والهالا (به انگلیسی: Valhalla) در اساطیر اسکاندیناوی و همچنین در باور آنان، سرایی باشکوه و عظیم واقع در آسگارد بود که تالار کشتگان بهشمار میرفت و از آنِ اودین خدای خدایان بود. این تالار بزرگ پانصد و چهل در دارد. تیرهای به کار رفته در این تالار نیزه هستند و سرتاسر تالار از سپرهای بسیار پوشیده شدهاست. زرههای سینهپوش فلزی نیز برای ساخت نیمکتهای این تالار بهکار رفتهاند. یک گرگ از درب باختری تالار پاسداری میکند و شاهینی در بالای آن در پرواز است…
>تالار والهالا
> #Part_1
-هیراد
عمارت، چیزی خارج از تصوراتم بود. یه جایی دور از شهر و دنج. اول از یه حصار رد شدیم و با عبور از جاده ای کوتاه وسط جنگل، به در بزرگ رسیدیم. و دیوار های بلند و طولانی که حیاط رو تشکیل میدادن. وارد حیاط شدیم و دقیقا اونقدر بزرگ و سرسبز بود که جنگل به پاش سجده بکنه.
مهراد ماشینو توی پارکینگ برد و اضافه کرد :"عادی رفتار کن. ترس و اضطراب هم به دلت راه نده."
بعد با اون لبخند عمیقش نیم نگاهی بهم انداخت و از ماشین پیاده شد. نفس عمیقی کشیدم و پشت سرش پیاده شدم. نگاهی به کت و شلوار مهراد توی تنم انداختم که منو عین سیب زمینی تو گونی میکرد. بهش گفته بودم حداقل یه دست کوچیک تر بگیره برام که کل عمرم استفاده اش کنم ولی گفت برای خودمم که باشه همینقدری میگیره که جای رشد داشته باشم. انگار که بچه ی دوازده ساله ام.
به خودم اومدم دیدم مهراد داره صدام میکنه. چقدر صداش وقتی اسممو میگه قشنگه...
دنبالش رفتم. ساختمون بزرگی بود، از اون بزرگ هایی که دور و اطراف آدم پیدا نمیشه. و نمایی خوشرنگ، تلفیقی از سفید و رگه های طلایی داشت.
کنار پله های عمارت، جایی که مهراد بهم گفت ایستادم و نفس هامو شمردم؛ چون مطمئن نبودم سرگرمی دیگه ای پیدا بشه. طبق کلاسهای آموزشی که مهراد از خونه تا پارکینگ با هزینه ی گوش مفت برام گذاشته بود، باید می ایستادم و گوش تیز میکردم. گاهی باید راه میرفتم و گوش تیز میکردم، چشم تیز میکردم، حس شیشممو تیز میکردم تا هیچ مشکلی چشمش به عمارت نیفته. دوست داشتم بدونم دقیقا از چه چیزی باید محافظت میکردم؟ از چه کسی؟
یک ساعت به همین ترتیب گذشت. به جای جای مختلف عمارت سرکشی میکردیم و مطمئن میشدیم همه چی بر وفق مراده، تا زمانی که آخر، مهراد به ساعتش نگاه کرد و گفت :"الان دیگه وقتشه."
کنار پله های طبقه ی اول ایستاد. منم جهت اینکه ضایع نباشم یه جا همونجا ها ایستادم. چند نفر دیگه هم به عنوان نگهبان اونجا ها بودن.
و بعد، در ورودی باز شد. دو مرد وارد شدن.
اولین کسی که توجهمو جلب کرد، قد بلندی داشت که با اون کت مشکیِ بلند، بیشتر معلوم میشد. صاف و پر ابهت راه میرفت، چهره ی خونسرد مرموزی داشت، یه آرامش عجیب...
چشمامو سمت مهراد چرخوندم و دیدم به احترامش صاف تر ایستاد. همینکارو کردم.
خب، یارو جوون تر از اون بود که بخواد رئیسی باشه که مهراد تعریفشو میکرد. ولی حقیقتا، بیشتر از هر چیزی به رئیس بودن میخورد.
به مهراد سلام داد و از پله ها بالا رفت. اما بعد پله ی سوم دنده عقب برگشت و نگاهش روی من ثابت شد. و من در حاله ی ابهتش غرق شدم.
سرشو جلو آورد و سر تا پامو به طور دقیق و ورانداز کرد. داشتم خفه میشدم. ضربان قلبمو شمردم. چهل و سه تا در اون پونزده ثانیه. پونزده ثانیه محو چشمای سیاه و عمیقش. کاش میتونستم زود تر چشم ازشون بردارم.
بالاخره ازم کند و رد شد. اون یکی یارو هم دنبالش.
بعد ثانیه هایی نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و عضلاتمو شل کردم. و بعد، به تجزیه ی غلیان احساسات درونیم پرداختم تا اینکه مهرادو جلوم حس کردم که دستشو مقابل صورتم تکون میداد. "زنده ای؟"
"هنوز نفس کشیدن یادمه."
خنده ی کوتاهی سر داد.
شونه بالا انداختم و چند قدم حرکت کردم تا مطمئن بشم خشک نشدم.
گفتم :"این رئیست بود؟"
گفت :"ارباب. آره، چطور بود؟"
نیشخندی زدم. "جذاب."
باز یه لبخند کوچیک و عمیق تحویلم داد.
به دیوار تکیه دادم و به دوردستی خیره شدم. "بزرگه."
مهراد چرخید سمتم. "هان؟"
گفتم :"اینجا رو میگم. زمینشو چجوری گیر اوردن؟"
"دولت بهش داده."
نگاهش کردم. "برگهام... چطوری قانع شدن همچین زمینیو بدن به کسی؟"
به چشمام نگاه کرد. "چون یه امضا از یه نفر لازم بود. و ارباب بهش لبخند میزد و همکارش تفنگشو به سرِ اون نفر فشار میداد."
〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا
> #Part_2
-سالار
کارمون حدود دو ساعتی طول کشید بعد با بردیا برگشتیم عمارت. بردیا محافظ شخصی منه و همجا دنبالمه ولی اصلا تو دست و پا نیس . همینه که منو ازش راضی نگه میداره.
عمارت مثل همیشه بود. با توجه به فاصله از شهر سکوت و آرامش اینجا چیز عجیبی نبود البته که وجود مهراد هم بی تاثیر نیست. لعنتی تو پیدا کردن مشکل شامه سگ داره.
داخل عمارت جلوی در ورودی ایستاده بود. انقدر صاف و پرابهت که دوباره به داشتنش افتخار کردم. قدش فقط چند سانتی بلندتر از من بود ولی با وجود شونه های پهن و هیکل روفرمش در مقابلش شبیه پسر بچهای بودم که نیاز به محافظت داشت. چشمای آبی یخیش تیز و دقیق بودن و هیچ چیز ازشون پنهان نمیموند.
بهش سلام کردم در مقابل خیلی جدی جواب سلامم رو داد. ازش گذشتم داشتم از پله ها بالا میرفتم که حس کردم ترکیب نگهبانا بهم خورده. برگشتم و به جایی نگاه کردم که یه نگهبان جدید وایستاده بود.
یه پسرِ بچهسال جلوم بود که انگار کت شلوار باباش رو پوشیده بود. حاضر بودم سر کل زندگیم شرط ببندم که بزور ۱۸سالش میشد. نگاهی به سر تا پاش انداختم چشام روی چشمای سبز براقش ثابت موند.
چند ثانیهای به چشای من زل زده بود بعد انگار که به خودش اومده باشه سرش رو انداخت پایین و به کفشاش خیره شد. اما رنگش یکمی پریده و نفسش رو حبس کرده بود.
توی دلم به ری اکشنش خندیدم. انگار جن دیده بود.
بیخیالش شدم و به راهم ادامه دادم. به هر حال مهراد باید خودش رو برای توضیح دادن به من آماده میکرد. چون اون چیزی راجب نیاز به نگهبان جدید به من نگفته بود. اونم این بچه که هنوز پشت لبش هم سبز نشده بود.
دوباره یاد ری اکشنش افتادم. اینبار اجازه دادم لبخند روی لبام جا باز کنه. احتمالا اذیت کردنش باید کار سرگرم کنندهای میبود. به هر حال باید امتحان میکردم.
به طبقه سوم که رسیدیم وارد اتاق خوابم شدم و لباس عوض کردم و به جای اون کت شلوار لعنت شده یه پیرهن و شلوار راحتتر پوشیدم.
از اتاق بیرون رفتم و به بردیا که توی راهرو بود گفتم یکی رو بفرسته دنبال مهراد بعد به سمت در روبرو رفتم و وارد دفتر کارم شدم.
