https://eitaa.com/ValhallaHall/98
ثوون بقولمت سالار ژوون
#مکث
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
>تالار والهالا > #Part_17 -لیلا تنگ غروب هوا همچین سرد بود که میگفتی سیبری درِ پنجره شو واکرده که سل
>تالار والهالا
> #Part_18
-لیلا
قبل از اینکه در پذیرایی رو وا کنم صدای ترکیدن، بعد جیغ و هوار بلند شد. که یک لحظه فکر کردم یکی افتاد مرد. درو که وا کردم دیدم نه، جشن تولد گرفتن. واسه کی؟ بردیا.
اینطوری بودم که :"چه خبره اینجا؟"
سالار که قیافش داشت کم کم میرفت تو هم شونه بالا انداخت. "والا چمیدونم. اینا مگه نباید این جشنو برا من میگرفتن؟"
سیس گریه گرفت و گفت :"حالا تاریخ تولد منو ازشون بپرسی یک در میون هم یادشون نیس"
به تقلید از پرنسسای دیزنی با دم اون مار سه متریی که مث شال گردن انداخته بود دور گردنش اشکای نریختهش رو پاک کرد. وایستا مار؟
یه لحظه قشنگ نگاهش کردم. عه اودین. پس بالاخره پوست اندازی گل پسرمون تموم شده؟
بردیا رو چی بگم... شبیه خری بود که بهش تیتاب دادن. یکم عمیق تر میخندید لباش به گوشاش میرسید.
از وسط سالن رد شدم؛ رفتم روی گوشه گاه ترین مبل نشستم و منتظر موندم تا سرو صدا کم بشه.
بردیا که به خودش اومد برف شادی های روی صورتش رو تمیز کرد و از همه تشکر کرد و بالاخره رضایت داد و نشست سر جاش. کنار آنیا. اییی.
سالارم نشست اونورش.
ماهک با چشم ابرو به دخترا اشاره کرد. همه سریع نشستن. ساغر هم خوش رو پرت کرد کنار من. بله همونطور که گفتم تنها کسی که میشه روش حساب باز کرد.
نمیدونستم برنامه چیه که یهو دیدم آرزو با یه ویولن پشت سر سالار وایستاد.
دارک شدش.
سالار متوجهش نشده بود و داشت با آنیا راجب اینکه چرا با اون هماهنگ نکرده بودن که لااقل لباس خوب بپوشه بحث میکرد.
حالا انگار میخواسته بره عروسی خواهر شوهرش.
نگاهی به خودم انداختم که سویشرت طوسی و شلوار جین ابی تنم بود. ترکیب؟ صد از صد
سالار بالاخره با دستی که آرزو به شونهش زد برگشت بهش نگاه کرد.
آرزو هم سیسی گرفته بود واسه خودش. "سالار. میشه برامون ویولن بزنی؟"
وای نه شروع شد.
دوستان هم شروع کردن به اصرار. فقط قیافه ی ساغر دیدنی بود. بهش که دقت کردم دیدم چتریاشو به حالت تاب دار و قشنگی انداخته کنار صورتش. خب؛ خوشگل شده بود.
نگاه سالار خیلی خنثی بود. اینطوری که آره داداشا من اصلا برام مهم نیست که چه اتفاقی داره میفته.
بردیا بانگ بر آورد :"سالار لطفا. خیلی وقته برامون ساز نزدی. بزار این تولدم با بقیه فرق داشته باشه."
اودین بالاخره از دور گردن سالار پایین اومد و روی پای بردیا دور خودش پیچید. سالار از جاش بلند شد و ویولن رو از دست آرزو گرفت. روی یه صندلی، در صدر مجلس نشست و شروع کرد.
متاسفم که اعترافش میکنم، ولی هر چقدر توی بدرد بخور بودن میلنگه، ساز زدنش تحفه است. یا شاید بتونم بگم معرکه. متاسفم.
صدای ساز کل سالن رو پر کرده بود. همه سر تا پا گوش شده بودن. حتی ساغر. انگار همه آرومتر نفس میکشن تا بیشتر بشنون.
و باز حالت چهره ی سالار... همون حالت لعنتی که نمیفهمی دقیقا به چه چیز لعنتی ای فکر میکنه. ولی مطمئن بودم مربوط به گذشتست. گذشته ی لعنتی.
