سیزده آذرماه چهارصدوچهار. امروز هم گذشت. با تمام شلوغیهاش. امروز به مناسبت وفات خانمامالبنین ، خونمون روضه بود و من اونجا نبودم. جسمم اینجا بود و روحم اونجا.
امروز تا ده و نیم خوابیدم بعد از پنج روز سحرخیزی و بدوبدو و خستگی. اما هنوز خستگی از وجودم نرفته بیرون. امروز مشغولِ مهمونی و خرید و کلی درس بودم. بهترین قسمت امروز برام خرید روپوش سفیدم با نوارهای صورتیِ ملیح بود و وقتی که از مغازه اومدیم بیرون و هوای خنک پاییزی پرید تو بغلم و صورتمو ماچ کرد و بوی لبو پیچید تو دماغم.
امروز بهم یادآوری شد که صبورتر باشم و با حال خوب بگذرونم ایامو. بخندم و به نیمه پر لیوان توجه کنم. به قول رقیه ، بخندی هم میگذره نخندی هم میگذره ؛ پس بخند که خوش بگذره.
#بداهه
پزشکیان در سفر به کهگیلویه و بویر احمد: خودتان مشکلاتتان را حل کنید، من برای چه به استانها بیایم؟
+ دلم برای رئیسی سوخت...💔
باگ رابطه لانگ دیستنس با آدمای مهم زندگیت رو ایلهان برک خیلی قشنگ میگه: «همیشه کسانی هستند که در نهایت دلتنگی نمی توانیم آنها را در آغوش بگیریم؛ بدترین اتفاق شاید همین باشد..»
من یه هفته تعطیلی میخوام.
تو یه جای خلوت فقط خودم باشم و خودم و تو سکوت دراز بکشم و کتاب بخونم.
نباید امروز که دارم از خونه مادربزرگم برمیگردم خوابگاه ، خواب مامانمو میدیدم. دلم براش خیلی تنگتر شد.
ولان!
میخوام اگه پایهاید ، هرروز تا ۳۶۵ روز ، کنارهم شکرگزاری کنیم. خدایاشکرت🎀🩷
شکرگزاری روز دوم✨
یه جایی توی گوشیتون
یا زبر لب تو دلتون
همون جوری که دارید کاراتون رو انجام میدید.
خدارو هم شکر کنید
بابت تمام نعمت های با ارزشی که بهمون داده
ولی گاهی نادیدشون میگیریم!