روی صندلی نشسته بودم آخرین تای آستینم رو صاف میکردم که دو تا ضربه به در اتاقم خورد.
"بیا تو."
در باز شد و مهراد اومد تو و در رو پشت سرش بست. سرش پایین بود و توی چشمای من نگاه نمیکرد ولی مطمئنا میدونست که واسه چی اینجا بود.
چند ثانیهای ساکت بود و بعد سرش رو بالا آورد و پرسید"ارباب کاری با من داشتید؟"
سرم رو سریع به نشانه تایید تکون دادم و گفتم"همچی رو رواله؟"
با لحن مطمئنی گفت :"همه چی."
"مثل اینکه ترکیب نگهبانا رو عوض کردی. تازه وارد داریم؟"
دستپاچگی آنی رو توی چشماش دیدم.
گفت :"اون..برادرمه.."
سوالی نگاهش کردم تا مفصل تر توضیح بده. ادامه داد :"خونه تنها بود منم نمیتونستم همونطور تنهاش بزارم.. به خاطر این حرکت ناگهانی عذر میخوام باید اول ازتون اجازه میگرفتم..."
سرمو به علامت منفی تکون دادم. "نیازی نیست به هرحال اگه بهت اعتماد نداشتم این غول دو سرو بهت نمیسپردم. حالا.. قراره کجا بمونه؟"
"توی عمارت شرقی با بقیه نگهبانا. اگه اجازه باشه کارشو به عنوان نگهبان همینجا شروع میکنه."
به صندلی تکیه دادم. "عمارت شرقی؟ نمیخواد بابا بیارش همینجا."
باز دوباره دستپاچگی آنی از توی اون چشمای آبی لعنتیش رد شد. "مطمئنین؟.."
برای اینکه مطمئنش کنم لبخند کمرنگی زدم. "البته."
سرشو به معنی دریافت دستور تکون داد. "هر طور مایلین."
صدای گوشیم بلند شد. نگاهی بهش انداختم و دیدم پیامی از طرف ساغر دارم. آره فرستاده بودمش یه مزاحمو از سر راه بزنه کنار.
به مهراد گفتم که میتونه بره اونم بعد از احترام گذاشتن رفت و درو بست.
گوشیمو برداشتم و پیامو وا کردم. یه عکس بود. کنار جسد تیکه پاره ی یارو دو گرفته بود، درحالی که قطرات خون هنوز روی صورتش بودن و چاقوی ظریفش تو گلوی طرف.
با دیدنش خندم گرفت.
با اون پالتو پلنگی و لبخند عریضش شبیه نوجوونا کنار کیک تولدشون به نظر میرسید.
واسش ایموجی لایک فرستادم و گوشیمو گذاشتم کنار.
ساغر بهترین قاتلیه که به عمرم دیدم.
واقعا عاشق خودمم با این زیردستایی که دارم.
〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا
> #Part_3
-ساغر
مرتیکه چندش. حتی گوسفند سر بریده هم انقدر خون نداره که این داره.
دست خونیمو با پالتوم تمیز کردم و گوشیمو در اوردم.
یه سلفی خوشگل با گل پسرمون گرفتم و فرستادمش واسه سالاری.
گوشیمو برگردوندم توی جیبم.
"خب خب..."
بلند شدم و به صحنه از بالا نگاه کردم. خون عین مَشکی که سوراخ شده باشه از گلوش شره گرفته بود. یکی نبود بگه داداش... کربلا نیست بخدا پارکینگته.
چاقومو از توی گلوش کشیدم بیرون و با پاچه ی شلوارش-که هنوز خونی نشده بود-تمیزش کردم. خوناش بیشتر در اومد. عوق.
دستی به صورتم کشیدم تا قطرات خون از روش پاک شه و بعد دوباره دستمو با پالتوم تمیز کردم. پالتو پلنگی قشنگم... افسوس که وقت وداعه... غم.
ناچار پالتوی خونیمو در اوردم و انداختم رو یارو. آره. کار درستیه اخه زشته هر کی بیاد میفهمه بیچاره قد آبشار نیاگارا خون داره.
و بعله... در مازراتی سفیدش هنوز وا بود و سوییچ روش. نشستم توش، یه آبم روش.
خلاصه ماشینو روشن کردم و دنده عقب گرفتم تا دور بزنم و از پارکینگ خارج بشم-... شت رفتم روش....
