eitaa logo
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
44 دنبال‌کننده
64 عکس
8 ویدیو
0 فایل
تاسیس : 1403/11/29 ارتباط با ما💀: https://eitaa.com/UnionUnique
مشاهده در ایتا
دانلود
خب دوستان اکانت سید از دست رفت، و از حالا به بعد من هستم در خدمتتون (اگر حرفی هم توی ناشناس گفتین دوباره بگین چون کلید اون ناشناس دست سید بود و با خودش رفت به آن سوی مرز ها👨‍🦯)
پارتهای سید هم از این به بعد من میذارم
الان هم حال ندارم، بعدا میذارم👨‍🦯
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
منم هستم
پناه بر خدا اخلالی پیش اومده، من از واقعه بی خبرم 💀
پارت بزاریم بشوره ببره💀
>تالار والهالا > -سالار اتاق نشیمن پر از وسایلی بود که هر کدوم از یه کشور اومده بود. دوتا برادر روی مبل ها روبروی هم نشسته بودن اما گفت‌وگوشون دوستانه بنظر نمیرسید. میدونستم قراره چه اتفاقی بیوفته اما نمیتونستم حرکت کنم. کم‌کم بحثشون شروع شد. اون آشغال عوضی از جاش بلند شد. نمیخواستم ببینم. میخواستم فقط چشمامو ببندم اما انگار توانایی پلک زدن هم نداشتم. نمیدونم برای بار چندم این لحظه رو میدیدم. لحظه‌ای که چاقوش رو توی گلوی برادرش فرو کرد. خون روی صورتم میپاشید و صدای خنده‌هاش توی سرم بود. اونو کشت. جلوی چشای من. بعد اومد سمتم. انگشت هاش رو روی صورتم کشید که با وحشت از خواب پریدم. هوه. آره. دوباره کابوس. کل بدنم عرق نشسته بود و نفسام نامرتب بود. آروم نشستم و از پارچ کنار میز یه لیوان آب ریختم. دستام میلرزیدن. صدای خنده‌هاش توی سرم پیچید. نتونستم لیوان رو کنترل کنم افتاد و باصدای آرومی شکست. حساب لیوانایی که شکستم از دستم در رفته. دوباره خاطرات به ذهنم هجوم آورد. دستم رو به صورتم کشیدم. خیس بود اما نه از خون. از عرق. توی مغزم فقط یه چیز بود .انتقام. زیر لب گفتم"میکشمش". دستم بردم طرف میز و پارچ رو برداشتم. گرفتمش بالای سرم و روی سرم آب ریختم. پارچ آب رو سر جاش گذاشتم و خودم رو روی تخت پرت کردم و منتظر صبح شدم. احتمالا نزدیکای صبح خوابم برده بود چون با داد و بیداد بردیا از خواب پریدم. داشت با جیغ و داد به لیوان اشاره میکرد و یه چیزایی میگفت اما ویندوزم هنوز بالا نیومده بود و نفهمیدم چی بلغور کرد. بیخیال بلند شدم و گفتم "یکی رو بفرست جمعش کنه" بعد رفتم سمت حموم. در حموم رو که بستم بردیا پشت سرم داد زد"زودتر آماده شو. دلوین نزدیکه" اه بدبختی پشت بدبختی. ولش باو. خودمو عشقه . یه ساعت تمام توی حموم بودم. بیرون که اومدم اثری از لیوان شکسته نبود و ملافه های خیس تخت عوض شده بود. رفتم سمت کمد. یه دورس سفید ساده با شلوار جین مشکی پوشیدم و پافر مشکیم رو روی دستم گرفتم و اومدم بیرون. بردیا پشت در نبود. رفتم پایین. وارد سالن غذاخوری شدم. خالی بود. عجیبه! معمولا