eitaa logo
«رواقْــــ..»
133 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رواق؛ماوای دل‌های خسته،آنجا که واژه ها به آرامش می‌رسند و شعر،راهی به سوی معنا می‌گشاید،و شاید یک آغوش...رِواقِ تو باشد! رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه‌ی توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست
مشاهده در ایتا
دانلود
"حامی" محکم در آغوشم فشردمش جوری که حصرت آخرین بار در قلبم نمونه سپهر: خب حالا یه جوری چلوندیم انگار باز قراره بری سه سال دیگه بیای... خندیدم و مشتی به کتفش زدم ازش جدا شده و دست به شونه اش گذاشتم حامی: لیاقت نداری برات احساس خرج بدم؟ بازوم رو فشرد و خندید اما...یهو لبخندش کمرنگ شد و با حالتی عجیب لب زد سپهر: جدی جدی نری تا سه سال دیگه... چیزی در سینه ام فشرده شد قلب؟ نه...خیلی وقت بود که نیست! با حفظ ظاهر صربه به سر شانه اش زدم و گفتم حامی: بازم سر می زنم! شاید خودم هم به شک در صدام پی بردم چه برسه به سپهر که از حالت نگاهش چیزی کم نشد فشاری به شونه اش داده و عقب رفتم حامی: اینجوری نگام نکن دیگه...میام! با تردید دست از روی بازوم برداشت گلویی صاف کرد و سعی کردم اون نشاط رو دوباره به صداش برگردونه سمهر: راستی...یادم رفت بگم سوالی نگاهش کردم که ادامه داد سپهر: آخر هفته که اینجا رسما افتتاحیه هست دلارام و فرید قراره به بچه یه سور بدن وقتی فهمیدن همزمان با افتتاحیه اینجا می شه گفتن اینجا بزارن لبخندم کم شد اما باز با آرامش بهش گوش سپردم که سر کج کرد سپهر: میای دیگه؟ نمی دونستم...من حتی نمی دونستم امشب چه اتفاقی میوفتاد چه برسه به آخر هفته ای که ۷ روز مونده سپهر: نگو نه که دلخور می شم! انگار سکوتم کشدار شد که به مظلوم نمایی روی آورد خنده ای زده و گفتم حامی: خب حالا مظلوم نشو...میام برقی که به چشماش نشست مانع از این شد که بگم"تلاش می کنم بیام" و یه راست قول صد در صدی دادم سپهر: پس می بینمت! و باز از ذوق من رو در آغوش گرفت که خندیدم و با لودگی ازش جدا شدم با نفسی بلند...نگاه اخری بهش انداخته و حامی: خب دیگه...شرم کم! تک خندی زد و گفت سپهر: شر که نداری...ولی خدا به همرات سری تکون داده و ازش جدا شدم یاشا که دست به جیب نگاهمون می کردم ابرویی بالا انداخت و نگاه منطور داری بهم کرد سپهر: عزت زیاد داداش...ببخشید اگه چیزی کم و کسری بود بازم بیا دستی به سمت یاشا دراز کرد که معمولی دساش رو فشرد یاشا: ممنون! اصن روابط اجتماعیش انقدر بالاست دارم معذب می شم! نفسی کشیدم و بار آخر با سپهری که از رفتار یاشا گیج شده بود خداحافظی کردم بازوی یاشا رو کشیدم و از کافه بیرون زدیم حامی: واقعا باید یه کلاس روابط عمومی برات بزارم... همونجور که بازوش رو از دستم خارج می کرد بی خیال گفت یاشا: تو روابطت خوبه برا هفت پشتمون بسه... نچی گفتم کوله رو دوشم رو بالا تر کشیدم و دست داخل جیب فرو بردم هوا بسی ناجوانمردانه سرد بود! نفسی بلند از هوای یخبندان به ریه کشیدم و بلافاصله با یاد اوری چیزی دست به داخل سویشرتم برده و فرستنده رو خارج کردم یاشا: مطمئنی امشب فراخوان بدی؟ بی خیال دکمه فرستنده رو چند ثانیه فشردم تا روشن بشه حامی: آره..چطور؟ یاشا: یه دختر..با چشمای سبز! متوقف شدم...مثل ضربه‌ای ناغافل به وسط سینه ام خورد دستم روی فرستنده خشک شد! یاشا: موهای نسبتا روشن...قد متوسط حدود بیست و خورده ای سن نفس هام کند شد و نگاه بالا بردم با چند قدم فاصله ایستاد یاشا: چرا ایستادی؟ حامی: کجا دیدیش؟ سوال به سوال؟ چه کلیشه مسخره ای نگاهی بی خیال بهم انداخت و به راه افتاد من هم قدم هام تند کردم و در موازات اون قرار گرفتم انقدر به نیم رخش زوم شدم که گفت یاشا: تو واحد پیرمرده حامی: ایلیار خان؟ سری به نشانه تایید تکون داد و من... من فقط نفسی بلند کشیدم بدون هیچ کلامی نگاه به مقابل دوخته و به راهم ادامه دادم یاشا: خب؟ تغییری نکردم و لب زدم حامی: خب چی؟ یاشا: دو چیز عصابمو خورد می کنه... متعجب از تغییر بحس باز نگاهش کردم که با همون چهره همیشه یک نواخت لب زد یاشا: یک...جواب سوالم رو با سوال بدن دو...سوالی که می دونن رو بپیچونن بی اختیار لبخندی زدم که حالا با کمی حرص گفت یاشا: ببند نیشتو!!! ولی برعکس لبخندم گسترش یافت نیش خندی زدم و برای اینکه بیشتر کفریش نکنم سر به زیر انداخته و لب گزیدم یاشا: نمی ترسی پیرمرده بندو آب بده!؟ با نفسی صدا دار سر بلند کردم گفتم حامی: اون پیرمرد نیست! ایلیار خانه نفسی گرفته با اطمینان ادامه دادم حامی: و ایلیار خان هیچ وقت اعتماد کسی رو نشکسته حتی اگه دشمنش باشه! مسکوت و خیره پا به پام قدم می گذاشت که بوق فرستنده در دستانم حواسم رو جمع خود کرد روشن شد! لبم به انحنا رفت سیم کوتاهش رو باز کرده و انگشت اشاره ام رو روی حس گر قرار دادم نور قرمز کنار سیم به یک باره سبز شد نفسی حبس کردم نگاهی به کلید آخر کرده و بعد... فشردمش بلافاصله نور سبز آبی شد و این یعنی تائیدیه فراخوان... با رضایت لب زدم حامی: تموم شد... یاشا: دارن تعقیبمون می کنن! چنان خونسرد و عادی گفت که شک کردم به حرفش اما وقتی حرفش رو تحلیل کردم لحظه ای نفسم حبس شد! ...
حامی: از کی؟ یاشا: از کافه تا اینجا... این حجم از بی خیالی نوبر بود با حرص لب زدم حامی: از وقتی زدیم بیرون می دونستی و نگفتی؟ به حالت مسخره ای سر تکون داد و گفت یاشا: متاسفانه... فرستنده رو قفل کرده و داخل جیبم چپاندم همونجور که با هم قدم بر می داشتیم به کوچه خلوت که کسی درونش نبود خیره شدم دم غروب و هوا به تاریکی می رفت کوچه ای که درونش بودیم حتی یک آدم هم تردد نمی کرد! حامی:زیادی خلوته... یاشا: متاسفانه... نفسی بلند کشیدم با یک دست بند کوله ام رو فشردم و دست دیگر به داخل جیبم برده و ضامن خنجر رو حس کردم حامی: خنجرت همراته؟ بی خیال سر ی به تایید تکون داد و لب زد یاشا: پنجه بکسم دارم می خوای؟ این حجم از بی عار بودن رو کجای دلم می زاشتم؟ بدون جوابی گوش تیز کردم و چشم بستم حالا حسش می کردم یکی...دوتا...نه...بیشتر! حامی: چند نفرن...بیشتر از دو تا! یاشا:هوممم...متاسفانه... حامی: ای متاسفانه و درد! چنان با حرص زیر لب غریدم که نیشخندی زد اما با حالتی منظور دار پرسید یاشا:به این دکتره اعتمادی بود؟ هر لحظه وجود افراد پنهان رو بیشتر و نزدیک تر حس می کردم و مطمئن جواب دادم حامی: خودش آره...ولی برادرش... باز سر تکون داد و مثلا به تایید حرف من با لحن اعصاب خراشی گفت یاشا: متاسفانه... با کلافگی از این مسخره بازیش دست به صورتم کشیده و حرصی پرسیدم حامی: تلافی کدوم کارمه؟ شونه ای بالا انداخت و با صداقت کامل لب زد یاشا: رو مخت راه رفتنن لذت داره... چرا انقدر نرمال بود؟ واقعا این حجم از عادی بودن در یک فرد نمی گنجید! خنجر رو از جیبم در اوردم که گفت یاشا: می تونه صلاح گرم باشه؟ با حیرت نگاهش کردم...ناباورانه تکخندی زدم حامی: حالا درسته خلوته ولی دیگه کویر لوت نیست که تیر بار بیارن! خونسرد جواب داد یاشا: صدا خفه کن رو بشر چرا خلق کرد؟ با لاس وگاس اشتباه گرفته یا هنوز فکر می کنه تو قلب قاچاق امریکاست؟ از پیچ کوچه که گذشتیم تغریبا دیوار های بلندی احاطه‌مون کرد و راه تنگ تر شد می تونستم حضور نزدیکشون رو از پشت حس کنم و خفه لب زدم حامی: متوجهی اینجا ایرانه؟ پوزخندی زد و برای اخرین بار لب زد... یاشا: متاسفانه! و هر دو ایستادیم... صدای دویدن... افرادی که از پشت بهمون هجوم اورد و همون لحظه... *** "ارام" دست روی گونه اش کشیدم با اشکی که از گوشه چشمم می چکید در برابر چشم های پرسشگرش لبخند می زدم ایلیا: ببخشید خانوم ولی...من... می دونستم به یادم نمیاره برای همین لب زدم آرام: منو یادت نمیاد مرد کوچک؟ نگاه گیج و ماتش رو ریز کرد که با تک خندی گفتم آرام: مگه شما همون مرد کوچکی نیستید که می گفت.... صدایم رو بم تر کرده و با افتخاری که درست مثل اون ایلیای پنج ساله بود لب زدم آرام: می خوام مثل بابام یه....شهید بشم! چند ثانیه قدر چند ثانیه کوتاه فکر کرد و بعد نگاهش برق زد و من نور روشنایی ءذشته رو در نگاهش دیدم که لب زد ایلیا: خاله؟ خاله ارام؟ خنده ای با ذوق سر دادم که یهو انگار جیزی یادش امده اخمی کرد...و سکوت کرد... متعجب از تغییر حالتش دستش رو گرفتم که انگار چیزی از ذهنش گذشت...به طرزی که انگار با خودشه واگویه کنان لب زد ایلیا: پس...اون..اون مرد.. ایلیار: ایلیا گان؟ حرف در دهانم ایلیا موند هر دو برگشتیم اما نگاه جدی ایلیار خان برام لحظه ای تعجب آور بود ایلیار: دیر کردی روله... اخم نداشت ولی جذبه‌ی نگاهش حتی منم خفه کرد ایلیا: ب...ببخشید...با بچه ها... ایلیار: دیگه دیر نکن روله...سر غروب خیابون ها خلوته... تندی نبود ولی نرمشی هم در کلامش نبود حتی من هم از این حالت ایلیار خان دست پاچه شده بودم و ایلیا لب برچیده گفت ایلیا: چشم نگاه ایلیار خان نرم تر شد با آرامش اما همون جذبه گفت ایلیار: برو دستاته بشور...ناهار نخوردی... ایلیا سریع اطاعت کرد اما قبلش به من با ذوق لبخند زد و گفت ایلیا: الان میام خاله..‌. تکخندی زده و به نشانه تایید چشم باز و بسته کردم و هم من و هم ایلیا حرف نصفه کارش رو فراموش کردیم! ...
بند کتونی رو سفت بسته و کمر راست کردم تاره های سرکش مو رو به داخل شالم مرتب کرده و لب زدم آرام: بازم بهتون سر می زنم ایلیار خان با گرمی لبخند زد ایلیار: هر وقت بیای قدمت رو چاوکم«چشمم» سری تکون داده و نگاهم رو به ایلیا دوختم ایلیایی که دست میهن کوچولو رو گرفته بود و تا آخر عمر یادم نمی رفت صحنه ای که وارد خونه شد میهن چطور ذوق و با شادی سمتش دوید جلوی پای این مرد کوچک زانو زده دستی موهاش کشیدن و گفتم آرام: مراقب خودت و ایلیار خان باش مرد کوچک...باز هم میام باشه؟ سری با غرور تکون دا که آروم خندیدم و رو به میهن کوچک که چین دامنش رو فشرده بود و ننو وار تکون می خورد کردم با بامزی نگام می کرد با خنده ای کوتاه لپشو کشیدم و گفتم آرام: تو هم خدافظ خوشگله... میهن: من خوشملم؟ خنده ام بلند تر شد از وقتی ایلیا امده بود زبون میهنم باز شده بود که تایید کردم آرام: آره تو خیلی خشملی! و محکم بوسه ای به لپ سفیدش کاشتم و ذوق درون صدای جیغش دلم رو شاد کرد دستی بین خرگوشیاش کشیده و بلند شدم آرام: خب ایلیار خان من رفع زحمت کنم ایلیار: رحمتی دخترم بند کیفم روی دوشم تنظیم کردم و سمت در رفتم ولی در آخرین لحظه... ایلیا: خاله؟ با تعجب برگشتم انگار این پا اون پا می کرد... ارام: جانم خاله؟ چیزی می خوای؟ نیم نگاهی به اسارت خان کرد و بعد به ناگهان پرسید ایلیا: عمو...عمو حامی کجاست؟ دستم بی اختیار مشت شد اما لبخندم رنگ نباخت... به سختی چهره ام رو نگه داشته و لبخندم رو تشدید کردم تا بگم آرام:عمو حامی...نیست خاله... ولوم صدام پایین بود اما گرفته نه نفسی بلند کشیدم و سریع با یه "خداحافظ" در رو باز کرده و از خونه بیرون زدم و در خارج از اون فضا دنبال هوای گمشده ام گشتم... بلند دم می گرفتم و قدم هام رو سرعت می بخشیدم نبود...حامی نبود...فرسنگ ها دور بود دور از من...دور از تهران...دور از ایران! *** "حامی" خونی که در دهانم حس می کردم رو با انزجار به بیرون توف کردم حامی: لعنتی! مچ دستم رو چرخوندم و به نفر دوم که روی زمین از درد به خود می پیچید نگاه کردم همون لحظه باز حس نزدیکی یک نفر به مغزم دستور دفاع داد با سرعت برگشتم چاقو رو به سمتش گرفتم اما دستم محار شد و با شدت به دیوار کوبیده شدم به سختی خنجر رو کنترل کرده تا بهش هجوم ببرم اما مچ دو دستم رو قلاف کرده و سعی داشت خنجر رو از دستم بکشه نگاهم رو به ضرب روی چشماش متمرکز کردم و غریدم حامی: کی هستید؟ و دریغ از جواب! محکم دستم رو کشیدم خنجر در پهلوش فرو بردم که فریادی سر داد به شدت پسش زدم اما باز مقاومت کرد و مچم رو رها نکرد یاشا: مطمئنی اینجا تهرانه؟ لگدی به پاش زده دستش رو در یک حرکت برگردوندم و پوزخند زدم حامی: تهران؟... صدای ناله خودش و استوخونش رو شنیدم که همون لحظه اغاز هجوم نفر بعدی بهم بود لگدی به این یکی زدم و به چند نفر باقی مونده نگاه کردم قدم به عقب برداشته و همونجور که نزدیکم می شدن با پر رنگ تر شدن پوزخندم لب زدم... حامی: اینجا خودش چهار تا سور زده به تگزاس! و در هجوم چند نفری افراد سیاه پوش خنجرم رو چرخوندم و در هوا ضربه زدم نگاهی به یاشا که با پنجه بکس به صورت یکی کوبید و دو نفر دیگه حمله ور شدند کردم زیاد بودن...عجیب گیر افتاده بودیم! نگاه به جلو داده و وقتی یکی از اون افراد با قمه به جانم افتاد مچش رو گرفتم و خنجر رو در کتفش با تمام قدرت فرو بردم صدای دردمندش مهم نبود خون روی دستام هم مهم نبود و جسمش رو از خود رانده و به عقب رفتم درست کنار یاشا به پنج نفر باقی مونده نگاه کردم یاشا: اینا چرا تموم نمی شن!؟ با صداقت ولوم آروم گفتم حامی: نمی دونم‌...انگار تولید مثل دارن... خنجر رو در دستم فشردم یاشا: چون تو دوران نقاهتی...سه تا من...دو تا تو... تکخندی زده و بهشون خیره شدم حتی در این شرایط دست از چرت و پرت گفتن بر نمی داشت منتظر نگاهشون نی کردیم که یکی از اون پنج نفر به سمتمون حمله کرد اما قبلش از رسیدن... یک صدای خفه... یک ثانیه....که پخش زمین شد! و نگاه همه به عقب برگشت و وقتی دیدم باز شد...لبخند کجی به لبم نشست مایسا: انگار کمک می خواید... و با لوله اسلحه دستش آروم چتری های کوتاهش رو کنار زد به چهار نفر باقی مونده نگاه کرد و... با پوزخندی همیشگی لب زد مایسا:!hello bad guyse و چهار گلوله همزمان به طرفشون شلیک شد! ...
با حیرت به دختر مقابلم نگاه می کردم و.‌..لبخندم پر رنگ شد دومین ایرانی و دوستی که در شادو ملاقاتش کرده بودم مایسا! اصلا نمی تونستم بفهمم اینجا چی کار می کنه و مطمئن بودم بیشتر از من...یاشا حیرت زده شده! مثل همیشه با آرامش اسلحه رو قلاف کرد و نگاهی به من و یاشا انداخت یاشا: تو اینجا چی کار می کنی!؟ غرش زیر لب یاشا رو حس کردم و بی اختیار لبخندی زدم...دقیقا می دونستم چرا از وجود مایسا حرص می خوره‌... دقیقا علت این حس رو می دونستم چون... مایسا: باید اجازه می گرفتم؟ خونسردی ذاتی مایسا لبخندم رو گسترش داد دستی به شونه یاشا زدم و گفتم حامی: از اول بهت گفتم زن نگیر درد سر داره... چنان نگاه تیزی حواله ام کرد که پق پقی از خنده زدم به ۸ نفری که روی زمین زخمی خونین افتاده بودن نگاه دوختم و لب زدم حامی : نزدیک ترین پایگاه به اینجا کجاست؟ مایسا: برای جِی سند فرستادم...الان میان! سری تکون دادم و با شیطنت به اون دو تا که به هم نگاه می کرد چشم دوختم و گفتم حامی: نمی خواید حرفی چیزی بزنید؟ فکر کنید من نیستم راحت باشید... هر دو نگاه خنجر داری به من انداختند که خنده بلندی سر دادم زوج شادو.‌‌..دو باره کنار هن بودند! *** یاشا: ساواش؟ همونجور که با سر انگشت به میز ضرب می زدم سری به علامت منفی تکون دادم مایسا: پس کی؟ نفسی بلند کشیدم و به نقطه ای زل زدم...کی؟ واقعا کی؟ قطعا ساواش نبود...اونقدر آدم احمقی نیست بی گدار به آب بزنه! مایسا: دیوار ترک گرفت نگاهم لغزید به مایسا که روی میز نشسته بود و بی خیال پاهاش رو تکون می داد چشم دوختم با یاد آوری حضور ناگهانیش تایی به ابروم داده و با تکیه به صندلی گفتم حامی: صبر کن ببینم...آخر نگفتی چجوری سر رسیدی خنجر در دستش رو با بی خیالی چرخ می داد خنجری براق و وسیم با دسته ظریف آبی رنگی که نماد مثلثی شکلی داشت نمادی که رو خنجر من هم بود... در خنجر زنی رقیب نداشت...حتی خودش بهم آموزش داد ...
