eitaa logo
«رواقْــــ..»
226 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رواق؛ماوای دل‌های خسته،آنجا که واژه ها به آرامش می‌رسند و شعر،راهی به سوی معنا می‌گشاید،و شاید یک آغوش...رِواقِ تو باشد! رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه‌ی توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست
مشاهده در ایتا
دانلود
"آرام" با کرختی سرم رو به پشت تکیه دادم و چشم بستم خسته بودم...اونقدر که شاید هفتاد و دو ساعت یک نفس بخوابم! سکوت فضا برام لذت بخش بود هرچند که... ستایش: برو گمشو رو تخت بخواب! خشم انگار در تاره های صوتیش دمیده بودند! با آرامش پلک باز کرده و به اعمال پر حرصش چشم دوختم عصبی بود...اون هم از من! برای اینکه به خشمش دامنه نزنم بی حرف بلند شده و به سمت اتاق رفتم مانتو تنم رو در اورده و روی تخت نشستم یک ثانیه...یک متر... همین قدر کافی بود تا الان آش و لاش گوشه بیمارستان باشم... نه اینکه... به دست بانداژ شده ام خیره شدم می تونست خیلی بد تر باشه! ستایش: چیه مثل میت زل زدی به افق!؟ شاهکارت دیدن داره؟ معلوم نیست می خوای خودت رو ناقص کنی یا منو سکته بدی...ولی باید بهت تبریک بگم چون در هر دو مورد موفق بودی! بی حوصله چشم بستم و تاره های مزاحم مو رو از صورتم کنار زدم الان یک کلمه حرف بزنم آتیشم می زنه... گرچه حرف نزدن هم از خشمش کم نمی کنه... ولی نتایج اون یکی مخرب تره! روی تخت دراز کشیدم..فقط یک لحظه دیر تر کافی بود تا الان به جای باند پیجی خراشیدگی کف دست و و ضرب دیدگی آرنجم..کفن تنم می کردن ستایش: چند سالته دختر!؟ سی سالت داره می شه...اون وقت اندازه بچه ابتدایی که همیار پلیسه شعور نداری وقتی از خیابون رد می شی اون طرف سگ مصبو ببینی؟ نفس کلافه ای آزاد کردم و خیره به وراجی هاش ممتد پلک زدم... کی گفته آدم وقتی مریض می شه عزیز می شه و بقیه هواشو دارن؟ چرا ستایش دقیقا بر عکس این قضیه‌ست؟ از بیمارستان تا همینجا یک ریز داره مخ منو می جوه...بدون نفس گرفتن... کم مونده بگم بین لمبوندن من یه قلپ آب بخور نپره تو گلوت! ستایش: ها!؟ به چی انقدر گسترده و عمیق فکر می کنی که اون شیش متر زبونت قلافه مثل بز منو نگاه می کنی؟ به جای اینکه الان منو با اون چشای عین وزغت قورتربدی...اون موقع باید خیابونو می دیدی که طرف داشت زیرت می گرفت! نچی زیر لب گفته و رو گرفتم... ستایش: اینجوری می خواستی فراموشش کنی؟ مشت شدن دستام...یک امر کاملا غیر ارادی بود...اما با اعتاب چشم بستم و حرفی نزدم به اندازه کافی ظرفیتم پر بود! ستایش: اگه اون پسره یه ذره دیر تر می رسید....