دخترا این تایم اینجان. پافرم رو روی میز انداختم و روی صندلی نشستم و ترجیح دادم بجای نگران شدن بشینم و قهوه‌ای که یکی از کارکنان آشپزخونه گذاشت جلوم رو بخورم. تلخ نبود. دنیام به اندازه کافی تلخ هست. داشتم از قهوه‌ام لذت میبردم که از بیرون کلی سروصدا شنیدم. در سالن باز شد و ساغر و تبر معروفش دوتایی بهم خیره شدن. اومد و نشست روبروم و تبرش رو گذاشت کنار پافرم. یه تبر تیغه قرمز خفن بود که برای تولدش بهش هدیه دادم. البته بعد مجبور شدم برای پاپیون روی تبر یه کاور بخرم چون اگه خونی میشد ساغر خودم رو با همون تبر ریز میکرد. شروع کرد صبحونه خوردن. یه قلپ از قهوه‌ام خوردم و خیلی ریلکس پرسیدم"بیرون چه خبره؟" با دهن پر جواب داد"هیچی باو. دلوین اومده همه درگیرن" ابروهام حالت تعجب گرفت"درگیر چی؟!" ساغر شونه بالا انداخت و گفت"دارن دنبال تو میگردن" چشام گرد شد. فکر کردم شوخی میکنه. اما با دیدن قیافه ماهک وسط در فهمیدم نه.. راست میگه. ماهک و لیلا و دلوین پریدن تو غذاخوری. پشت سرشون تارا و بردیا و آرزو. چند دقیقه فقط صدای جیغ شنیدم و بعد کشون کشون بردنم سمت حیاط. فقط لحظه آخر پافرم رو از روی میز برداشتم اما انگشتم خیلی آروم روی تبر ساغر کشیده شد و برید. سالن غذاخوری نزدیک در اصلیه و تا به خودم اومدم دیدم بالای پله های بیرونی عمارتم(آره این عمارت لعنتی همش پله‌ست). انگشت اشاره‌ام رو گذاشتم توی دهنم و خون رو مکیدم و تف کردم. بعد پافر رو پوشیدم و دستی به موهام کشیدم و اومدم پایین. توی حیاط عمارتم یه مرسدس پارک بود که مال من نبود. یه گولاخی در عقب رو باز کرد و یه بابایی ازش پیاده شد. اومد و دستش رو جلوی من دراز کرد. +Hello _Hello. Welcome sir باهاش دست دادم. اما متاسفانه متوجه شدم که خونریزی دستم بند نیومده. یارو یه نگاهی به دستم انداخت. با دست دیگش جیبش رو گشت و یه چسب زخم دراورد و گذاشت کف دستم. تشکر کردم و چسب رو به انگشتم زدم و بقیه رو سپردم دست دخترا. یارو داشت زر میزد که آره من انقدر فلان جنس و انقدر فلان چی و اینا میخوام. بچه هام مونده بودن چی بگن بش. تا بالاخره دلوین گفت بزارین ما یه صحبتی داشته باشیم بعد چشم. یارو هم یه لایک داد و رفت به ماشینش تکیه داد. ماهک حمله کرد سمتم. گفت"همونجوری واینستا اونجا یه غلطی بکن" انگشتم رو بالا گرفتم و با لحن مظلومی که هیچ وقت یادش نگرفتم گفتم"نمیتونم. مجروحم"