دیدی گفتم آمارت درست میشه خانوم خوشگله؟💕
«رواقْــــ..»
واقعا برگام ریخته😂
دیگه از برکات وجود ریحانه‌ست💁🏻‍♀️😂✨️
ناگهان شیئی مقابلم امد که نگاه از خنجرش گرفتم. دست بند نشانش رو مقابلم گرفت دست بندی که مستقیم به رئیس شادو وصل بود در صورت فراخوان آلارم می داد مایسا: خودت فراخوان دادیا... دست به سینه شدم ابرو بالا برده و گفتم حامی: تو ده دقیقه از لاس وگاس امدی تهران!؟ شونه ای بالا انداخت مایسا: حالا... آروم خندیدم که در اتاق باز شد نگاهم به جِی...یکی از سرجوخه ها که وارد شد رفت محترمانه ایستاد که سر تکون دادم و لب زد جی: قربان...هویت همشون رو برسی کردیم...همون طور که خودتون گفتید ایرانی نبودن سری به تایید تکون دادم می دونستم...ایرانی نیستن یاشا: ایرانی نبودن چرا شمشیر کشیدن؟ سر کج کرده نگاهم سمت یاشا که تکیه به دیوار زده و یک پاش رو مقابل پای دیگر گذاشته رفت...تکخندی زدم و گفتم حامی: شمشیر نبود...قمه بود شونه بالا انداخت یاشا: هر چی بود تیز بود... با خنده سری تکون داده و نگاهم به دستش رفت کمی بازوش خراشیده شده بود اما با صدای نچ نچ مایسا متعجب سر به طرف اون بردم مایسا: نچ نچ نچ...چند ماه خوردی و خوابیدی...تنبل شدی؟ واقعا که... مثلا قاتل درجه یک سازمانی چجوری می خوای سر بالا بگیری بگی قمه خوردی؟ لنگه ابرویی بالا انداختم که یاشا گفت یاشا: متاسفم ماد مازل...همه مثل شما دختر شاه نیستن ما به زخم و چاقو عادت داریم ای بابا...باز شروع شد! نفسی کشیده و نظاره‌گر کل کلشون شدم مایسا: هه...انگار یادت رفته ارشدت کیه! یاشا: من ارشدی نمی بینم...کو؟ و نگاه تنگ کرد و با پوزخند لب زد یاشا: شما هم بهتره بری عروسک بازی...اینجا چاقو هاش تیزه ها.... وقتی مایسا به ضرب از میز پایین پرید خنجرش رو چرخوند و گفت مایسا: تیز رو نشونت می دم! کلافه دستی به صورتم کشیدم و منتظر شدم‌‌ که... یاشا: اوه نکن پرنسس من قلبم ضعیفه... نچی زیر لب گفته و قبل از درگیری لب زدم حامی: بسه! هر دو ایستادن که روی صندلی چرخیدم و به جی گفتم حامی: می تونی بری! جی بدون حرف از اتاق خارج شد سمت اون دو تا که همچنان خون هم رو با چشم می مکیدن کرده و مثل همیشه دست گذاشتم رو چیزی که هر دو شون رو کفری می کرد حامی: همه نامزدا مثل شما بعد چند ماه همو می بینن اینجورین!؟ از صندلی بلند شده و دستی به موهام کشیدم و متفکر ادامه دادم حامی: بابا یه ماچی بغلی چیزی چرا مثل سگ و گربه به جون هم میوفتید...رمانتیک بازیتونم که... یاشا: گِل می گیری یا خودم ببندمش؟ قهقه ای سر دادم و تکیه به میز زده به اون دو نفر نگاه کردم که همچنان با ریز نگری در جدال بودن یاشا که از بدو آمدن مایسا حرصی عجیب داشت بلاخره لب زد یاشا: نباید میومدی... خب شروع شد...پا روی پا گذاشته و دست به سینه به این زوج عجیب جذاب خیره شدم مایسا: خودت چرا امدی؟ خب الان دعوا می شه‌... یاشا: این ماموریت تو نیست! بی خیال سر کج کرد... مایسا: کی برام تایین می کنه؟ گلویی صاف کرده و خطاب به هر دو شون لب زدم حامی: البته هیچ کدومتون قرار نبود بیاید وقتی نگاه تیزی بهم کردن شونه بالا انداخته نگاه به سمت دیگری بردم و لب زدم حامی: اصلا به من چه... یاشا دوباره با نگاه ریزی سمت مایسا برگشت یاشا: بابات بهت نگفته جاهای خطرناک نری دختر؟ نه تنها به طور واحد انسان های عادی نبودند بلکه در رابطه با هم نیز نرمال نبودند بیشتر شبیه دشمن بودن... مایسا قدمی دیگه به یاشا نزدیک شد... دست روی دو طرف یقه سویشرت یاشا گذاشت و اروم مرتب کرد مایسا: فکر نمی کنم دخلی به تو داشته باشه... با خنده سر تکون داده و جهت جلو گیری از تنش بیشتر لب زدم حامی: اگه خبر نداشتم و یکی می گفت این دو تا پت و مت تو رابطن قطعا می گفتم جفنگ نگو...بابا لاکردارا هیچی تون شبیه ادم نیست...یه ذره ابراز دلتنگی کنید یه صحنه برید چی ازتون کم... با پرتاب خنجری که درست از کنارم گذشت حرفم نصفه موند خنده ام بلند تر شد و جا خالی دادم و کمی حیرت زده گفتم حامی: بیا...می گم مثل ادم نیستید...لا مصب یکم این ور تر رگمو می زد مایسا: دست لغزید وگرنه بریده بود دست به نشانه تسلیم بالا بردم و شونه ای انداختم حامی: باشه بابا مثل ادم بگو برو می خوام با نامزدم تنها باشم دیگه چرا خشونت؟ ندوید...قشنگ طرفم یورش اورد که سریع عقب کشیدم حامی: ببین باز خاشن شدی...من یاشا نیستم خشونت به خرج بدی چیزی نگما... خنجرش که به واسطه پرتاب سمت من به میز چوبی فرو رفته بود بیرون کشید و گفت مایسا: نه...تو واقعا تنت می خاره! هیچ چیز این دو تا ماست رو وادار به عکس العمل نمی کرد مگر رابطه بینشون که من خوب بلد بودم رو مخشون راه برم تک خندی زدم و گفتم حامی: نمی خوای اول یه دستی به آقات برسونی بعد حساب منو برسی؟ با خنجرش به سمتم حمله کرد که جا خالی دادم و باز کرم ریختم حامی: ماشاالله از وگاس امدی مردی رو تشنه لب نگه داشتی که چی ؟
مایسا: خفه شو عوضی! جیغ پر حرصش خنده ام رو بلند تر کرد که باز خواست به سمتم حمله کنه اما دستش گرفتار شد... از اینکه هنوز سالم مونده بودم و خنجر نزد بهم تعجب کردم اما وقتی دیدم دستش اسیر دست یاشا شده لبخند شروری به لبم نشست حامی: گفتم اول به آقات برس...ببین! خودش دست به کار شد... یاشا: ببند دهنتو گمشو بیرون! تک خندی زده چون عجالتا هیچ وقت دست از سرشون بر نداشتم در این مواقع با شیطنت چشمکی زدم و گفتم حامی: ای بابا...رو در واسی ندارید که جلو من مگه کم لاس زدی؟ با چهره خنثی ای نگاهم کرد و بعد مثل همیشه که قابل پیش‌بینی نبود سر تکون داد و لب زد یاشا: راست می گی...بود و نبودت تاثیری نداره... و بعد دختری که در دست داشت سمت خودش چرخوند و بلافاصله با خنده نگاه گرفتم... این زوج شادو...در کمال خشونت و یک دندگی...زیبا و دیدنی بودند! ...
صدای ناله و فریاداشون هم باعث نمی شد چشم از تکه چوب در دستانم بردارم آروم تیزی تیغه رو به سختی چوب می زدم و ذره ذره می تراشیدم هر لحظه بیشتر صدای تخریب و فریاد های ناشی از دردشون بلند می شد اما من بی حس بودم آخرین تراشه چوب هم بر زمین افتاد و من قطعه جوبی رو بین انگشتام چرخ دادم سر کج کرده و با دقت به فراز و نشیب جسم در دستم خیره بودم و همون لحظه لب زدم حامی: بسه... و همه چیز در هوا متوقف شد سکوت...اینجا مسلخ گاهی بود که سکوتش رو با نفس های دردمند می شکست اینجا ضعیفتر درد می کشید... قوی تر حکم درد می داد! من حاکم درد این مکان بودم... بی رحم و بی روح‌... با آرامش از روی تکیه گاه صندلی خم شده و قطعه رو روی میز قرار دادم خنجر تیز رو بین انگشتام چرخ خورد... ناله های درد ناکشون از ترس خفه می کردند کش و قوسی به بدنم داده و بعد با یک جهش از صندلی بلند شدم خنجر رو قلاف و به داخل جیبم گذاشتم حامه شب چه خوش به تن آسمان نشسته بود! که تکنگین مهتابش تابنده و فاخر می درخشید... حامی: می دونید...