eitaa logo
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
44 دنبال‌کننده
64 عکس
6 ویدیو
0 فایل
تاسیس : 1403/11/29 ارتباط با ما💀: https://eitaa.com/UnionUnique
مشاهده در ایتا
دانلود
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
>تالار والهالا > #Part_18 -لیلا قبل از اینکه در پذیرایی رو وا کنم صدای ترکیدن، بعد جیغ و هوار بلند ش
>تالار والهالا > -سالار ویولن خودم بود. نمیدونم آرزو چند وقته که نگه‌ش داشته. اون دقیقا شبیه ویولن باباست. پوست دستم که باهاش برخورد کرد یه لحظه نفسم رفت. مغزم شده بود یه علامت سوال. چند وقته که ساز نزدم؟ گوشم فقط پر بود از یه آهنگ. همونی که بابا برام میزد. همونی که همیشه آرزوی نواختنش رو داشتم. همون آهنگی که به عشق نواختنش ویولن دست گرفتم. شروع کردم اما انگار دیگه توی جمع نبودم. همه رو فراموش کردم. حالا دیگه بابا بود که توی اتاق نشیمن دوست داشتنیمون رو بروم نشسته بود. همون جایی که بعدها بدبختیام ازش شروع شد. برگشتم به روزی که برای اولین بار تونستم. به خوبی خودش نبود اما بابا میگفت بهتر نبوده باشه کمتر نیست. روبروم نشسته بود و با لذت گوش میداد. ثانیه به ثانیه. نمیخواستم تموم بشه. نمیخواستم دوباره بره. اما من توی این اتاق تنها نبودم. آهنگ رو تموم کردم چند تا پلک زدم تا جلوی بغضم رو بگیرم و بعد سرم رو بلند کردم. حالا توی وجودم فقط یه حس بود. انتقام و بس. لعنت بهت اصلان که زندگیم رو نابود کردی. جو طوری بود که یکی باید پا میشد دستمال کاغذی دور میداد. پس بخاطر بردیا یه قطعه کوتاه شادتر زدم تا بچه ها به خودشون بیان. انگار تاثیر داشت چون بعد از کلی تشکرو تحسین کردنم تصمیم گرفتن یکم موزیک شاد پلی کنن. باند ها رو روشن کردن و رفتن وسط و من فقط سر تاسف تکون میدادم. هعی. آتیششون که خوابید یاد کادو افتادن. آنیا یه جعبه خیلی لاکچری با روبان زرشکی داد دست بردیا. دخترا با همدیگه کادو گرفته بودن. یه ست دستبند و ساعت خیلی گنگ بالا بود با چند تا اکسسوری کوچیک دیگه. دستبندش خیلی چشمم رو گرفت. داشتم فکر میکردم چجوری از کفِ‌ش در بیارم که ماهک پرسید"سالار تو کادو نگرفتی؟" شونه بالا انداختم و جوابی که آماده کرده بودم رو کوبیدم تو صورتش _مگه با من هماهنگ کرده بودین؟ خودم بعدا از خجالت بردیا در میام. برنامه دارم اون هفت تیره که خیلی وقته چشمش دنبالشه رو براش بخرم. شاید بتونم با دستبندش عوضش کنم. کیانا کیکش رو آورد تا بِبُره. گندم باقی مونده اون برف شادی کوفتی رو روی کیک خالی کرد. هعی آره. اون کیک دیگه کیک نشد. دیدم خیلی وقته بیکار نشستم پا شدم با بردیا درحال فوت کردن شمع 26روی کیکش سلفی گرفتم. بردیا یه دستی به شونم زد و گفت"ایشالله 26 سالگی خودت حاجی" _ هیچ تضمینی وجود نداره که اون روز کنارم باشی. مگه این که توی یه قفس شیشه‌ای تو عمق کوه حبسم کنی تا نیاز به ازخودگذشتگی تو برای زنده موندن نداشته باشم. بردیا خندید +لازم باشه چرا که نه؟ بچه پرو. یه دونه به پهلوش کوبیدم. بیشتر خندید. منم چس بازی رو گذاشتم کنار زدم زیر خنده. همچی خوب بود تا اینکه صدای فلش دوربین اومد. آنیا ازمون عکس گرفته بود. عکس خوبی هم شده بود. بردیا کیک رو برید. اما قبلش بزور تونستیم جلوی ساغر رو بگیریم. اون اصرار داشت با ساتور کیک رو نصف کنه و کاری به کار اینکه تولد کیه نداشت. تمایلی به خوردن اون کیک برفی نداشتم. پس یه لیوان آب پرتغال برداشتم و روی یه مبل تک نفره نشستم. اودین با سرعت اومد و از پشتی مبل بالا رفت و سرش رو گذاشت کنار شونه‌م. تارا داشت یه قضیه‌ای رو واسع ماهک توضیح میداد که کنجکاو شدم _اتفاقی افتاده؟ تارا بهم نگاه کرد و گفت"نه چیز خاصی نیست. فقط امروز میخواستم یکم خرید کنم که موجودی کارتم کافی نبود. و خب این یکم عجیبه چون مطمئنم که موجودی داشتم" هنوز حرفش تموم نشد که چایی پرید توی گلوی لیلا. گندم هم از شدت نخندیدن قرمز شد و به بهانه آب سرد از اتاق زد بیرون. گوشیم رو برداشتم و موجودیم رو چک کردم. تف تو روحت. حساب منم خالی کرده. سرفه‌های لیلا که تموم شد دوباره حالت جدی گرفت. +فردا حقوقاتون رو واریز میکنم مشکل من با بقیه فرق داشت. من حقوق بگیر کسی نیستم. حالا باید وایستم تا خانم حسابم رو شارژ کنه تا بتونم کادو بردیا رو بخرم. و الا با این موجودی کادو که خوبه، آب و نون این عمارتم تامین نمیشه. چند دقیقه بعد لیلا به بهانه خواب پیچوند و رفت. من موندم و یه مشت بیکار درحال زدن حرفای خاله‌زنکی. عقربه ها ساعت یک رو نشون میدادن که بلند شدم و رفتم تا بخوابم. به امید اینکه فردا روز قابل تحمل‌تریه. 〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا > -سالار لعنت. سر صبحی خورشید خانوم نور بالا میزنه تو چشم آدم. شانسو ببین اینهمه جا. فقط میخواد چشم مارو کور کنه. بخت گربه کور از ما بهتره. بیخیال. یه روز هم ۱۰ دقیقه زودتر بیدار بشم رشد قدم نمیسوزه. پاشدم و پریدم توی سرویس. صورت شستن و مسواک و از اینجور کارا. بعدش گفتم برم یه دوش پنج دقیقه‌ای بگیرم(هاپ هاپ. بیست دقیقه اضافه‌تر طول کشید). اومدم بیرون. و نیم ساعت رو سر کمد معطل کردم. آخرش یه بافت مشکی و یه شلوار نیم بگ پوشیدم و یه پیرهن چهارخونه سفید مشکی روش. حالا نیم ساعت جلوی آینه. برام مهم نیست که با اینکارا شبیه دخترای تازه به دوران رسیده بنظر میام. مرد باید خوشتیپ باشه. از اتاق که بیرون اومدم بردیا دم در وایستاده بود. انگار تازه میخواست بیاد صدام کنه. اما وقتی دید که آماده شدم پشماش ریخت. +سالار؟خودتی؟چیزی شده؟ یه چشم قره‌ی ادایی بهش انداختم. _وا من که همیشه سحرخیزم. پوزخندی زد و گفت"بعله مشخصه" در دفترم رو باز کردم و چراغ ها رو روشن کردم. _یه پیام به مهراد بده صبحونمون رو بفرسته بالا حوصله ندارم از این همه پله پایین برم. واقعا نمیدونم چرا برای این عمارت کوفتی آسانسور نزدن. +اوکی چند دقیقه بعد چندتا از خدمتکارای عمارت سینی صبحونه من و بردیا رو آوردن توی دفتر کار من. روی مبل نشستیم تا صبحونه بخوریم. با دهن پر ازش پرسیدم"خب برنامه امروز چیه؟" بردیا لقمش رو قورت داد و جواب داد"من از کجا بدونم؟ تو خیر سرت رئیس اینجایی" والا چه رئیاستی. نقش گربه های توی حیاط از من بیشتره. اون یارویی که از اودین مراقبت میکنه در زد و بعد اجازه من اومد تو تا غذای اودین رو بهش بده. اون توی یه آکواریوم گوشه‌ی اتاق هنوز توی خواب ناز بود. _به ماهک یه پیام بفرست بیاد ببینیم قراره چه گلی به سرمون بزنیم. راستی حقوقت رو گرفتی؟ بردیا با سر تایید کرد. +اوهوم _خوبه پس یه ۵ تومن بزن به کارت من بعدا بهت برمیگردونم بردیا شاکی شد"حاجی همیشه همینو میگی. الان ۵۸ تومن بهم بدهکاری هنوز پس ندادی" صدام رو بالا بردم"خب گدا بعدا بهت میدم دیگه الان دستم خالیه بزار این لیلا خانم یه تکونی به خودش بده. کارتم که شارژ بشه بهت میدم" بردیا فس کرد ولی خب گوشیش رو دراورد که برام پول بزنه. بعد صبحونه قرار شد برای خداحافظی با دلارا و دلربا بریم پایین. میخواستن یه چند روزی برن پیش خانوادشون. لباسام رو مرتب کردم. توی آینه یه دستی به موهام کشیدم. دستم رو سمت اودین گرفتم تا بیاد روی شونم. بعد رفتیم پایین. دلربا پشت فرمون بود و دلارا کنارش. میخواستن برن که چشمشون افتاد به ما. وایستادن و با ما هم خداحافظی کردن. گندم دوست داشت باهاشون بره ولی بخاطر کارش تو عمارت نتونست. بچه ها که رفتن همه برگشتن سر کارشون. منم رفتم اتاقم. چند دقیقه بعد چند ضربه به در اتاقم خورد و ماهک وارد شد. _سلام علیکم ماهک خانوم صبح بخیر +سلام صبح تو هم بخیر. چه عجب؟! یه ابروم رو بالا انداختم _عجبش کجاست؟ ماهک یه پوزخند زد و گفت"توقع داشتم هنوز خواب باشی" حاجی چرا امروز همه بم گیر میدن. چشممو بالا انداختم. _چه خبر از لیلا؟پایین نبود! پولا رو گرفته میخواد جیم بزنه؟ ماهک خندید"آره داره آماده میشه فرار کنه با پولات بره سوئیس" _پس داره میره پولا رو بزاره حساب شرکت؟ تنها میره؟ +اوهوم فکر کنم نمیشه تنها بره که. باید یکی رو بفرستم باهاش. 〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا > -سالار ماهک بعد یه گفتوگوی کوتاه در مورد وضعیت عمارت رفت. مثل اینکه تا درست شدن عمارت و راه افتادن اوضاع چند روزی طول میکشه. پس باید دوباره پای یه میز مذاکره بشینیم. یه تک به مهراد زدم که بیاد اتاقم. چند دقیقه بعد جلوی در منتظر اجازم بود. اومد داخل. +با من امری داشتید ارباب؟ _خانم مقدم داره میره سوئیس. یه نگهبان بزار که همراهیش کنه. +چشم ارباب. به توحید میگم آماده بشه. سرم تکون دادم و فقط آروم گفتم خوبه. بعد خیلی یهویی یاد اون کوچولو افتادم. _راستی چه خبر از برادرت؟ با اینجا کنار اومده؟ زیاد نمیبینمش؟ مهراد که انگار توقع این بحث و نداشت برای چند صدم ثانیه تعجب کرد ولی بعد دوباره به حالت عادی برگشت. +بله ارباب. اون توی محوطه مشغول انجام وظیفه‌ست. _خوبه. زیاد بهش سخت نگیر. اون هنوز برای پست سنگین خیلی جوونه. راستی اختلاف سنیتون زیاد بنظر میرسه. همین یه‌دونه داداش رو داری؟ +بله ارباب. هیراد ۱۰ سال از من کوچیکتره و تنها برادرمه. یعس حدسم درست بود. اون واقعا ۱۸ سالشه. دلیلی برای ادامه دادن این بحث نداشتم پس مهراد رو مرخص کردم. اون قبل رفتن یه لحظه ایستاد _مشکلی پیش اومده؟ +نه ارباب فقط میخواستم بگم کیارش از مرخصی برگشته. با سر تایید کردم و مهراد با یه با اجازه‌ی کوتاه رفت. تا موقع ناهار سرگرم پرونده‌های شرکت بودم و قرارداد های مختلف واردات دارو رو بررسی میکردم. اما خیلی حوصله سر بر بودن. بخاطر همین بجای مغزم فقط از چشمام کار میکشیدم. آخرش یه دسته از برگه ها رو روی میز کوبیدم و کلافه گفتم"مسخره‌ست" اودین که چند دقیقه‌ای فقط به من خیره شده بود از آکواریومش بیرون اومد و خودش رو از پایه میز بالا کشید. بهش نگاه کردم که حالا سرش رو روی دستم گذاشته بود و برگه هام زیر بدن فلس دارش مچاله شده بود. _تو هم حوصله‌ت سر رفته مگه نه پسر؟ از روی صندلی بلند شدم و اون سریع دور شونم پیچید. _خب بریم پایین. دیگه وقت ناهاره. بردیا توی اتاقش بود و در اتاقش یه کمی باز بود. پس پریدم تو اتاقش. شعت. شتر با بارش گم میشه اینجا. طویله شرف داره به اتاق این. البته اتاق خودم هم اگه خدمتکارا تمیز نکنن نهایتا تو دو روز همینشکلی میشه. بردیا زیر خرواری از لباس و وسایل دنبال یه چیزی میگشت. _هووووی..استاد چیکار میکنی؟ بردیا که متوجه اومدنم نشده بود پرید هوا. +پشمک تو اینجا چیکار میکنی؟ الکی اخمام رو تو هم کشیدم و دست به سینه وایستادم _این چه طرز حرف زدن با بزرگتره؟ بدم اودین بخورتت؟ بردیا از خنده جر خورده بود +بزرگتر؟ تووووع؟ _دو سال که این حرفا رو نداره عقده‌ای بردیا داشت میخندید که یهو یاد کار ناتمومش افتاد و دوباره شروع کرد به گشتن. +سالار این ایرپاد منو ندیدی؟سه ساعته دارم میگردم ولی نیست. ایرپادش رو از جیبم در آوردم دادم بهش و همونطور که داشتم میرفتم بیرون گفتم"خاک تو سرت با این حافظه‌ت" بردیا دهنش باز مونده بود اما وقتی یادش اومد که خودش ایرپادش رو به من قرض داده بود دهن گشادش رو بست و دنبال من راه افتاد و اومد پایین. دخترا توی سالن غذا خوری نشسته بودن و با اومدن ما هیچ کی هیچ تکونی به خودش نداد. _تو رو خدا اینقدر خودتون رو اذیت نکنین. راضی نیستم سر غذا هی بلند میشین. دخترا خندیدن و گندم پررو بهم توپید"همینکه برات غذا نگه داشتیم از سرت هم زیاده " یه نگاه بهش انداختم که خودش فهمید باید دهنش رو ببنده. رفتم روی صندلی نشستم و شروع کردم. اودین هم مث مار های متمدن، باادب پایین میز نشست. بعد ناهار دیگه حوصله کار نداشتم. اودین رو به محافظش سپردم و رفتم توی اتاق نشیمن نشستم جلوی تی‌وی اما حوصله‌م کلا پوکیده بود و این چیزا جواب نمیشد. آخرش پاشدم رفتم اتاقم. پیرهنم رو با یه پالتو بلند عوض کردم و یه شلوار راسته پوشید. نیم بوت های مشکیم رو پام کردم و کیف پولم رو گذاشتم تو جیبم. میخواستم برم یه دوری توی شهر بزنم. 〰[ Valhalla Hall ]〰
دو تا پارت گذاشتم میتونین بیاین دستمو ببوسین
البته اگه بخونین چیزی
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
ناشناس؛ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_38ah05v&btn=تالار.والهالا
دمت گرم عمویی چرا نخونیم رمان به این قشنگی؟ -نمیدانم چونکه معلوم نیست قشنگی از خودته مشتی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا