هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 امروز؛ صفحه صد و سی و هفت قرآن کریم
سوره مبارکه الأنعام
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
💻 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از KHAMENEI.IR
KHAMENEI.IRQuran-page-137.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه صد و سی و هفت قرآن کریم، سوره مبارکه الأنعام
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید
💻 Farsi.Khamenei.ir
📌
بسم الله الرحمن الرحیم
چهارشنبه سوری
نگاهم از ماشینهای جورواجور و کوچک و بزرگی که با سرعت عبور می کنند، می دود روی کلاش کهنه ای که علی به طرفم دراز کرده:
-ببخشین حاج آقا!
علی ماسک زده اما از چروک گوشه چشمانش، می فهمم که خجالت می کشد.
بی اختیار دست دراز می کنم و کلاش را می گیرم. سردیِ فلزیِ بدنه کلاش از کف دستم بالا می کشد و توی تمام تنم پخش می شود. لبخندی حواله اش می کنم که زیر ماسک گم می شود.
قرار نبود مسلح باشم اما امشب فرق می کند. علی تند به سمت بقیه بچه های تور بازرسی می رود و آنها را در جاهای مشخص شده می چیند و توجیه شان می کند.
دستی به کلاش می کشم. کهنه ولی تمیز است و بوی روغن می دهد. بوی روغن توی سرم می پیچد و می رود که مرا به خاطرات گذشته پرتاب کند. به آن مجال نمی دهم. تند خشاب را بیرون می کشم. نگاهی به فشنگها می اندازم. همه جنگی اند. کاش یکی دوتای اول مشقی بود.
قنداق تاشو اش را باز می کنم تا جلوی ضامن را نگیرد.گلنگدن می کشم. رو به آسمان می چکانم. صدا، چشمها را به طرف من بر می گرداند. توجه نمی کنم. خشاب را جا می زنم و بند آن را روی دوش می اندازم.
هیچکدام از بچه های گروه از این کارها نمی کنند. میانگین سن شان به بیست و پنج سال نمی رسد.
چند قدم از آنها فاصله می گیرم. باید سرِ تور بایستم. نیم ساعت به افطار مانده و هنوز تردد زیاد نشده. هوا کم کم تاریک می شود. ماشین ها تک و توک بازرسی می شوند.
صدای ضدهوایی از دور به گوش می رسد. به آسمان نگاه می کنم. سرخیِ گلوله های رسام آسمان را نقطه چین می کند.
یکی از بچه ها به طرف من می دود:
-حاجی پهباده! نفوذیا موقعیتمون رو دادن! پناه بگیرین!
و می دود کنار پایه های قطور پل کنار بقیه می ایستد و به زیر پل بالای سرش نگاه می کند. از دور می بینم که می خندند و شوخی می کنند و انگار نه انگار.
چقدر اینجا به سال 1363 شبیه است.
باد سردی می وزد. بند کلاش را جابجا می کنم و کلاه بافتنی ام را پایین تر می کشم. می دانم که پناه گرفتن در آن شرایط کار بیهوده ای است. هر جا هم که بروی از موج انفجار در امان نیستی مگر چند ده متر از مرکز انفجار دور باشی.
ترجیح می دهم همانجا بمانم و نظاره گر باشم. صدای دویدن روی پل عابر پیاده توجه ام را جلب می کند.
سر بالا می کنم. توی هوای نیمه تاریک دوسه نفر را می بینم که با اسلحه هایی که لوله های بلندی دارند، به سمت انتهای پل می دوند.
صدای چند تک تیر می آید.
می گویند آنها شکارچی پهباد هستند و این اسلحه ها-که نمی دانم اسمش چیست- مخصوص همین کارند.
به دنبال پهباد آسمان را می کاوم. به زور نور متحرک کمرنگی می بینم که در آسمان سرگردان است. بعید می دانم که او در بردِ ما و ما در بردِ او باشیم. صدای دو انفجارِ دور، با صدای عبور ماشینها در هم می آمیزد.
وقت نماز است. یکی پشت ستون پل جانمازی پهن کرده. نمازم را می خوانم. علی از توی پراید سفید مدل پایینی چندتا لقمه و آب معدنی بر می دارد و بین بچه ها تقسیم می کند. برای من هم می آورد.
دستم می رود روی ضامن و آن را روی تک تیر می گذارم. معلوم نیست چه اتقاقی قرار است بیفتد.
همانطور که زیر چشمی به ماشین ها نگاه می کنم، در آب معدنی را باز می کنم و قرصم را از توی جا قرصی کوچکی که همیشه همراهم است، در می آورم و با کمی آب فرو می دهم و بعد لقمه را کاز می زنم.
محتویات لقمه کوکوی سیب زمینی است با خیارشور. طعم کوکو با خیارشور قاطی شده و رطوبتش توی نان لواش دویده و طعمی عالی درست کرده.
