ولان!
با رقیه نزدیک سه ساعته کف نماز خونه خوابگاه ولو شدیم و داریم درس میخونیم. نمیدونم والا این زن چی ف
یازده آذرماهِ چهارصدوچهار. از هفت صبح تا الان فقط همین الانه که رو تختم دراز کشیدم. در لهترین حالت ممکنم. هرروز به دروغ و شایعه بودنِ اون جمله که بری دانشگاه راحت میشی ، بیشتر پی میبرم 😔✨
ولی از اینکه امروز رفتم حموم و الان بویِ گل میدم خوشحالم ، از اینکه فردا میرم خونه مادربزرگم خوشحالم ، از اینکه امروز با همکلاسیام کلی گفتیم خندیدیم و بین کلاسا فیلم دیدیم خوشحالم ، از اینکه امشب با رقیه باهم شام خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم و کلی درس خوندیم خوشحالم ، از اینکه بعد تموم شدن درسمون ، ساعت ده و نیم شب با رقیه تو خلوتی و سکوتِ نمازخونه ، با صدای میثم مطیعی دعایتوسل خوندیم و حالمون جا اومد خوشحالم ، از اینکه اومدم اتاق و بیتا برام چای گذاشته خوشحالم.
#بداهه
ما شرقی شادیم فقط اگه آخر ویدیوها تو اینستاگرام اون مرده که داره هندونه میخوره رو نذارن.
سیزده آذرماه چهارصدوچهار. امروز هم گذشت. با تمام شلوغیهاش. امروز به مناسبت وفات خانمامالبنین ، خونمون روضه بود و من اونجا نبودم. جسمم اینجا بود و روحم اونجا.
امروز تا ده و نیم خوابیدم بعد از پنج روز سحرخیزی و بدوبدو و خستگی. اما هنوز خستگی از وجودم نرفته بیرون. امروز مشغولِ مهمونی و خرید و کلی درس بودم. بهترین قسمت امروز برام خرید روپوش سفیدم با نوارهای صورتیِ ملیح بود و وقتی که از مغازه اومدیم بیرون و هوای خنک پاییزی پرید تو بغلم و صورتمو ماچ کرد و بوی لبو پیچید تو دماغم.
امروز بهم یادآوری شد که صبورتر باشم و با حال خوب بگذرونم ایامو. بخندم و به نیمه پر لیوان توجه کنم. به قول رقیه ، بخندی هم میگذره نخندی هم میگذره ؛ پس بخند که خوش بگذره.
#بداهه