وای...آرام واقعا سکتم دادی... پسره..پسره... ستایش: اسمش جی بود؟ چشم بستم...و بایاد آوری اون چهره مردانه لب زدم آرام: شهسوار! و چشمام روی هم رفت و...پرت شدم به چند ساعت قبل... «چند ساعت قبل» فریاد ستایش با بوق بلندی در گوشم پیچید... چشمانم انگار تازه دید...نوری زننده و خودرویی که به طرفم می شتافت... بدنم خشک شد انگار خودش می دونست راه فراری نیست تنها چشم بستم و آماده برخوردی شدید شدم اما... دستی قدرتمند دور بازوم پیچیده شد و لحظه ای بعد... تن سفت آسفالت میزبان استخان های ضعیفم شد درد ناگهان در استخان آرنجم و سوزش و رطوبت در کف دستم گیج بودم..چی شد!؟ صدای جیغی که شبیه به صدای ستایش بود در ازدحام آدم های دورم گم شد می دیدم..هوشیار بودم..اما نمی فهمیدم من..از یک تصادف صد در صدی چجوری نجات پیدا... +خانوم؟ صدایی بم از همه نزدیک تر..درست کنار گوشم باعث شد سر بچرخونم.. و...چشم هایی به زیتونی تیره گیج به وضعیتی که در کنارم داست نگاه کردم مثل من پخش زمین بود اما خودش رو جمع کرده بود +خوبید؟ جایی تون درد می کنه؟ ستایش: آرام!آرام!!! نگاه از چهره مرد گرفته به ستایشی که ازدحام رو کنار می زد و جلو میومد خیره شدم وقتی به مقابلم رسید با رنگی پریده نشست و بازو هام رو در چنگ گرفت ستایش: آرام ! خوبی!؟ جاییت درد می کنه؟چرا حرف نمی زنی؟ زبانم بند امده بود اما برای اینکه بیشتر از این نترسونمش تلاش کردم لب باز کنم ولی... +حالشون خوبه..اما انگار دستشون ضرب دیده..باید ببریمشون بیمارستان... ستایش هم گیج به مرد نگاه کرد... اما با سر تایید کرد و زیر دست من رو کشید... سست تر از اونی بودم که بتونم بلند شم... +کمک می خواید؟ ستایش مظلومانه به من و بعد به مرد نگاه کرد..ولی من خودم از جا به هر سختی بلند شدم نیاز به ترحم یک مرد غریبه نداشتم! با زانو های خالی شده و حالی خراب به راه افتادم که ناگهان مرد جلو امد و گفت +می رسونمتون... ستایش که به سختی من رو نگه داشته بود گفت ستایش:ماشین هست! اون هم مثل من هرگز خودش رو مهتاج دیگران نمی کرد...حتی در بدترین شرایط +خواهش می کنم خانوم..شما الان شرایط رانندگی ندارید..می رسونمتون... با تردید به من نگاه کرد و بعد..بی حرف سر تکون داد مرد به سمتی رفت و ستایش منو کشان کشان به کنار جدول برد... اما من هنوز گیج بودم..هنوز نمی فهمیدم...چی شد؟ اون مرد که بود؟ چرا کمک می کرد؟ ستایش: خدا رو شکر این پسره سر رسید و تو رو کشید وگرنه... با نگاهی متعجب به ستایش مغزم شروع به تحلیل کرد..اون مرد.. ناجی من بود؟ ...