ماهک درحال فشار دادن دندوناش گفت"سالار من کاملا جدیم" _اوه این ینی الان باید حرفات رو هایلایت کنم؟ تارا قبل از اینکه ماهک بم حمله کنه گرفتتش و بردتش پیش دلوین. لیلا اومد جلوم. +سالار یجوری جمش کن. چیکارش کنیم؟ _حاجی دست به سرش کنین بیخیال شه بره دیه. +خب چجوری لعنتی؟ _چمیدونم. پول بریز به پاش بیخیال شه. نشد بگو ساغر از شرش خلاصمون کنه اخمای لیلا رفت تو هم +تو مریضی؟ اینهمه سفارشه. میدونی چقدر سود توشه؟ مثل اینکه چاره‌ی دیگه ‌ای نداشتیم. میدونستم دیر یا زود به اینجا میرسیدیم ولی واقعا دوست نداشتم که قبول کنم باید با اون عوضیا بشینم سر یه میز. _اوکی بهش بگید یه روز فرصت بده که جنسات رو چک کنیم و بسته بندی کنیم. براش یه هتل بگیر و بفرستش بره تا قیافه نحسش رو نبینم. لیلا تعجب کرد. +چجوری میخوای جورش کنی؟ _امروز یه دورهمی میچینم. نگران نباش. 〰[ Valhalla Hall ]〰
>تالار والهالا > -ساغر تبر عزیزم. خاک تو سرت کنم سالار با اون دستای درازت. تازه برقش انداخته بودم. خونای روشو با گوشه ی رو میزی پاک کردم و گذاشتمش رو دوشم. بعد از اتمام صبحانه ام بلند شدم و تو کابینتا رو گشتم بلکه یه های بایی چیزی پیدا کنم که نکردم. آخه اینم شد زندگی؟ غذا هم نداریم بخوریم. یه موز از تو یخچال برداشتم. سر و صدا های حیاط خوابیده بود پس احتمالا داشتیم به هجوم ملت به غذا خوری نزدیک میشدیم. اول از همه لیلا بود که وارد شد. کش و قوسی به تنش داد و گفت :"هعی خدا مردیم از خوشی." موز پرید تو گلوم. لیلا هم جای اینکه بیاد بزنه پشتم یا قربون صدقه بره یا حتی بگه مواظب باش نمیری به روم خندید. موزمو کامل از پوست در اوردم و از ته بهش تعارف کردم. جناب هم بدون هیچ حرفی برش گردوند و از هون وری که گاز زده بودم گاز زد. افکار پلید؟ ناعاعا خواستم پوزخند بزنم که تارا جلو در ظاهر شد. خب نه دیگه زشته وقت حیاست. پشت سرش هم سالاری جون تشریف فرما شد و رفت سر وقت قهوه اش. خلاصه که ذره ذره همه آمدند و آمدند و آمدند، و نشستند تا غذا بخورند، و منی که موزم را نخورده ام. خب چه میشود کرد. صندلیمو چفت لیلا گذاشتم و نشستم تا موزمو بخورم. سالاری بعد از قهوه اش اعلام کرد که قراره با یه یاروهایی یه دورهمی ایجاد کنه برای سه ساعت دیگه به امید خدا. و بله من موندم و مسئله ی لباس. وارد اتاقم شدم. حالا نمیدونم دورهمیه اصلا واسه چی هست یارو ها که میخوایم بریم سروقتشون کین چین ولی خب، لباس همیشه بخش مهم زندگیه. اول از همه، تبرمو توی جایگاه نرمِ مخصوصش گذاشتم. در کمدمو وا کردم و دیدم لباسام نصف شدن. خدا لعنت کنه هر چی خونه تو رگای ملتو. با به یاد آوردن پالتو پلنگی عزیزم اشک تمساح به چشمام ریخت. آه زندگی. خلاصه که یه لباس ساتن صورتی پر چین در آوردم تا شاید بپیچم به خودم ولی دیدم گوشه استینش خونیه. از پنجره انداختمش پایین. یه ساتن بنفش کم چین در آوردم. و سه ساعت چو هموگلوبینی آویزان بر خونِ گوسفندی گذشت. همش به تست کردن لباس. بار دیگه تبر خوشگلمو گذاشتم سر کولم و روانه ی طبقه همکف شدم. وسط راه لیلا رو دیدم که داره از دستشویی در میاد. گفتم :"خوش گذشت؟" چشماشو تاب داد. ولی بعد از ورانداز کردنم با حالت نیشخند طوری یه "جون" تحویلم داد و