انگار یه چیزی باعث میشد از ساز زدن طفره بره.
آهنگ که تموم شد ویولن رو پایین آورد. توهم بود یا چی نمیدونم؛ اما یه لحظه برق اشکو تو چشماش دیدم که با پلک زدنش پر زد و رفت. اثری ازش نموند.
نگاه کردنش تازه داشت جالب میشد...
〰[ Valhalla Hall ]〰
اهم 🗣️ اهم 🗣️
منننننن استوریا یه ادمین ژدیددددم، خوشبحالتون که من ادیمینتونمم😝 هیچی دیگه
قرارع خزعبل و اینا و از بعضی فیلم و سریال ها بزارمم🎀😝
یکی از سریال هایی که میخوام ازش فعالیت کنم 🎀😝
༄ 𝑹𝒆𝒊𝒈𝒏 | 𝑺𝒍𝒕𝒏𝒕 𝑴𝒂𝒓𝒊
در میان قصرهای باشکوه، لباسهای سلطنتی و رازهای پنهان دربار، داستان ماری استوارت آغاز میشود؛ ملکهای جوان که سرنوشتش با تاج، عشق و قدرت گره خورده است.
«سلطنت» روایت زندگی ملکه اسکاتلند است؛ دختری که در دنیایی پر از سیاست، خیانت و عشقهای دشوار، برای حفظ تاج و جایگاه خود میجنگد.
سفری میان شکوه، قدرت و قلب یک ملکه… ✧
𐙚 𝑺𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒏𝒐𝒕 𝒋𝒖𝒔𝒕 𝒂 𝒒𝒖𝒆𝒆𝒏, 𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒂 𝒍𝒆𝒈𝒆𝒏𝒅. ♕
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
>تالار والهالا > #Part_18 -لیلا قبل از اینکه در پذیرایی رو وا کنم صدای ترکیدن، بعد جیغ و هوار بلند ش
از این پارت خوشم نمیاد پس به خستگیم غلبه میکنم و پارت میذارم👌
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
>تالار والهالا > #Part_18 -لیلا قبل از اینکه در پذیرایی رو وا کنم صدای ترکیدن، بعد جیغ و هوار بلند ش
>تالار والهالا
> #part_19
-سالار
ویولن خودم بود. نمیدونم آرزو چند وقته که نگهش داشته. اون دقیقا شبیه ویولن باباست.
پوست دستم که باهاش برخورد کرد یه لحظه نفسم رفت. مغزم شده بود یه علامت سوال. چند وقته که ساز نزدم؟
گوشم فقط پر بود از یه آهنگ. همونی که بابا برام میزد. همونی که همیشه آرزوی نواختنش رو داشتم. همون آهنگی که به عشق نواختنش ویولن دست گرفتم.
شروع کردم اما انگار دیگه توی جمع نبودم. همه رو فراموش کردم. حالا دیگه بابا بود که توی اتاق نشیمن دوست داشتنیمون رو بروم نشسته بود. همون جایی که بعدها بدبختیام ازش شروع شد.
برگشتم به روزی که برای اولین بار تونستم. به خوبی خودش نبود اما بابا میگفت بهتر نبوده باشه کمتر نیست.
روبروم نشسته بود و با لذت گوش میداد. ثانیه به ثانیه. نمیخواستم تموم بشه. نمیخواستم دوباره بره. اما من توی این اتاق تنها نبودم.
آهنگ رو تموم کردم چند تا پلک زدم تا جلوی بغضم رو بگیرم و بعد سرم رو بلند کردم.
حالا توی وجودم فقط یه حس بود. انتقام و بس. لعنت بهت اصلان که زندگیم رو نابود کردی.
جو طوری بود که یکی باید پا میشد دستمال کاغذی دور میداد. پس بخاطر بردیا یه قطعه کوتاه شادتر زدم تا بچه ها به خودشون بیان.
انگار تاثیر داشت چون بعد از کلی تشکرو تحسین کردنم تصمیم گرفتن یکم موزیک شاد پلی کنن.
باند ها رو روشن کردن و رفتن وسط و من فقط سر تاسف تکون میدادم. هعی.