من از درد کشیدن خوشم نمیاد! نفسی بلند کشیده و خیره به تابندگی ماه امشب ادامه دادم حامی: ولی انگار شما خوشتون میاد... آروم به طرفشون برگشتم خون از سر و بدنشون چکه می کرد کف زمین از رد خونشون پر شده بود وقتی برای تلف کردن نداشتم باید می رفتم...فراخوان داده بودم اما قبلش...باید می فهمیدم کی کمر به قتل من بسته... آروم پیش رفته و مقابل یکی از اونایی که چهره بور و گیرایی داشت... البته تاکید می کنم داشت! چون به واسطه ضربات باتوم تمام اون گیرای در پرده خنون و شکستگی محو شده بود به هر حال روی زانو نشستم... نگاه کج کرده و با دقت به چشمان دردمند و لرزانش خیره شدم حامی: کی؟...فقط یه اسم...بعدش این درد تموم می شه! سرفه ای زد و بعد با پوزخند و لحنی که معلوم بود فارسی حرف زدن براش سخته لب زد +منو بکشی هم... نچی کرده و بین کلامش بلند شدم حامی: نه انگار واقعا درد دوست دارید... نگاهی به اون دو نفر کرده و با اشاره سر با تون ها رو بالا بردن که... -stop! Please...I'll tell you! «صبر کنید!لطفا...من به شما می گم» ابرویی بالا انداخته و به مردی که اون طرف بود خیره شدم...جلو رفته و درست بالای سر اونی که دیگه جان در بدن نداشت با صدای آرومی لب زدم حامی:!say«بگو!» نفس نفسی زد ترس در چشماش هویدا بود که تا خواست لب باز کنه اون کسی که به سختی فارسی حرف می زد فریاد زد +نه!!!!این یه دورغه...ما اونو...نمی شناسیم!!! حامی: یکی دهن اینو گل بگیره! فریاداش توسط یکی از افراد خفه شد و من دوباره چشم به نگاه هراسان این مرد دوختم مردمک چشم هاش می لرزید اما من دست زیر چونه پر خونش برده و صورتش رو مماس صورتم گرفتم و زیر لب غریزم حامی:!say می لرزید تمام بدنش می لرزید و ترس امانش رو بریده بود نزدیک تر شده و با صدای خفه ای زمزمه کردم حامی: ...jast a name «فقط یه اسم...» چشم فرد و با بی چارگی لب زد -He's killing me! «اون من رو می کشه!» حالت صورتم تغییر نکرد ولی آروم لب زدم حامی:!I won't let him kill you «نمی زارم بکشتت!» از ترس به نفس بریدگی رسیده بود خونی که از ابروش جاری بود به روی دستم می ریخت اما فشاری به فکش دادم... حامی:...If you don't talk «اگه حرف نزنی...» استخوان فکش زیر فشار دستم له می شد و من در صورت پر دردش غریدم حامی:!I will kill you «من می کشمت!» و اون با جانی که تحلیل رفت... زبان باز کردو...من در شوک فرو رفتم -Jef!!! و بی اختیار دستم از فکش شل شد... با تردید نگاهش کردم ابرو هام کمی نزدیک تر شد و مردد تکرار کردم حامی: جف!!؟ یاشا که تا اون موقع ساکت به دیوار تکیه زده بود کنارم امد از روی زمین بلند شدم نگاه پوچ و خالیم به زمین بود... یاشا: انگار زنده مونده... جف...چطور؟ دستام مشت شد پوزخند بی اختیار از من بر لب هام خود نمایی کرد و این...اعلام خطر بود! چون حکم جنون در بدنم سلطه کرد و من... با شنیدن اسم اون حیوان صفت از خشم لرزیدم ترس...بر تمام افراد نشست حتی یاشا قدمی عقب رفت مشتای گره کردم لرزید... خشم...دیوانگی...جنون! بر سلول به سلول خونم نشست و به جای اکسیژن در بدنم تاخت و تاز کرد پوزخندم پر رنگ تر شد و من از درد چشم بستم... به یاد آوردم... عامل بزرگ ترین شکست من... عامل نابودی تکه ای از روح من... جنایت رد روم...جف! من رو باری دیگر از حامی...تبدیل کرد به... شبح! ...
+ اگه جف زنده باشه و به خودش جرئت داده به گاد حمله کنه یعنی دنبال انتقامه‌... ×نمی شه از خطاش ساده گذشت...اون به گادِ شادو حمله کرده... -انقدر احمق بوده که فکر می کرده چند نفر رو بفرسته دنبال شبح می تونه به راحتی به قتلشون برسونه؟ همهمه اون قدر زیاد بود که داشتم سر درد می گرفتم بین اعضای اصلی...در راس این کش مکش نشسته و سکوت رو بر دخالت در حرافی اون ها ترجیح دادم چشمام بسته بود سرم نبض می زد گاه گاهی صدای تیر و بوی باروت حس می کردم شاید در توهمات مغز سیاهم... با فراخوان من‌...هشت عضو اصلی شادو از سایر نقاط دنیا اینجا بودند کمتر از ۱۲ ساعت خودشون رو رسونده بودند و خبر سوءقصد به من هلهله ای در میان هشت عضو به پا کرده بود که تنها ساکتان این جمع...من و ای بودیم! از وجود ای حالا آروم تر بودم قبل از من...سیگنال فراخوان دست ای بود که بعد از آموزش در شادو به من رسید هنوز هم خیلی از اون هشت نفر من رو به رسمیت نمی شناختن حتی بعد از جریان رد روم خیلی ها به من انتقاد کردن شاید حتی فکر گرفتن مقام من در شادو رو داشتن اما... باز هم جرئتی برای نا فرمانی نداشتن نمی تونستن یک..به خاطر خون در رگ های من دو..به خاطر حمایت اِی.. ولی با تمام این ها‌... ریک: چطور گاد شادو اجازه داد چنین اتفاقی بیوفته!؟ بله! با تمام این ها مخالفان همیشه وجود داشتن! پلک های بستم رو باز کردم نگاهم به ریک...به بخیه روی صورتش و چشم های کشیده و سرمه ایش رفت سومین ستون شادو بخش جاسوسی... تمام همهمه با حرف ریک و نگاه من خوابید و...سکوت! جسارت بلند پایش رو تحسین می کردم که بدون ترس ازم انتقاد می کرد ولی منکر رو اعصاب بودنش نمی شدم! ریک: چرا اجازه دادید همچین اتفاقی بیوفته!؟ حضور شما در ایران اصلا چه معنی ای میده؟ نفسی آروم رها کرده و به صندلی تکیه زدم و ریک انگار قصد داشت چهارنعل روی آرامش موقت من یورتمه بره! ریک: شما باید الان وگاس باشید...یادتون رفته سهام ای اس در دست شماست؟ بی اختیار سر کج کردم و در سکوت به سخنان کوبنده اش گوش فرا دادم جالب بود.‌..اون از همه جسور تر بود... حقایق و عقایدش رو بدون ترس بیان می کرد ریک:حتی به خاطر شما...غیبت غیر موجه شما...فشن شو ایتالیا...که در طول تاریخ حتی امکان نداشت زمانش یک روز تغییر کنه...به تعویق انداخته شد! دست بالا اورده و آروم ته ریش صورتم رو نوازش کردم نگاه از سرمه چشم هاش نگرفتم...ته لحجه فرانسویش دلنواز بود ولی به سردی و تمسخری پنهان حروف رو ادا می کرد و... و هر لحظه این میل رو در من ایجاد می کرد تا فک زاویه دارش رو خورد کنم! جملات کوبنده و بی ترسش رو گفت و در آخر...به صندلیش تکیه زد و با پوزخندی که مثلا نمی خواست عیان باشه لب زد ریک: شما گاد هستید... محترم ترین و والا ترین مقام شادو... شادویی که قدرتش محدود به مرز دولت و کشور و قاره نیست...اون وقت... چطور گاد؟ با سهل‌انگاری...بدون مقر و مکان امن تو یه کشور بی در و پیکر... بی در و پیکر؟اون...به ایران...سرزمین مادری من گفت بی در و پیکر؟ به آنی لبخند به کنج لبم رفت نگاهم سیاه شد اما اون با آرامشی خالص ادامه داد ریک: بدون محافظت لازم برون بوده تا چنین فرصتی رو به دشمنان شادو بده؟ که به شادو آسیب بزنن؟ یادتون رفته شما خود شادو هستید و وظیفه دارید... و تق!...مثل تیر از چله رها شده بود چنان سریع که برقش لحظه ای همه نگاه ها رو خیره کرد... نگاهم به خنجری که صاف جلوی ریک به میز فرو رفته بود رفت دسته قرمز چشم نوازی با آرم طلایی و ظریفش... من این خنجر رو خوب می شناختم! یاشا: یادت رفته با کی حرف می زنی ریک!؟ یا باید یاد آوری کنم؟ سکوت ریک چندی طول نکشید شاید چند لحظه و بعد با نگاه تیزی به سمت راست لب زد ریک: تو هم انگار یادت رفته به سمت کی خنجر پرت کردی! چرا باید یه قاتل روانی تو فراخوان سران حضور داشته باشه؟ بی حرکت‌ بودم...بدون نگاه کردن به یاشایی که می‌شد حدس زد طبق معمول با ژست همیشگیش به دیوار تکیه زده و قطعا هم گردن کج کرده سکوت کرده بودم یاشا: برام مهم نیست کی هستی...چون من نه ارشد دارم نه از کسی دستور می گیرم! من یاشام! هیچ حدی برام وجود نداره...اما تو‌... صدای قدم هاش رو شنیدم درست در جای خالی بین من و ریک ایستاد روی میز خم شد نمی دیدمش‌...چون چهرش به طرف ریک بود ولی...لحنش...سرد..جانی..و تهدید گرانه بود وقتی لب باز کرد... یاشا: باید بگم که...به قول خودت فرد مقابلت‌ خود شادو هستش!؟ هرچقدر جسور بود...به جسارت یاشا نبود جسارت که نه‌ به روانی بودن یاشا نبود! این پسر واقعا هیچ حدی نداشت ریک: من فقط نگران جان گاد هستم! یاشا از حالت خمیده خارج شد و بعد با پوزخند لب زد یاشا: مقسی مستر! ای: یاشا! و افسار یاشا به دست صدای کوبنده ای کشیده و شد من...بلاخره لب باز کردم ...