📌
📎نکته ها و ظرایف داستان نویسی
🔻نکته امروز:
🔺انگیزه مندی روانی در برابر ضرورت پیرنگ
💢عزیزان علاقمند هر سوال و یا ابهامی در مورد نکته ها و ظرایف داستانی دارند، برای ادمین ارسال و یا سوال را در گروه 👈باشگاه داستاننویسان دفاع مقدس-انجمن معیار👉 مطرح بفرمایند تا پاسخ داده شود.
💢نقل و به اشتراک گذاری این مطلب با ذکر صلوات آزاد است.
#انگیزه_مندی_روانی
#ابوالقاسم_وردیانی
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
📌 📎نکته ها و ظرایف داستان نویسی 🔻نکته امروز: 🔺انگیزه مندی روانی در برابر ضرورت پیرنگ 💢عزیزان علاقم
📌
💢توضیحاتی در مورد نکته امروز
نکته امروز یک اصل بسیار مهم در داستان نویسی را بسیار فشرده بیان می کند و احساس می کنم برای درک بهتر آن نیاز است در موردش توضیحاتی داده شود.
گاهی نویسنده از قبل می داند که می خواهد داستان به یک اتفاق خاص برسد.
مثلاً می خواهد قهرمان دستگیر شود، عاشق شود یا به دوستش خیانت کند. اما اگر برای رسیدن به آن اتفاق، شخصیت را مجبور کند کاری انجام دهد که با اخلاق، شخصیت یا وضعیت روحی اش سازگار نیست، داستان غیرقابل باور می شود.
مثلاً تصور کنید شخصیتی را از اول داستان فردی شجاع، منطقی و وفادار معرفی کرده اید. اگر ناگهان فقط برای اینکه داستان جلو برود، بدون هیچ دلیل قانع کننده ای دوستانش را رها کند و فرار کند، مخاطب با خودش می گوید:
«این آدم که چنین کاری نمی کرد!»
در این حالت، مشکل از شخصیت نیست، بلکه از طراحی پیرنگ است.
اصل درست این است که:
شخصیت بر اساس باورها، ترس ها، آرزوها و تجربه های خودش تصمیم بگیرد.
این تصمیم ها به طور طبیعی باعث شکل گیری اتفاقات داستان شوند.
یعنی داستان باید از دل شخصیت بیرون بیاید، نه اینکه شخصیت را به زور در مسیر داستان هل بدهد.
یک مثال
فرض کنید می خواهید در پایان داستان، قهرمان به ضدقهرمان کمک کند.
روش اشتباه:
نویسنده بدون هیچ مقدمه ای قهرمان را وادار می کند که به ضدقهرمان کمک کند، فقط چون پایان داستان این را لازم دارد.
روش درست:
از قبل نشان می دهد که قهرمان آدمی بخشنده است، یا متوجه می شود ضدقهرمان فریب خورده، یا احساس عذاب وجدان می کند. بنابراین وقتی در پایان به او کمک می کند، مخاطب می گوید:
«بله، این تصمیم کاملاً با شخصیتش جور درمی آید.»
پس منظور جمله آخر متن این است:
پیرنگ (روند اتفاقات داستان) باید نتیجه طبیعی تصمیم های شخصیت ها باشد، نه اینکه شخصیت ها برای خدمت به پیرنگ، برخلاف منطق و شخصیت خود رفتار کنند.
به بیان ساده تر:
شخصیت نباید عروسک خیمه شب بازی نویسنده باشد؛ این شخصیت است که باید داستان را جلو ببرد.
#انگیزه_مندی_روانی
#ابوالقاسم_وردیانی
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
ه🔸﷽🔸ه
سلام علیکم و رحمت الله
📆 پنجشنبه
🔅۲۵ تیر ۱۴۰۵ 🏴🚩
🔅۱ صفر ا۱۴۴۷ 🏴🚩
🔅۱۶ ژوئیه ۲۰۲۶
🌿 الَِلَِهَِمَِ َِعَِجَِلَ َِلَِوَِلَِیَِکَِ َِاَِلَِفَِرَِجَِ 🌿
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
@Vardiani_Annotation
.
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم
🔹 امروز؛ صفحه دویست و پنجاه و چهار قرآن کریم
سوره مبارکه الرعد
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
💻 Farsi.Khamenei.ir
📌
📎نکته ها و ظرایف داستان نویسی
🔻نکته امروز:
🔺جزئیاتِ افشاگر در برابر توصیفهای تزیینی
💢عزیزان علاقمند هر سوال و یا ابهامی در مورد نکته ها و ظرایف داستانی دارند، برای ادمین ارسال و یا سوال را در گروه 👈باشگاه داستاننویسان دفاع مقدس-انجمن معیار👉 مطرح بفرمایند تا پاسخ داده شود.
💢نقل و به اشتراک گذاری این مطلب با ذکر صلوات آزاد است.