از پارکینگ زدم بیرون و با ریموت درو بستم. خوردم به در حیاط.
آخ تف تو روح هر چی رنگش سفیده.
جوری گاز دادم که در وا شد و والسلام.
به عمارت که رسیدم، کثافتا درو واسم وا نکردن به جاش نوک تفنگای از مد افتاده شونو گرفتن جلوم.
کلمو از پنجره ی دودی بردم بیرون و داد زدم. "یخ زدم عقب مونده ها درو وا کنین!"
و درو وا کردن.
اونوقت میگن به زور واصل نشین.
توی حیاط جلوی پله ها پارک کردم و عین خانمای متشخص بدون عینک دودی پیاده شدم. پالتو پلنگیم کم بود... پالتومو بدینننن
همونطور متشخصانه وارد شدم و رفتم سمت آخرین طبقه که باید اتاق من میبود ولی متاسفانه یه چلغو- اهم سالاری.. آره خلاصه از دسترسم فعلا خارجه.
بردیا جلو درش بود، منم بی توجه به چشم غره های پنهانیش رفتم تو.
پشت میزش نشسته بود و نمیدونم چیکار میکرد که ورود پر ابهتم مجبورش کرد حواسشو به من بده. "هوو چه خبرته حداقل یه اطلاعی چیزی؟؟"
قیافه ی خانومای متشخص کمی رنجیده رو به خودم گرفتم. "خب این پول من کجاست؟"
- باز فاز این قاتل اجاره ایا رو گرفتی.. سر ماه حقوقتو ریختم دیگه چی میخوای؟
+ پالتو.
- پالتوی خودت چیشد؟
قیافه ی غم دار. "خونی شد."
آهی درونی کشید. "چیکارش کردی پس؟"
- انداختمش بین بقیه زباله ها
صندلیشو چرخوند سمتم. "جانم؟!"
- رو یارو.
+ یارو رو که همونطوری...
- ول کردم.
پوکر توی چشمام زل زد. و پلک زد. ودف؟
خمیازه ی کوتاهی کشیدم. "چته؟"
- کجا گذاشتیش دقیقا
+ تو پارکینگش.
در حالی که از روی صندلیش بلند میشد سرشو تکون داد. "اخ خدا لعنتت نکنه ساغررر."
درو وا کرد و دم گوش بردیا یه چیزی گفت و دوباره دو بست. جلوم ایستاد و دستاشو رو شونه هام گذاشت. "بقیش با لیلاست. به خدای منان میسپارمت."
با شنیدن اسم منحوس لیلا لجم در اومد. "مرضضضض اون نمیده!"
داشت مینشست روی صندلیش. "به من چه."
بفرما. مردم حامی دارن ما هم حامی داریم.
از اتاقش رفتم بیرون.
صبح تا شب هی بزن بکش واسش آخرم اینطوری جوابتو میده. خدا ازت نگذره.
و ناچار، باید نقشه ی جدیدی میکشیدم.
〰[ Valhalla Hall ]〰
بابا یه چندتا از رفیقاتون رو بگیرین بیارین دیگه
از دیروز هی میام میبینم هیچکی جدید نیومده😔
>تالار والهالا
> #Part_4
-لیلا
تا چشم کار میکرد علف بود. توی حیاط. آره.
تلما داشت به گل و گیاهاش رسیدگی میکرد و منم چشمامو دنبالش میدووندم. ناخواسته لبخندی روی لبم نشست. این علاقه اش به گل ها خیلی قشنگ بود...
از گل بدم میاد.
نفسی کشیدم و از جلوی پنجره کنار رفتم. دو تا گلدون پتوس لب پنجره بودن که اگه تلما بعضی وقتا آبشون نمیداد به کل خشک میشدن.
آره از گل بدم میاد.
جلوی میزم ایستادم. سه تا چک. گور بابای هر چی پوله. سه تا چک شیشصد تومنی باید فردا پاس میشدن و من؟ یک ساعته دستشوییمو نگه داشتم چون حوصله ندارم از اتاق برم بیرون. آخرش میکنمشون تو حلق سالار خودش بره بانک. خر حمال که گیر نیارده.
خمیازه ای کشیدم و روی صندلی ولو شدم. خواستم پاهامو بندازم رو میز که درِ واموندم با لگد وا شد. ساغر حمله کرد.
