ولان!
این هفته هم گذشت. با تمام تجربههایی که ازش کسب کردم. بعد مدتها با عزیزام رفتم بیرون. زیارت حرم نصیبم شد. سفرِ یک روزه تهران و برایِ اولین بار حرم شاه عبدالعظیم حسنی رو زیارت کردم.
کلی خندیدم. کلی خوشحال بودم. کلی حالم خوب بود. کلی برای آیندم برنامه چیدم. کلی با عزیزام حرف زدم. کلی تو شهر قشنگم قدم زدم. کلی هوایِ قمِ عزیزم رو نفس کشیدم.
فردا دارم برمیگردم. با اتفاقات جدید ؛ تصمیمات جدید ؛ خاطرههای جدید ؛ و یه کوچولو دلنگرونی تَه دلم هست ولی سعی میکنم که تماماً بسپرم همه چیز رو به خود اوستا ؛ چون میدونم که خیلی قشنگ بلده بسازه. از خودم خیلی وقتا خسته و ناراحت میشم که چرا وقتی میدونی که چقدر خدایِ آسمونِآبی ، پرزور و بینهایته ، نگران آینده و اتفاقاتش میشی ؟ چرا ؟ نمیدونم شاید باید خودم رو خیلی متوکلتر کنم و بیشتر خودمو تو بغل خدا ، جا بدم. ای خدای پر زورِ من:)رحم کن به آدمی که تنها سرمایهی زندگیش امید به تو و تنها سلاح زندگیش ، توکل و دعا و گریه است .. ای خدایِ سمیع و بصیرِ من !ما آدمها همیشه دنبال اینیم که کسی بهمون بگه : میشه و واقعاً هم بشه ! ما همیشه دنبال اون لحظهای هستیم که سری به نشونهیِ اطمینان برامون تکون داده شه و خدایا ، به من بگو ، کی بهتر از تو برای این اطمینان ؟ و ای خدای پر زورِ من:)قلبِ کوچیک من ، توان این همه نشدن رو نداره. میشه نشدنها رو به شدنها تبدیلش کنی ؟
ممنونم ازت بزرگترین اوستایِ زندگیم ؛ بابت تمام خوشیها و شعفها و از تهِ دل قهقهه زدنها.
#بداهه
دختره هم کوپهایم ، از وقتی که اومده داره با تلفن حرف میزنه ، اونم چرت و پرت محض. بکووووب داره حرف میزنه ، و کسی که پشت تلفنه ، مادربزرگشه و فقط ساکته و این حرف میزنه.
ولان!
دختره هم کوپهایم ، از وقتی که اومده داره با تلفن حرف میزنه ، اونم چرت و پرت محض. بکووووب داره حرف
محتوای حرفاش هم راجع به پارتنر خودش و دوستاش و هم کلاسیاش و دخترخالش و همسایه و دوست پارتنرش و دوستِ دوست پارتنرش و خلاصه هرکی که میشناسه. واقعا مادربزرگش با اون سن چطوری تحمل شنیدن این اراجیفات رو داره؟
دسشویی دارم ولی چون عجله داشتم تو راه آهن نتونستم برم و الان یه ربعه از تایم حرکت گذشته ، ولی قطار حرکت نکرده. و موقع حرکت فقط دستشوییها بازه.