#جزئیاتِ_افشاگر
#توصیفهای_تزیینی
#نکته_ها_و_ظرایف_داستان_نویسی
#ابوالقاسم_وردیانی
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
ه🔸﷽🔸ه
سلام علیکم و رحمت الله
📆 جمعه
🔅۲۶ تیر ۱۴۰۵ 🏴🚩
🔅۲ صفر ا۱۴۴۷ 🏴🚩
🔅۱۷ ژوئیه ۲۰۲۶
🌿 الَِلَِهَِمَِ َِعَِجَِلَ َِلَِوَِلَِیَِکَِ َِاَِلَِفَِرَِجَِ 🌿
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
@Vardiani_Annotation
.
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم
🔹 امروز؛ صفحه دویست و پنجاه و پنج قرآن کریم
سوره مبارکه الرعد
سوره مبارکه إبراهيم
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
💻 Farsi.Khamenei.ir
📌
📎نکته ها و ظرایف داستان نویسی
🔻نکته امروز:
🔺داستان، پاسخ یا پرسش؟
💢عزیزان علاقمند هر سوال و یا ابهامی در مورد نکته ها و ظرایف داستانی دارند، برای ادمین ارسال و یا سوال را در گروه 👈باشگاه داستاننویسان دفاع مقدس-انجمن معیار👉 مطرح بفرمایند تا پاسخ داده شود.
💢نقل و به اشتراک گذاری این مطلب با ذکر صلوات آزاد است.
#داستان
#نکته_ها_و_ظرایف_داستان_نویسی
#ابوالقاسم_وردیانی
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
📌
💢چالشی برای محک زدن آموخته هامان در حوزه داستان نویسی
این متن در گروه باشگاه داستان نویسان دفاع مقدس گذاشته شد و قرار شد عزیزان نظراتشان در مورد آن بدهند. نظرات متفاوتی توسط هنرجویان و اعضا داده شد. در فایل صوتی زیر به این متن و نظرات عزیزان و اینکه چقدر این متن داستان است، پرداخته شده است. توصیه می کنم اول متن را به دقت بخوانید و بعد صوت را استماع بفرمایید.
آفتابِ جنوب، چون گدازهای نقرهفام، بر تنِ تفتیدهی خاک میکوفت. سکوتِ دشت، نه از سرِ آرامش، که آبستنِ طوفانی بود که ساعتها پیش، در سینه سنگرها دفن شده بود. «امیر»، در حالی که گوشهی لبِ زخمیاش با سرانگشتانِ آغشته به خاکِ رس، میسوخت، به افق خیره شد. میانِ او و خطِ نفوذِ دشمن، تنها چند تپهی ماهورِ عریان و یک دشتِ پر از شقایقِ وحشی فاصله بود؛ شقایقهایی که هرکدام، به سرخیِ خونِ رفیقی بود که تا دیروز، خندههایش در گوشِ کانالها طنین داشت.
او میدانست که امشب، آخرین دیدارِ زمین با آسمانِ این منطقه است. بویِ باروت و بویِ نانِ داغی که مادرش در آخرین بدرقه، میانِ کولهپشتیاش گذاشته بود، در ذهنش درهم آمیخت. بغضی گلوگیر، میانِ حنجرهاش گره خورد؛ نه از ترس، که از دلتنگیِ دیرپایِ انسانی که در میانهی جنگ، هنوز دلش برایِ نوازشِ نسیمِ بهاریِ باغچهی خانه میتپید.
او یادِ نامههایی افتاد که فرصتِ خواندنِ دوبارهشان را نداشت. کلماتی که در پسِ این غبارِ سرخ، به فراموشی سپرده میشدند. ناگاه، صدایِ بیسیم در سنگر پیچید؛ فرمانی کوتاه برایِ عملیاتی که قرار بود پیشانیِ شب را بشکافد. امیر، دفترچهی یادداشتِ کوچکش را از جیبِ پیراهنِ خاکیاش درآورد، نامِ معشوقهاش را که سالها در پسِ حجابِ حیا پنهان کرده بود، با سرانگشت لمس کرد و زیرِ لب زمزمه کرد: «اگر بازگشتی در کار نیست، این عشق را به امانت به خاک بسپارید...»
او برخاست، تفنگ را بر دوش کشید و به سمتِ روشناییِ خیرهکنندهی منورها دوید. در آن لحظه، او دیگر یک سرباز نبود؛ او قطرهای بود که به دریا میپیوست. در دشتِ پر از گل، هر گامی که برمیداشت، شکوفهای از امید در تاریکیِ شب میکاشت. آخرین تصویرِ پیشِ چشمانش، نه وحشتِ تانکها، که تصویرِ دستانِ ظریفِ زنی بود که سالها پیش، در کوچهای بنبست، نگاهش را میانِ واژههایِ یک غزل گم کرده بود. او رفت تا کلماتِ آن غزل، هرگز در غبارِ جنگ به پایان نرسد.
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
👇👇