یه لبخند ناملیحِ کثیف زده بود و با اون بوت های ساق بلندش طوری قدم برمیداشت که قشنگ واضح بود بازم هار شده.
گفتم :"پالتو پلنگیت هم میپوشیدی حداقل ملت راحت تر تشخیصت بدن."
از حرکت ایستاد. "ای ***"
آره فکر اینکه چی گفته بود با خودتون چون من حوصله ندارم دهن مبارکمو به ناسزا آلوده کنم.
بار دیگر خمیازه کشیدم. "باز چی میخوای؟"
دیدم نه واقعا داره حمله میکنه؛ بلند شدم.
در یک آن یقه ام گرفته شد و یک جفت چشم قهوه ای روشن به چشمام زل زد. "مانیییی!"
- نمیشه مازیار بخوای؟
خنده ی زورکی ای سر دادم.
خندش گرفته بود ولی میخواست خودشو جدی نشون بده که متاسفانه تابلو هم نبود، دیوار بود.
گفت :"پالتو لازمم. سردمه. اگه همینطوری ادامه پیدا کنه سرما میخورم، به رحمت ایزدی میپیوندممم"
- خب من چیکار کنم؟ با رحمت ایزدی خوش بگذره.
+ پول بده.
- هاها! جوک بامزه ای بود ممنون.
نیشخندی زدم و یقمو از دستش کشیدم بیرون. حوصله ندارم؛ امروز اصلا روز من نیست.
خودمو ول کردم رو صندلی.
عین این تحلیلگرای اقتصادی یه صندلی گذاشت اونور میز و جلوم نشست.
دستاشو انداخت روی میز. "غذا میخوام."
- خب برو بخور.
+ پول ندارم.
سرمو متاسفانه تکون دادم. "آه چه غم انگیز!"
و دقایقی سکوت.
اینبار جدی بود؛ گفت :"گشنمه."
خمیازه ای کشیدم. "میدونی توی آشپزخونه پر غذاست.. همیشه همینطوره. اصلا لازم نیست اینقدر پول بخوری."
برام جای سواله اون همه غذایی که میخوره دقیقا کجا میره؟ یا پولاش؟
فکر نمیکنم هر دو تا رو بشه به بیش فعالی مزمنش ربط داد. یا شایدم من دارم بزرگش میکنم.. ولی به هر حال، سرمو آوردم بالا و دیدم غیب شده. بیش فعالی مزمن.
خدا میدونه دفعه ی بعدی از کدوم سوراخ میخواد بپره تو.
چکا رو از روی میز برداشتم و گذاشتم توی جیب پیرهنم.
وقتشه یه تکونی به خودم بدم.
رفتم به اتاق ماهک و چکا رو کردم تو پاچش. و بعدش، داشتم با آرامش خیال هر چه تمام تر برمیگشتم تو اتاقم که سر و صدای سیستم امنیتی در اومد.
بوی دردسر تازه.
〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا
> #Part_5
-سالار
بعد از رفتن ساغر چند دقیقهای سرم رو با قرارداد هایی که ماهک اولویت بندی کرده بود گرم کردم اما همشون فقط چیزای تکراری بود. واقعا بنظرم هیچ معیاری برای اولویت وجود نداشت.
از روی صندلیم بلند شدم. همیشه این کارا برام کسلکننده بودن بخاطر همین تقریبا همشون رو سپردم به ماهک.
رفتم سمت آیینه قدی اتاقم. من عاشق آیینههام. چند دقیقه کوتاه به خودم نگاه کردم و بعد از اتاق زدم بیرون. بردیا دنبالم راه افتاد منم کاری به کارش نداشتم. پله ها رو پایین اومدم تا به نشیمن توی طبقه همکف برسم.
توی راهرو پایین بودم که دیدم ساغر اخماش رو توی هم کشیده و بیتوجه به اطرافش داره میره سمت آشپزخونه. قیافش داد میزد که موفق نشده از لیلا پول بکنه.
