این آدمی‌زاد؟ - https://abzarek.ir/service-p/msg/4320227
مشاهده در ایتا
دانلود
وهم.
«امید، آخرین برگِ درختی است که پاییزش را باور ندارد.»
دیگر نه درختی هست و نه برگی، که امیدی بخواهد وجود داشته باشد. فقط پاییز ماند و خودش.
هیاهو/. در میان هیاهوی پوچ و توخالی زندگی، آن‌قدر دویده بودم که دیگر حتی یادم نمی‌آمد آخرین‌بار چه سال و زمانی بی‌دغدغه نفس کشیده‌ام. انگار تمام عمر، دنبال پناهی می‌گشتم که هیچ‌وقت پیدایش نمی‌کردم. در آدم‌ها، در شهرها، در آهنگ‌هایی که فقط چند دقیقه حواسم را از خودم پرت می‌کردند، در چیزهایی که قول آرامش می‌دادند، اما فقط سکوتی کوتاه به آدم قرض می‌دادند. امروز اما، دیگر توان دویدن نداشتم.
وهم.
هیاهو/. در میان هیاهوی پوچ و توخالی زندگی، آن‌قدر دویده بودم که دیگر حتی یادم نمی‌آمد آخرین‌بار چه س
سکوت/. بی‌اختیار خودم را روی زمین سرد رها کردم. سختی زمین زیر کمرم را حس می‌کردم، اما عجیب بود. این سختی، از تمام نرمی‌هایی که تا آن روز تجربه کرده بودم، مهربان‌تر بود. چشم‌هایم را بستم و تصمیم گرفتم برای چند دقیقه، هیچ‌کاری نکنم. نه چیزی را درست کنم، نه به چیزی فکر کنم، نه با ذهنم بجنگم. اولش ذهنم آرام نمی‌شد. فکرها، مثل مهمان‌هایی ناخوانده، یکی‌یکی از راه می‌رسیدند. نگرانی‌ها، حسرت‌ها، خاطره‌ها و سؤال‌هایی که همیشه بی‌جواب مانده بودند. هرکدام می‌خواستند دستم را بگیرند و دوباره با خودشان ببرند. اما زمین عجله‌ای نداشت. فقط ساکت بود. آن‌قدر ساکت که کم‌کم، فکرهایم خسته شدند و یکی‌یکی رفتند. بعد، صدای نفس‌هایم را شنیدم. نه آن نفس‌های کوتاه و بریده‌ای که همیشه از میان اضطراب عبور می‌کردند. این بار نفس‌هایم آرام بودند، عمیق بودند، انگار سال‌ها ریه‌هایم منتظر چنین نفسی مانده بودند. کم‌کم عضلاتم یکی‌یکی رها شدند. نه از سر شکست، بلکه از سر اعتماد. انگار بدنم بعد از سال‌ها فهمیده بود که دیگر لازم نیست همیشه آماده‌ی جنگ باشد. خون در رگ‌هایم روان‌تر می‌دوید، مثل رودخانه‌ای که پس از سال‌ها، دوباره مسیرش را پیدا کرده باشد. بعد، آرامش از راه رسید. امنیتی را حس کردم که هیچ‌وقت تجربه‌اش نکرده بودم. امنیتی، از جنس پذیرفته شدن. انگار جسم آدمی‌زاد، از همان روز اول، به زمین تعلق داشته و من تازه این حقیقت را فهمیده بودم.
وهم.
سکوت/. بی‌اختیار خودم را روی زمین سرد رها کردم. سختی زمین زیر کمرم را حس می‌کردم، اما عجیب بود. این
خانه/. زمان دیگر معنایی نداشت. انگار عقربه‌ها جایی دور ایستاده بودند و فقط من بودم و سکوت و زمینی که بی‌هیچ توقعی مرا در آغوش گرفته بود. آن لحظه فهمیدم شاید تمام این سال‌ها، آرامش را در جاهای اشتباه جست‌وجو می‌کردم. شاید گاهی کافی‌ست فقط چند دقیقه خودت را به زمین بسپاری. همان زمینی که از روز اول زیر پاهایت بوده و همیشه بی‌صدا منتظرت مانده است. وقتی چشم‌هایم را باز کردم، به ساعت نگاه انداختم. فقط هشت دقیقه گذشته بود. هشت دقیقه. و انگار سال‌ها از شانه‌هایم برداشته شده بود. چشم‌هایم را دوباره بستم. دلم نمی‌خواست این حس تمام شود. برای همین، فقط نفس کشیدم. عمیق، آرام، بی‌شتاب. انگار بعد از مدت‌ها، برای چند دقیقه، واقعاً به خانه برگشته بودم.
«بزرگ‌ترین تراژدی این نیست که هرگز به مقصد نرسیدیم، بلکه این است که فهمیدیم مقصد، تنها توهمی برای دوام آوردن در طول مسیر بوده است.»
پژواک.
وهم.
پژواک.
قدم می‌زد، غریب، آشفته، در لایه‌ای از حیرت غوطه‌ور. انگار که زمان و مکان برایش معنایی نداشت، گویی از جهانی دیگر به اینجا پرتاب شده بود. قلبم فشرده شد. جلو رفتم، صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد: «هی، حالت خوبه؟» سکوت. ثانیه‌ها کش آمدند، نفس‌گیر. هیچ جوابی نبود. دستم را به سمتش دراز کردم، اما همین که سایه‌ی دستم را حس کرد، عقب پرید، چشمانش وحشت‌زده بود. «در چه سالی هستیم؟» صدایش بریده بریده بود. من فقط با چشم‌های گرد شده نگاهش کردم. دوباره فریاد زد، این بار پر از استیصال: «با تو هستم. جواب بده. در چه سالی هستیم؟» لرزش غیرقابل کنترلی در صدایم بود که گفتم: «آذر، سال ۴۰۴.» ناگهان چهره‌اش درهم رفت، انگار تصویری هولناک در ذهنش نقش بست. شروع کرد به تکرار، مثل یک طلسم: «دی، خون، خیابون. دی، خون، خیابون.» سپس ادامه داد: «اسفند، جنگ، بمب. اسفند، جنگ، بمب.» نگاهی نافذ به من انداخت، نگاهی که انگار از ورای زمان می‌آمد. یک دقیقه. دو دقیقه. دنیا در آن نگاه خلاصه شده بود. بالأخره، با لحنی که دیگر نه وحشت داشت و نه حیرت، فقط نوعی تسلیم تلخ، گفت: «نمی‌دانم شما کی هستید و چقدر زنده خواهید ماند. فقط.. فقط مراقب خودتان باشید.» و بعد، در تاریکی شب حل شد، انگار که هرگز وجود نداشت. من ماندم و سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی بود. هنوز نمی‌دانم آن مرد چه کسی بود. مسافری گمشده در زمان، یا آینده‌ای که برای لحظه‌ای چهره نشانم داد. فقط از آن شب به بعد، هر بار که تقویم ورق می‌خورد و دی و اسفند نزدیک‌تر می‌شوند، زمزمه‌ی «مراقب خودتان باشید» دوباره در گوشم زنده می‌شود.
میان من و تو فاصله‌ای‌ست به وسعت تمام نبودن‌های تو و بودن‌های من.