ولان!
اینم از برایِ آزمایشگاه شیمی امروز🌡
امروز ب محض وارد شدن به آزمایشگاه ، یه بوی خیلی بدی خورد به دماغم و تا آخرِکلاس بو داشت همینطور تو کل وجودم میپیچید. نمیدونم تو کلاس قبلی چه ماده ای استفاده کرده بودن که همچین بوی غلیظ و افتضاحی داشت.
وسط کلاس انگار داشتم غش میکردم حالم یجوری بود. بعدش که با همکلاسیم تا خوابگاه پیاده میرفتیم دیدم اونم همین حالو داره. الآنم رو تخت مثل جنازه پخش شدم و انگار رو ابرام.
دیشب هیئت دانشگاه قسمتم شد ؛ با وجود اینکه گزارشکار فیزیکم رو ننوشته بودم و خسته و بیخواب بودم ولی اگه نمیرفتم قلبم آروم نمیگرفت. واقعا خوب بود ، روحم که این چند روز تو تلاطم بود ، آروم گرفت. فقط جای نرگس خالی بود.
ولان!
با رقیه نزدیک سه ساعته کف نماز خونه خوابگاه ولو شدیم و داریم درس میخونیم. نمیدونم والا این زن چی ف
یازده آذرماهِ چهارصدوچهار. از هفت صبح تا الان فقط همین الانه که رو تختم دراز کشیدم. در لهترین حالت ممکنم. هرروز به دروغ و شایعه بودنِ اون جمله که بری دانشگاه راحت میشی ، بیشتر پی میبرم 😔✨
ولی از اینکه امروز رفتم حموم و الان بویِ گل میدم خوشحالم ، از اینکه فردا میرم خونه مادربزرگم خوشحالم ، از اینکه امروز با همکلاسیام کلی گفتیم خندیدیم و بین کلاسا فیلم دیدیم خوشحالم ، از اینکه امشب با رقیه باهم شام خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم و کلی درس خوندیم خوشحالم ، از اینکه بعد تموم شدن درسمون ، ساعت ده و نیم شب با رقیه تو خلوتی و سکوتِ نمازخونه ، با صدای میثم مطیعی دعایتوسل خوندیم و حالمون جا اومد خوشحالم ، از اینکه اومدم اتاق و بیتا برام چای گذاشته خوشحالم.
#بداهه