سرم رو آوردم عقب و آروم به بردیا گفتم"یادآوریم کن به لیلا بگم انقدر بهش سخت نگیره. بیشتر از این عصبی بشه ممکنه هممون رو منفجر کنه"
بردیا تک خندهای کرد"باهات موافقم"
وارد اتاق نشیمن شدیم. گوشهی اتاق رستا و گندم و تارا دور یه میز نشسته بودن. تارا داشت کارتای پاسور رو بر میزد و گندم و تارا جوری به ماهک که روی یه مبل راحتی مشغول تلوزیون دیدن بود نگاه میکردن که مشخص بود همین چند لحظه پیش نا امیدشون کرده. گندم قبل از بقیه چشمش به ما افتاد و اون که حالا دنبال یکی دیگه برای بازی میگشت برق امیدواری
از تو چشماش گذشت.
بهشون نزدیک شدیم و حالا دیگه رستا و تارا هم متوجه اومدنمون شده بودن. سلام کردن و با بیحالی جواب دادم. گندم با لبخندی که فکر میکرد تو قانع کردن من موثره گفت"بهبه سالار میبینم که اومدی تا با ما بازی کنی؟!"
-اوه نمیدونستم چشات در این حد آلبالو گیلاس میچینه.
گندم ناامید نشد ولی میدونست اصرار رو من تاثیری نداره پس رفت سراغ بردیا.
+بردیا تو بیا بازی کنیم
رستا هم شروع کرد به اصرار. به بردیا نگاه کردم. به من نگاه نمیکرد که نفهمم چقدر دوست داره بازی کنه اما ضایع تر از این نمیتونست پنهانکاری کنه. سرش رو بالا گرفت گفت "نه نمیشه. من باید وظیفم رو انجام بدم" از مسئولیت پذیریش خوشم میاد.
-اشکال نداره بردیا. میتونی بازی کنی. منم قول میدم تا بازی کردنت تموم نشده نمیرم.
لبخند بردیا و ذوق دخترا باعث شد منم لبخند بزنم. بردیا با عجله پشت میز نشست و منم رفتم و کنار ماهک روبهروی تلوزیون نشستم. همونطور که چشمام به تلوزیون بود سر صحبت رو باز کردم.
_چخبر خانم تابش؟! کارا خوب پیش میره؟
میدونستم که جدیدا خیلی هم خوب پیش نمیره اما ماهک با همون لبخند همیشگیش به من نگاه کرد
+تا وقتی امور داخلی دست من باشه معلومه که خوب پیش میره:)
_اوه اوه مراقب باش سقف رو تو سرمون خراب نکنی!
خندید.
+ نگران ریختن سقف نباش. اگه هم بریزه تو قرار نیس بمیری. مگه سالار همیشه به قولش عمل نمیکنه؟!
با صدای بلند خندیدم اما با قرار گرفتن دست های ظریفی رو شونم آروم شدم. برگشتم و به آنیا که پشت سرم ایستاده بود نگاه کردم. موهای بلندش رو بافته و با ربان سفیدی بسته بود. اومد و کنار من روی مبل نشست بعد با لبخندی که مخصوص خودش بود گفت"میبینم که حسابی سالم و سرخوشی"
دکتر شخصی من توی همهی موقعیت ها حواسش به سلامتی من بود. لبخندش مسری بود. لبخند زدم و آروم گفتم"آره ولی قبلا بهت گفتم، نباید به آرامش قبل طوفان دل خوش کنی"
لبخند از لبش پاک شد اما من بجای چشمای قهوهای نگرانش به ماهک نگاه کردم که خیره به صفحه گوشیش از روی مبل بلند شد. سرش رو برامون آروم تکون داد و از اتاق رفت.
+مشکلی پیش اومده؟ بقیه در جریانن؟
صدای آنیا توجهم رو دوباره بهش جلب کرد. میدونست که از نقشههام چیزی بهش نمیگم. هیچ وقت نمیخواستم درگیر اتفاقای خطرناک بشه اما اینبار مشکل انقدر بزرگ نبود که از پسش بر نیایم.
_نه. وقتی هنوز مشکلی پیش نیومده دلیلی نداره که بقیه رو نگران کنم.
آنیا انگار آروم شده بود اما رد دلخوری توی نگاهش واضح بود. حق هم داشت. تقریبا بیدلیل نگرانش کرده بودم. داشتم به این فکر میکردم که چطور باید از دلش دربیارم که صدای آژیر سیستم امنیتی عمارت کل ساختمون رو پر کرد. آنیا با چشمایی پر از ترس بهم خیره شد.
〰[ Valhalla Hall ]〰
بچه ها من وسط امتحانام دارم واستون پارت میزارم
بعد شما وسط تعطیلات تابستونیتون نمیخونینشون؟😔