لقمه بزرگ نیست و با گاز سوم تمام می شود.می خواهم در آب معدنی را باز کنم که از دستم رها می شود و قل می خورد و می افتد روی آسفالت خیابان و ماشینی از روی آن رد می شود. در آبی رنگ آن به سمت من پرتاب می شود و خطی خیس روی آسفالت می کشد.
باقی مانده لقمه را به زور فرو می دهم و دستهایم را به هم می مالم و به علی که با چراغ قوه راننده ها را می پاید نگاه می کنم.
همه چیز عادی به نظر می رسد. زمان به سرعت می گذرد. ساعت هشت شب است. تیم بعدی می آید و تور را تحویلشان می دهیم.
احساس می کنم که از این بحران هم عبور کرده ایم و این فراخوان -که شاید آخرین امید دشمن در این مرحله بود- با حضور و همراهی مردم شکست خورد و الحمدلله رب العالمین که اینبار تنگه اُحُد رها نشد.
#ابوالقاسم_وردیانی
شامگاه سه شنبه بیست و ششم اسفند 1404
27 رمضان 1447
تهران
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
@Vardiani_Annotation
.
داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
📌 بسم الله الرحمن الرحیم چهارشنبه سوری نگاهم از ماشینهای جورواجور و کوچک و بزرگی که با سرعت عبور م
📌
یکی از یاران نقدی کوتاه در مورد این متن مرقوم فرموده اند که عین نقد و پاسخ آن را به اشتراک می گذارم.
👇
🔸️در این متن، فقط بسیجیها بودند و ماشینهای عبوری.
مردم کجا بودند؟
یکی دو برخورد از واقعیتهای کف خیابان مثل حضور بچههای کوچک و پیرزنها اگر به متن اضافه شود عالیست و فضا را از رنگ خاکستری یک شهر جنگزده درمیآورد🌿
🔹️از دقت شما سپاسگزارم
توضیح اینکه ما در یکی از بزرگراههای ورودی غرب تهران مستقر بودیم.
جایی که تردد مردم در روز هم بسیار اندک است چه برسد به شامگاه و آن هم نزدیک افطار
البته نشانه هایی مانند سرعت ماشینها، پایههای قطور پل، پناه گرفتن زیر پل و پل هوایی تا حدودی میتواند مشخصات فضا و مکان را نشان دهد.
و این متن گزارشی بود از آنچه واقعا اتفاق افتاده
باز هم ممنونم از دقت و توجه شما
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
@Vardiani_Annotation
.
🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴
ه🔸﷽🔸ه
سلام علیکم و رحمت الله
📆 پنجشنبه
🔅۲۸ اسفند ۱۴۰۴
🔅۲۹ رمضان ۱۴۴۷
🔅۱۹ مارس ۲۰۲۶
🔻بیستمین روز حمله امریکا و ر.ص
🌿 الَِلَِهَِمَِ َِعَِجَِلَ َِلَِوَِلَِیَِکَِ َِاَِلَِفَِرَِجَِ 🌿
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
@Vardiani_Annotation
.
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 امروز؛ صفحه صد و سی و هشت قرآن کریم
سوره مبارکه الأنعام
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
💻 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از KHAMENEI.IR
KHAMENEI.IRQuran-page-138.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه صد و سی و هشت قرآن کریم، سوره مبارکه الأنعام
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید
💻 Farsi.Khamenei.ir
📌
📍روایت شخصی، وقتی دقیق نوشته شود، به تجربهای عمومی تبدیل میشود.
💢علاقمندان می توانند جملات کوتاه در مورد داستان را ارسال تا با نام خودشان در کانال استفاده شود.
#نکته_روزانه
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
@Vardiani_Annotation
.
📌
💠 قدم سی و چهارم:
✳️ نشان دادن خطر
▫️نکته:نشانه های خطر را بیان کن
⭕️مثال
▫️سکوت غیرعادی بود.
⭕️ تمرین:
▫️در یک جمله نشانه های خطر آتی را بیان کن
🔻توضیح:
عزیزانی که تمرین را انجام می دهند و در 👈گروه معیار 👉 قرار می دهند، دقت بفرمایند که دقیقا همان چیزی را که در تمرین آمده و خواسته شده، انجام دهند.
#آموزش_ساده_داستان_نویسی
#قدم_سی_و_چهارم
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
@Vardiani_Annotation
.
📌
📍بخشی از متن سخنرانی با عنوان
هندسه معرفتی و ادبیات داستانی دفاع مقدس
هندسه معرفتی یعنی آن نقشه شناختی یا چارچوب ذهنیای که پشت یک متن، یک روایت یا یک گفتمان وجود دارد. این نقشه تعیین میکند ما جهان را چگونه میبینیم، انسان را چگونه تعریف میکنیم و ارزشها چه جایگاهی در نگاه ما دارند.
برای روشنتر شدن موضوع، اجازه بدهید با یک مثال جلو برویم.
