eitaa logo
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
44 دنبال‌کننده
64 عکس
6 ویدیو
0 فایل
تاسیس : 1403/11/29 ارتباط با ما💀: https://eitaa.com/UnionUnique
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/ValhallaHall/89 خوبمونیییییی دورت بگردممم اکانتت دیگه برنمی‌گرده نه؟😕 _اومم فعککک نکنمممم🤧
دوستان لطفا اینجا رو شلوغ نکنین فقط من حق دارم زر بزنم مرسی اه _سید
https://eitaa.com/ValhallaHall/93 نامنام من خاص نیستم آی ام مکث🤡 نمی‌دونم ثی میگم💆🏻‍♀️ _منم سالارم از اشنایی باهات خوشبختم دتر
https://eitaa.com/ValhallaHall/98 ثوون بقولمت سالار ژوون
خب دیگه ناشناس بسه 🗿 خیلی شلوغ شد -ح اصلی
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
>تالار والهالا > #Part_17 -لیلا تنگ غروب هوا همچین سرد بود که میگفتی سیبری درِ پنجره شو واکرده که سل
>تالار والهالا > -لیلا قبل از اینکه در پذیرایی رو وا کنم صدای ترکیدن، بعد جیغ و هوار بلند شد. که یک لحظه فکر کردم یکی افتاد مرد. درو که وا کردم دیدم نه، جشن تولد گرفتن. واسه کی؟ بردیا. اینطوری بودم که :"چه خبره اینجا؟" سالار که قیافش داشت کم کم میرفت تو هم شونه بالا انداخت. "والا چمیدونم. اینا مگه نباید این جشنو برا من میگرفتن؟" سیس گریه گرفت و گفت :"حالا تاریخ تولد منو ازشون بپرسی یک در میون هم یادشون نیس" به تقلید از پرنسسای دیزنی با دم اون مار سه متریی که مث شال گردن انداخته بود دور گردنش اشکای نریخته‌ش رو پاک کرد. وایستا مار؟ یه لحظه قشنگ نگاهش کردم. عه اودین. پس بالاخره پوست اندازی گل پسرمون تموم شده؟ بردیا رو چی بگم... شبیه خری بود که بهش تی‌تاب دادن. یکم عمیق تر میخندید لباش به گوشاش میرسید. از وسط سالن رد شدم؛ رفتم روی گوشه گاه ترین مبل نشستم و منتظر موندم تا سرو صدا کم بشه. بردیا که به خودش اومد برف شادی های روی صورتش رو تمیز کرد و از همه تشکر کرد و بالاخره رضایت داد و نشست سر جاش. کنار آنیا. اییی. سالارم نشست اونورش. ماهک با چشم ابرو به دخترا اشاره کرد. همه سریع نشستن. ساغر هم خوش رو پرت کرد کنار من. بله همونطور که گفتم تنها کسی که میشه روش حساب باز کرد. نمیدونستم برنامه چیه که یهو دیدم آرزو با یه ویولن پشت سر سالار وایستاد. دارک شدش. سالار متوجه‌ش نشده بود و داشت با آنیا راجب اینکه چرا با اون هماهنگ نکرده بودن که لااقل لباس خوب بپوشه بحث میکرد. حالا انگار میخواسته بره عروسی خواهر شوهرش. نگاهی به خودم انداختم که سویشرت طوسی و شلوار جین ابی تنم بود. ترکیب؟ صد از صد سالار بالاخره با دستی که آرزو به شونه‌ش زد برگشت بهش نگاه کرد. آرزو هم سیسی گرفته بود واسه خودش. "سالار. میشه برامون ویولن بزنی؟" وای نه شروع شد. دوستان هم شروع کردن به اصرار. فقط قیافه ی ساغر دیدنی بود. بهش که دقت کردم دیدم چتریاشو به حالت تاب دار و قشنگی انداخته کنار صورتش. خب؛ خوشگل شده بود. نگاه سالار خیلی خنثی بود. اینطوری که آره داداشا من اصلا برام مهم نیست که چه اتفاقی داره میفته. بردیا بانگ بر آورد :"سالار لطفا. خیلی وقته برامون ساز نزدی. بزار این تولدم با بقیه فرق داشته باشه." اودین بالاخره از دور گردن سالار پایین اومد و روی پای بردیا دور خودش پیچید. سالار از جاش بلند شد و ویولن رو از دست آرزو گرفت. روی یه صندلی، در صدر مجلس نشست و شروع کرد. متاسفم که اعترافش میکنم، ولی هر چقدر توی بدرد بخور بودن میلنگه، ساز زدنش تحفه است. یا شاید بتونم بگم معرکه. متاسفم. صدای ساز کل سالن رو پر کرده بود. همه سر تا پا گوش شده بودن. حتی ساغر. انگار همه آرومتر نفس میکشن تا بیشتر بشنون. و باز حالت چهره ی سالار... همون حالت لعنتی که نمیفهمی دقیقا به چه چیز لعنتی ای فکر میکنه. ولی مطمئن بودم مربوط به گذشتست. گذشته ی لعنتی. انگار یه چیزی باعث میشد از ساز زدن طفره بره. آهنگ که تموم شد ویولن رو پایین آورد. توهم بود یا چی نمیدونم؛ اما یه لحظه برق اشکو تو چشماش دیدم که با پلک زدنش پر زد و رفت. اثری ازش نموند. نگاه کردنش تازه داشت جالب میشد... 〰[ Valhalla Hall ]〰
اهم 🗣️ اهم 🗣️ منننننن استوریا یه ادمین ژدیدددد‌م، خوشبحالتون که من ادیمینتونمم😝 هیچی دیگه قرارع خزعبل و اینا و از بعضی فیلم و سریال ها بزارمم🎀😝
یکی از سریال هایی که می‌خوام ازش فعالیت کنم 🎀😝 ༄ 𝑹𝒆𝒊𝒈𝒏 | 𝑺𝒍𝒕𝒏𝒕 𝑴𝒂𝒓𝒊 در میان قصرهای باشکوه، لباس‌های سلطنتی و رازهای پنهان دربار، داستان ماری استوارت آغاز می‌شود؛ ملکه‌ای جوان که سرنوشتش با تاج، عشق و قدرت گره خورده است. «سلطنت» روایت زندگی ملکه اسکاتلند است؛ دختری که در دنیایی پر از سیاست، خیانت و عشق‌های دشوار، برای حفظ تاج و جایگاه خود می‌جنگد. سفری میان شکوه، قدرت و قلب یک ملکه… ✧ 𐙚 𝑺𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒏𝒐𝒕 𝒋𝒖𝒔𝒕 𝒂 𝒒𝒖𝒆𝒆𝒏, 𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒂 𝒍𝒆𝒈𝒆𝒏𝒅. ♕