>تالار والهالا
> #Part_11
-سالار
کت چرم مشکیم رو روی پیرهنم پوشیده بودم و با بوت های مشکیم توی باغ قدم میزدم. بردیا با فاصله ازم راه میرفت. خورشید تازه غروب کرده بود و آسمون هنوز نارنجی بود و سایه های رنگی و عجیبی روی عمارت پشت سرمون مینداخت.
باغ پشت عمارته و بزرگ و سبز. البته من زیاد عادت ندارم اینجا وقت بگذرونم. از درختا خوشم نمیاد. اما برای دیدن کیانا مجبورم از این باغ بگذرم.
کیانا بیشتر اوقات توی کلبه دنجش تقریبا آخرای باغ میمونه. اون تراپیستمونه ولی خب روش هاش بیشتر شبیه جن گیراست. من مشکلی ندارم مهم اینه که میتونه بهم کمک کنه.
کلبش مثل همیشه نورانی بود و دود از دودکشش بلند میشد.
بردیا رو توی سرما کاشتم و خودم رفتم تو. گرم بود. همجا پر از چیزای رنگی رنگی و عجیب غریب. انقدر رنگ های اینجا زیاده دوست دارم با عینک آفتابی بیام. ولی متاسفانه توی این فصل شبیه منگلا میشم:\
کیانا توی اتاق پذیرایی نبود پس کتم رو در آوردم و نشستم روی صندلی و صداش کردم.
_کیانا؟کجایی؟ نمیخوای چند دقیقه از وقتت رو بام شریک شی؟
صداش از توی آشپزخونه اومد.
+شریک شدن وقتم با یه روانی؟ اوه عالیه. یه لحظه صبر کن تا بیام.
زحمت اوکی گفتن به خودم ندادم. خودش میدونه اصلا علاقه ندارم به وسیلههای عجیبش دست بزنم. پس چشمامو بستم و تنها کاری که کردم نشستن و نفس کشیدن بود.
با شنیدن صدای آروم برخورد سینی با میز کنارم چشمام رو باز کردم. کیانا یه فنجون اسپرسو داد دستم و درحالی که سعی میکرد موهای فرفریش رو با عجله ببنده رفت و نشست پشت میزش.
من فقط نگاش کردم تا وقتی که اون گفتوگو رو شروع کرد.
+خب دلیل سرزدنت به من اتفاق های امروزه؟
_منظورت اون انفجاره؟ اوه نه. من بخاطر پس لرزه هاش اینجام.
کیانا ابروهاش رو تو هم کشید.
+چییی؟
دستم رو بالا آوردم و با انگشتام شمردم.
_انفجار کاسه صبر لیلا، انفجار موشک غرغر های ماهک، انفجار احتمالی دلوین از شدت عصبانیت. همینطوری ادامه پیدا کنه بمب بعدی مغز منه.
کیانا با چهرهای که هیچ همدردی توش دیده نمیشد سرش رو تکون داد و شروع کرد به روشن کردن عود های خوشبو و اون آتیش مرموزش.
یه ساعتی با مسخرهبازیاش وقتم رو تلف کرد اما خوشبختانه خیلی هم بد نبود. آخرش تونستم افکارم رو جمع کنم اما حوصله برنامهریزی نداشتم. پس تصمیم گرفتم فردا رو هم مثل هر روز الله بختکی پیش برم.
وقتی برگشتم عمارت تایم شام بود اما حوصله غرغر شنیدن نداشتم. پس رفتم بالا و به مهراد گفتم شامم رو بفرسته اتاقم. شام رو درحال چک کردن ایمیلهام خوردم و بعد لبتاپ رو بستم.
تازه بلند شدم برم دفتر کارم که در اتاقم تقریبا با لگد باز شد و آرزو اومد داخل. پشت سرش بردیا که معلوم بود نتونسته جلوی آرزو رو بگیره هاج و واج اومد تو. منم با اشاره سر بهش گفتم اشکالی نداره و میتونه بره بیرون. بردیام شونهای بالا انداخت و رفت و درو بست.
آرزو بالای ابروش یه چسب زخم نشسته بود و اخماش حسابی تو هم بود. حالت تدافعی گرفتم و خودم رو برای شنیدن غر های بیشتر آماده کردم:|
+سالار. امیدوارم جوابی داشته باشی
دستام رو حالت تسلیم بالا آوردم و با تیکه گفتم
_من مقصر نبودم. از آشپزای خودت بود.
آرزو عصبیتر شد
+وظیفه من نیست که از وفاداری آشپزام مطمئن شم.
_اوه پس عالیه. بحث تمومه. چون وظیفه منم نیست. مهراد پایینه میتونی بری و یقهش رو بگیری.
از شدت عصبانیت بغض کرده بود. جالبه.
+سالار تو باید درستش کنی.
سرم رو تکون دادم
_اوهوم. هیوا و پناه مهندس های قابلین. دوباره درستش میکنن بهتر از اولش.
عصبانیتش بیشتر شبیه غم شده بود. آروم سر تکون داد و با ناراحتی رفت. منم رفتم دفتر کارم تا یه چیزی برای گذروندن وقت پیدا کنم.
تا ۱۲ شب وقتم رو با یه کتاب مزخرف تلف کردم تا مجبور نباشم برم پایین بعد بردیا رو مرخص کردم و رفتم اتاقم تا بخوابم.
لباسم رو عوض کردم، یه قرص خوابآور خوردم و رفتم توی تخت.
〰[ Valhalla Hall ]〰
خب دوستان
اکانت سید از دست رفت، و از حالا به بعد من هستم در خدمتتون
(اگر حرفی هم توی ناشناس گفتین دوباره بگین چون کلید اون ناشناس دست سید بود و با خودش رفت به آن سوی مرز ها👨🦯)
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
عاشقتم 🤣
بسم الله تو چرا اینجا ادمینی؟
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
منم هستم
پناه بر خدا
اخلالی پیش اومده، من از واقعه بی خبرم 💀