فرض کنید دو رمان درباره یک عملیات نظامی نوشته شدهاند. هر دو رمان یک واقعه واحد و صحنههای مشابهی را روایت میکنند، اما تجربهای که به خواننده منتقل میشود کاملاً متفاوت است. چرا؟ چون نگاه نویسندگان متفاوت است.
در رمان اول، قهرمان داستان انسانی است که امکان انتخاب دارد. در لحظات دشوار، تصمیم اخلاقی میگیرد، مسئولیت میپذیرد و از دل تجربه جنگ به شناختی عمیقتر از خودش و جهان میرسد.
اما در رمان دوم، همان قهرمان تقریباً کنشگر نیست. بیشتر واکنش نشان میدهد، فرسوده و خسته است و در برابر اتفاقات ناتوان به نظر میرسد. تلاشهایش نتیجهای ندارد و جهان اطرافش بیاعتنا و بیمعنا جلوه میکند. این نگاه، نگاهی کاملاً اگزیستانسیالیستی است.
این تفاوت دقیقاً همان چیزی است که ما از آن با عنوان هندسه معرفتی یاد میکنیم؛ یعنی نظام شناختی و نقشه ذهنیای که نویسنده، آگاهانه یا ناخودآگاه، از طریق روایت، شخصیتپردازی، زمان و مکان به خواننده منتقل میکند. وقتی این نقشهها متفاوت باشند، حتی اگر وقایع یکسان باشند، تجربه خواننده کاملاً تغییر میکند.
به بیان سادهتر، هندسه معرفتی مثل یک عینک است. نویسنده از پشت این عینک به جهان نگاه میکند. اگر این عینک عوض شود، کل فهم ما از متن، معنا و حتی ارزشهای اخلاقی تغییر میکند...
#هندسه_معرفتی
#ادبیات_داستانی
#داستان_دفاع_مقدس
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
@Vardiani_Annotation
.
📌
بسم الله الرحمن الرحیم
حسرت
-امشب بمونین خونه استراحت کنین!
سر می جنبانم و به پوشیدن جوراب ادامه می دهم.
-شبا که نمی خوابین روزا هم که کارای خونه رو انجام میدین. با دهن روزه مریض می شین ها!
می خندم:
-باید بدونی بابات غیر از نوشتن کارای دیگه ای هم بلده!
زیر چشمی به او نگاه می کنم تا اثر حرفم را بسنجم. چیزی دستگیرم نمی شود. می گوید:
-اگه مامان اینا شهرستان نبودن بهتر بود.
بر می خیزم:
-به جای این حرفها پاشو لباس بپوش الان بچه ها میان دنبالمون. امشب تور کجاس؟
-نمی دونم.
بلند می شود و لباس می پوشد. می داند که نمی تواند منصرفم کند اما مثل همیشه چانه می زند:
-امشب نفر زیاد داریم. اسم شما هم که تو حکم نیس. برای چی می خواین تشریف بیارین؟
لحن مودبانه اش را موقع چانه زدن دوست دارم. از بچگی همینطور بود. از وقتی هم که طلبه شده، رگه های ادبیات حوزوی کلامش را شیرین تر کرده.
گوشی می لرزد. تند آن را بر میدارد:
-علی پیام داده پنج دقیقه دیرتر میاد.
تلویزیون را روشن می کنم. تحلیلگر شبکه خبر دارد آثار حمله به زیرساختها را بررسی می کند.
صدا را قطع می کنم و به زیر نویس قرمز چشم می دوزم. پیامهای مسئولان در مورد شهادت دکتر لاریجانی از جلوی چشمم رژه می روند.
-حالا نمیشه نیاین؟ امشب معین و چند نفر دیگه هستن.
سرم را پایین می اندازم. دوست ندارم چیزی بگویم.
یادآوری اینکه سالها پیش باید در جاهایی می بودم که نبودم، حالم را بد می کند.
اینکه کربلای چهار و پنج نبودم،
اینکه سرمای قلاویزان را تجربه نکردم،
اینکه تیزی نی های شکسته هور بدنم را خط خطی نکرده،
اینکه با لباس سنگین غواصی توی گِل های چسبنده ساحل اروند گیر نکردم،
اینکه خیلی ها رفتند و من ماندم،
اینکه فقط اندک یادگاری هایی از آن دوران بر جسم و جانم مانده،
نفس کشیدن را برایم سخت می کند.
گوشی زنگ می خورد. تند آن را بر می دارد:
-بچه ها رسیدن. خواهش می کنم شما بمونین خونه.
تند کفشهایم را می پوشم و در را باز می کنم. دیگر نمی گذارم حسرتی تازه بر دلم بماند:
-میام، چون باید بیام...
#ابوالقاسم_وردیانی
چهارشنبه بیست و هفتم اسفند 1404
بیست و هشتم رمضان
بیستمین روز حمله آمریکا و ر.ص به ایران
تهران
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
@Vardiani_Annotation
.