آتیششون که خوابید یاد کادو افتادن. آنیا یه جعبه خیلی لاکچری با روبان زرشکی داد دست بردیا. دخترا با همدیگه کادو گرفته بودن. یه ست دستبند و ساعت خیلی گنگ بالا بود با چند تا اکسسوری کوچیک دیگه. دستبندش خیلی چشمم رو گرفت. داشتم فکر میکردم چجوری از کفِش در بیارم که ماهک پرسید"سالار تو کادو نگرفتی؟"
شونه بالا انداختم و جوابی که آماده کرده بودم رو کوبیدم تو صورتش
_مگه با من هماهنگ کرده بودین؟
خودم بعدا از خجالت بردیا در میام. برنامه دارم اون هفت تیره که خیلی وقته چشمش دنبالشه رو براش بخرم. شاید بتونم با دستبندش عوضش کنم.
کیانا کیکش رو آورد تا بِبُره. گندم باقی مونده اون برف شادی کوفتی رو روی کیک خالی کرد. هعی آره. اون کیک دیگه کیک نشد.
دیدم خیلی وقته بیکار نشستم پا شدم با بردیا درحال فوت کردن شمع 26روی کیکش سلفی گرفتم.
بردیا یه دستی به شونم زد و گفت"ایشالله 26 سالگی خودت حاجی"
_ هیچ تضمینی وجود نداره که اون روز کنارم باشی. مگه این که توی یه قفس شیشهای تو عمق کوه حبسم کنی تا نیاز به ازخودگذشتگی تو برای زنده موندن نداشته باشم.
بردیا خندید
+لازم باشه چرا که نه؟
بچه پرو. یه دونه به پهلوش کوبیدم. بیشتر خندید. منم چس بازی رو گذاشتم کنار زدم زیر خنده. همچی خوب بود تا اینکه صدای فلش دوربین اومد. آنیا ازمون عکس گرفته بود. عکس خوبی هم شده بود.
بردیا کیک رو برید. اما قبلش بزور تونستیم جلوی ساغر رو بگیریم. اون اصرار داشت با ساتور کیک رو نصف کنه و کاری به کار اینکه تولد کیه نداشت.
تمایلی به خوردن اون کیک برفی نداشتم. پس یه لیوان آب پرتغال برداشتم و روی یه مبل تک نفره نشستم. اودین با سرعت اومد و از پشتی مبل بالا رفت و سرش رو گذاشت کنار شونهم.
تارا داشت یه قضیهای رو واسع ماهک توضیح میداد که کنجکاو شدم
_اتفاقی افتاده؟
تارا بهم نگاه کرد و گفت"نه چیز خاصی نیست. فقط امروز میخواستم یکم خرید کنم که موجودی کارتم کافی نبود. و خب این یکم عجیبه چون مطمئنم که موجودی داشتم"
هنوز حرفش تموم نشد که چایی پرید توی گلوی لیلا.
گندم هم از شدت نخندیدن قرمز شد و به بهانه آب سرد از اتاق زد بیرون.
گوشیم رو برداشتم و موجودیم رو چک کردم. تف تو روحت. حساب منم خالی کرده.
سرفههای لیلا که تموم شد دوباره حالت جدی گرفت.
+فردا حقوقاتون رو واریز میکنم
مشکل من با بقیه فرق داشت. من حقوق بگیر کسی نیستم. حالا باید وایستم تا خانم حسابم رو شارژ کنه تا بتونم کادو بردیا رو بخرم. و الا با این موجودی کادو که خوبه، آب و نون این عمارتم تامین نمیشه.
چند دقیقه بعد لیلا به بهانه خواب پیچوند و رفت. من موندم و یه مشت بیکار درحال زدن حرفای خالهزنکی.
عقربه ها ساعت یک رو نشون میدادن که بلند شدم و رفتم تا بخوابم. به امید اینکه فردا روز قابل تحملتریه.
〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا
> #part_20
-سالار
لعنت. سر صبحی خورشید خانوم نور بالا میزنه تو چشم آدم. شانسو ببین اینهمه جا. فقط میخواد چشم مارو کور کنه. بخت گربه کور از ما بهتره.
بیخیال. یه روز هم ۱۰ دقیقه زودتر بیدار بشم رشد قدم نمیسوزه. پاشدم و پریدم توی سرویس. صورت شستن و مسواک و از اینجور کارا. بعدش گفتم برم یه دوش پنج دقیقهای بگیرم(هاپ هاپ. بیست دقیقه اضافهتر طول کشید). اومدم بیرون. و نیم ساعت رو سر کمد معطل کردم. آخرش یه بافت مشکی و یه شلوار نیم بگ پوشیدم و یه پیرهن چهارخونه سفید مشکی روش. حالا نیم ساعت جلوی آینه.
برام مهم نیست که با اینکارا شبیه دخترای تازه به دوران رسیده بنظر میام. مرد باید خوشتیپ باشه.
از اتاق که بیرون اومدم بردیا دم در وایستاده بود. انگار تازه میخواست بیاد صدام کنه. اما وقتی دید که آماده شدم پشماش ریخت.
+سالار؟خودتی؟چیزی شده؟
یه چشم قرهی ادایی بهش انداختم.
_وا من که همیشه سحرخیزم.
پوزخندی زد و گفت"بعله مشخصه"
در دفترم رو باز کردم و چراغ ها رو روشن کردم.
_یه پیام به مهراد بده صبحونمون رو بفرسته بالا حوصله ندارم از این همه پله پایین برم.
واقعا نمیدونم چرا برای این عمارت کوفتی آسانسور نزدن.
+اوکی
چند دقیقه بعد چندتا از خدمتکارای عمارت سینی صبحونه من و بردیا رو آوردن توی دفتر کار من.
روی مبل نشستیم تا صبحونه بخوریم.
با دهن پر ازش پرسیدم"خب برنامه امروز چیه؟"
بردیا لقمش رو قورت داد و جواب داد"من از کجا بدونم؟ تو خیر سرت رئیس اینجایی"
والا چه رئیاستی. نقش گربه های توی حیاط از من بیشتره.
اون یارویی که از اودین مراقبت میکنه در زد و بعد اجازه من اومد تو تا غذای اودین رو بهش بده. اون توی یه آکواریوم گوشهی اتاق هنوز توی خواب ناز بود.
_به ماهک یه پیام بفرست بیاد ببینیم قراره چه گلی به سرمون بزنیم. راستی حقوقت رو گرفتی؟
بردیا با سر تایید کرد.
+اوهوم
_خوبه پس یه ۵ تومن بزن به کارت من بعدا بهت برمیگردونم
بردیا شاکی شد"حاجی همیشه همینو میگی. الان ۵۸ تومن بهم بدهکاری هنوز پس ندادی"
صدام رو بالا بردم"خب گدا بعدا بهت میدم دیگه الان دستم خالیه بزار این لیلا خانم یه تکونی به خودش بده. کارتم که شارژ بشه بهت میدم"
بردیا فس کرد ولی خب گوشیش رو دراورد که برام پول بزنه.
بعد صبحونه قرار شد برای خداحافظی با دلارا و دلربا بریم پایین. میخواستن یه چند روزی برن پیش خانوادشون.
لباسام رو مرتب کردم. توی آینه یه دستی به موهام کشیدم. دستم رو سمت اودین گرفتم تا بیاد روی شونم. بعد رفتیم پایین.
دلربا پشت فرمون بود و دلارا کنارش. میخواستن برن که چشمشون افتاد به ما. وایستادن و با ما هم خداحافظی کردن.
گندم دوست داشت باهاشون بره ولی بخاطر کارش تو عمارت نتونست.
بچه ها که رفتن همه برگشتن سر کارشون.
منم رفتم اتاقم. چند دقیقه بعد چند ضربه به در اتاقم خورد و ماهک وارد شد.
_سلام علیکم ماهک خانوم صبح بخیر
+سلام صبح تو هم بخیر. چه عجب؟!
یه ابروم رو بالا انداختم
_عجبش کجاست؟
ماهک یه پوزخند زد و گفت"توقع داشتم هنوز خواب باشی"
حاجی چرا امروز همه بم گیر میدن. چشممو بالا انداختم.
_چه خبر از لیلا؟پایین نبود! پولا رو گرفته میخواد جیم بزنه؟
ماهک خندید"آره داره آماده میشه فرار کنه با پولات بره سوئیس"
_پس داره میره پولا رو بزاره حساب شرکت؟ تنها میره؟
+اوهوم فکر کنم
نمیشه تنها بره که. باید یکی رو بفرستم باهاش.
〰[ Valhalla Hall ]〰