eitaa logo
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
45 دنبال‌کننده
64 عکس
6 ویدیو
0 فایل
تاسیس : 1403/11/29 ارتباط با ما💀: https://eitaa.com/UnionUnique
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام ایزد یکتا
والهالا (به انگلیسی: Valhalla) در اساطیر اسکاندیناوی و همچنین در باور آنان، سرایی باشکوه و عظیم واقع در آسگارد بود که تالار کشتگان به‌شمار می‌رفت و از آنِ اودین خدای خدایان بود. این تالار بزرگ پانصد و چهل در دارد. تیرهای به کار رفته در این تالار نیزه هستند و سرتاسر تالار از سپرهای بسیار پوشیده شده‌است. زره‌های سینه‌پوش فلزی نیز برای ساخت نیمکت‌های این تالار به‌کار رفته‌اند. یک گرگ از درب باختری تالار پاسداری می‌کند و شاهینی در بالای آن در پرواز است…
>تالار والهالا > -هیراد عمارت، چیزی خارج از تصوراتم بود. یه جایی دور از شهر و دنج. اول از یه حصار رد شدیم و با عبور از جاده ای کوتاه وسط جنگل، به در بزرگ رسیدیم. و دیوار های بلند و طولانی که حیاط رو تشکیل میدادن. وارد حیاط شدیم و دقیقا اونقدر بزرگ و سرسبز بود که جنگل به پاش سجده بکنه. مهراد ماشینو توی پارکینگ برد و اضافه کرد :"عادی رفتار کن. ترس و اضطراب هم به دلت راه نده." بعد با اون لبخند عمیقش نیم نگاهی بهم انداخت و از ماشین پیاده شد. نفس عمیقی کشیدم و پشت سرش پیاده شدم. نگاهی به کت و شلوار مهراد توی تنم انداختم که منو عین سیب زمینی تو گونی میکرد. بهش گفته بودم حداقل یه دست کوچیک تر بگیره برام که کل عمرم استفاده اش کنم ولی گفت برای خودمم که باشه همینقدری میگیره که جای رشد داشته باشم. انگار که بچه ی دوازده ساله ام. به خودم اومدم دیدم مهراد داره صدام میکنه. چقدر صداش وقتی اسممو میگه قشنگه... دنبالش رفتم. ساختمون بزرگی بود، از اون بزرگ هایی که دور و اطراف آدم پیدا نمیشه‌. و نمایی خوشرنگ، تلفیقی از سفید و رگه های طلایی داشت. کنار پله های عمارت، جایی که مهراد بهم گفت ایستادم و نفس هامو شمردم؛ چون مطمئن نبودم سرگرمی دیگه ای پیدا بشه. طبق کلاسهای آموزشی که مهراد از خونه تا پارکینگ با هزینه ی گوش مفت برام گذاشته بود، باید می ایستادم و گوش تیز میکردم. گاهی باید راه میرفتم و گوش تیز میکردم، چشم تیز میکردم، حس شیشممو تیز میکردم تا هیچ مشکلی چشمش به عمارت نیفته. دوست داشتم بدونم دقیقا از چه چیزی باید محافظت میکردم؟ از چه کسی؟ یک ساعت به همین ترتیب گذشت. به جای جای مختلف عمارت سرکشی میکردیم و مطمئن میشدیم همه چی بر وفق مراده، تا زمانی که آخر، مهراد به ساعتش نگاه کرد و گفت :"الان دیگه وقتشه." کنار پله های طبقه ی اول ایستاد. منم جهت اینکه ضایع نباشم یه جا همونجا ها ایستادم. چند نفر دیگه هم به عنوان نگهبان اونجا ها بودن. و بعد، در ورودی باز شد. دو مرد وارد شدن. اولین کسی که توجهمو جلب کرد، قد بلندی داشت که با اون کت مشکیِ بلند، بیشتر معلوم میشد. صاف و پر ابهت راه میرفت، چهره ی خونسرد مرموزی داشت، یه آرامش عجیب... چشمامو سمت مهراد چرخوندم و دیدم به احترامش صاف تر ایستاد. همینکارو کردم. خب، یارو جوون تر از اون بود که بخواد رئیسی باشه که مهراد تعریفشو میکرد. ولی حقیقتا، بیشتر از هر چیزی به رئیس بودن میخورد. به مهراد سلام داد و از پله ها بالا رفت. اما بعد پله ی سوم دنده عقب برگشت و نگاهش روی من ثابت شد. و من در حاله ی ابهتش غرق شدم. سرشو جلو آورد و سر تا پامو به طور دقیق و ورانداز کرد. داشتم خفه میشدم. ضربان قلبمو شمردم. چهل و سه تا در اون پونزده ثانیه. پونزده ثانیه محو چشمای سیاه و عمیقش. کاش میتونستم زود تر چشم ازشون بردارم. بالاخره ازم کند و رد شد. اون یکی یارو هم دنبالش. بعد ثانیه هایی نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و عضلاتمو شل کردم. و بعد، به تجزیه ی غلیان احساسات درونیم پرداختم تا اینکه مهرادو جلوم حس کردم که دستشو مقابل صورتم تکون میداد. "زنده ای؟" "هنوز نفس کشیدن یادمه." خنده ی کوتاهی سر داد. شونه بالا انداختم و چند قدم حرکت کردم تا مطمئن بشم خشک نشدم. گفتم :"این رئیست بود؟" گفت :"ارباب. آره، چطور بود؟" نیشخندی زدم. "جذاب." باز یه لبخند کوچیک و عمیق تحویلم داد. به دیوار تکیه دادم و به دوردستی خیره شدم. "بزرگه." مهراد چرخید سمتم. "هان؟" گفتم :"اینجا رو میگم. زمینشو چجوری گیر اوردن؟" "دولت بهش داده." نگاهش کردم. "برگهام... چطوری قانع شدن همچین زمینیو بدن به کسی؟" به چشمام نگاه کرد. "چون یه امضا از یه نفر لازم بود. و ارباب بهش لبخند میزد و همکارش تفنگشو به سرِ اون نفر فشار میداد." 〰[ Valhalla Hall ]〰