گفت :"اوه، کاپ کیک.. اصلا بدون تو میشه؟" لبخندی زدم و دستمو دور کمرش انداختم. خلاصه که رفتیم تو حیاط و نشستیم تو دو تا ماشین مشکی و از عمارت زدیم بیرون. عمارت یارو هم همچین قشنگ بود، ولی نه به بزرگی ما. دم در ورودی خونه ماشینامون ایستادن و ما عین ارتش نینوا به سوی نبرد پیاده شدیم. اخ که چقدر میخواستم یکی دیگه باشم و این ورود زیبامو تماشا کنم. یه یاروی به حساب با شخصیتِ کت شلواری -که خب مشخص بود قبل از اومدنش ناس انداخته- بالای پله ها با یه لبخند مزخرف ایستاده بود. سلام گرمی به سالاری داد و همه رو به داخل راهنمایی کرد. خلاصه که یه جا مث نشیمن مستقر شدیم؛ سالار و بردیا رو یه مبل نشستن و یاروی کت شلواری هم رو یه مبل دونفره جلوشون. به ترتیب، ماهک و تارا و دلوین و آرزو هم اطراف نشستن. من و لیلا هم یه جا کنار هم. و سکوت کردیم تا وقتی که یه یاروی دیگه تشریف فرما شد. یاروی کت شلواری گفت :"اومد." و باز لبخند مزخرفش نمایان شد و به حساب، همه بلند شدیم تا شازده بیاد. خب نگم براتون که یه کت طوسی پوشیده بود با شلوار جین آبی. کتونی سفید چی میگفت اون وسط... دهنمو سمت گوش لیلا بردم و زمزمه کردم. "این چرا عین گدا ها میمونه." لیلا لباشو به هم فشار داد و نفسشو حبس کرد که خندش نگیره. "نمیدونم لعنتی." از حالت لیلا داشت خندم میگرفت و مجبور شدم رومو کنم اونور که قیافم ضایع نشه. لیلا هم همینکارو کرد و دو تایی سعی کردیم نخندیم. خدایا خودت ببخش. ولی شرط میبندم یارو زیر کتش لخت بود... دلوین هم با دیدن وضعیت مسری ما خندش گرفت و دو تا فحش ابدار نصیبمون کرد که اگه خندش در بیاد وای به حالمونه؛ حیف که تبرمو گذاشتم تو ماشین. خلاصه که چرخیدیم سمت جمع تا سلام کردن یارو رو ببینیم، حالا حرف زدنشم نوبری نبود ولی خب. همچینم چشم میچرخوند که انگار جای چشم دو تا گاو واسه چریدن داشت. نیششم که تا بناگوش وا. به هر حال یارو ها بالاخره نشستن سر جاشون و جماعت سر صحبتو گرفتن تا احتمالا مواد بکَنن ازشون. ولی من کار های بیشتری برای انجام دادن داشتم. پاییدن یارو چشم چرونه. چشماش همه جا میرفت مردک. بعید نبود قبل ملاقات از همون رفیقش یا شریکش یا هر یارویی که هست ناس قرض کرده باشه.
ولی واقعا اگه من نبودم میخواستن با چشمای یارو چیکار کنن؟ شنیدم که لیلا دم گوشم پچ پچ کرد. "به نظرت یارو چقدر کشیده؟" نیشخندم اومد، ولی طولی نکشید که بالاخره هر چی کشیده بود اثرشو کرد. همینطور که داشت به دید زدنش میپرداخت به حساب نامحسوس به دلوین که رو مبل تک نفره نزدیک بهش نشسته بود چشمک زد. اخمام در هم رفت و دستم سمت تبر نداشته ام، اما ثانیه ای نگذشت که سالاری با اون قد و قامتش بلند شد و میز جلوشو با پاش هل داد کنار. همه ساکت شدن؛ و یه فنجون چای از روی میز افتاد پایین. 〰[ Valhalla Hall ]〰