•٠·˙ میـــلاد شـــہســـوار ˙·٠• ִֶָ𓂃 ࣪˖ ִֶָ♥️་༘࿐
مرد ناشناس مارو به بیمارستان برد یا ادم زیادی خوبی بود..یا... یا چی؟ اصلا چه دلیلی باید داشته باشه که به من کمک کنه تنها فکر منطقی همین بود که از سر انسان دوستیه حتی تا پایان کار های ترخیص من موند خراش های دستم ضد اوفونی و بانداژ شد آسیب زیادی ندیده بودم مانتوم رو که به کمک ستایش تن می زدم و هم زمان به غر زدن هاش گوش می دادم در اتاق اورژانس زده شد اخرین دکمه رو بستم و شال روی سرم قرار دادم که ستایش گفت ستایش: بله؟ همون مرد غریبه داخل شد و با روی گشاده و دوستانه لب زد +ببخشید..فقط می خواستم بگم کار های پذیرش انجام شده..بیرون هم منتظرتونم تا دم ماشینتون می رسونمتون زیاد آدم خوبی نبود!؟ بی اختیار اخمی کردم و لب زدم آرام: ممنون ولی..نیازی نبود..خودمون حساب بیمارستان رو... اما قبل از تموم شدن جمله ام با آرامش لب زد +لطفا بد برداشت نکنید..قصد ناراحت کردنتون رو نداشتم و پول بیمارستان به اندازه ای نبود که بخوایم تعارف بزنیم..وظیفه من بود به هر نحوی به شما کمک کنم خانوم..اگه راحت نیستید..بعدا می تونید این پول رو برگردونید..گرچه نیاز نیست این حجم ادب و وقار قابل تحسین بود اما..در شرایط تحسین نبودم پس فقط سکوت کردم که قصد خروج گرفت اما با یاد آوری اینکه به رسم ادب باید تشکر کنم گفتم آرام: آقای... برگشت..و با لبخندی دوستانه گفت +شهسوار..میلاد شهسوار! لحظه ای سکوت کرده و بعد با خونسردی لب زدم آرام: بله..جناب شهسوار..فقط خواستم تشکر کنم با همون لبخند گسترده تر سر تکون داد و گفت +وظیفه بود.. نه نبود..هنوز هم برام قابل درک نبود چرا کمکمون کرد چرا انقدر دوستانه رفتار کرد خیلی دوست داشتم پای انسان دوستیش بزارم..و واقعا امیدوار بودم به همین دلیل باشه! *** "حامی" آفتاب کم کم طلوع می کرد هوا روشن می شد ولی خواب همچنان از چشم های من گریزان بود حرف های ایلیار خان..خواب که چه..هوش و حواسم و فکر و ذهنم رو درگیر کرده بود از اون درد..از اون حماسه من حتی خجالت می کشیدم در برابر این مرد رنج دیده..ادعای درد کنم! چشم بستم و..صدای پر درد اون مرد ذره ذره جانم رو سوزاند ایلیار:پدرم رو به گلوله بسته بودن..نه یکی..نه دو تا..هزاران تیر به تن غیور اون مرد زدن..دختراش رو..خواهرام رو..سر بریدن! و من موندم و داغی که با چشم می دیدم..صحنه ای که مقابل من ۱۸ ساله بود... سر بریده خواهرم و تن آبکش شده پدرم فقط از بی کس شدنم نبود..یتیم شدنم نبود..بی شرف شدنم بود! وقتی دست کثیف بعثی ها به تن خواهرام خورد..ناموسم به باد رفت و من هنوز زنده بودم این تهش نبود..بعثی ها به خانه عموم هم زدن وقتی عموم رو کشتن...روژانم...شیر دختر کردی که یه ایل سرش قسم می خوردند..برای حفظ نجابتش خودش رو کشت! رطوبت روی پلکم نشست چند وقت بود!؟ دقیقا از کی اشک نریخته بودم؟ حالا..من..حامی..به یاد اون لحظه خیس می شه پلکم ولی ایلیار خان حتی دریغ از یک قطره با همون استقامت ستودنی رو به من کرد و با جملاتش من رو به رگبار گرفت! ایلیار: تو سه سال از دست دادی..من شرف و ناموسم رو..ولی جنگیدم! نه برای از دست رفته هام..نه انتقام برای ایران...برای کردستان...برای شرف باقی مونده مردمم جنگیدم جنگیدم که تن و بدن دختر ایرانی نلرزه تا مثل روژانم خودشون رو به آتیش نکشن! تا مثل خواهرام سرشون رو سینه نره جنگیدم چون وقت اینو نداشتیم که فکر کنیم از دست دادیم عزا داریم جنگ بود! جنگم برات نمی ایسته تا به خودت بیای..تا فکر کنی.. دستی به گلوم کشیدم و به یاد آوردم وقتی بازوم رو محکم گرفت و کشید اونقدر با حرف هاش ترور شده بودم که سست ترین آدم اون لحظه بودم وقتی مقابل صورتم..رخ به رخ..با اخم های در هم و جذبه ای مثال زدنی در دیدم قرار گرفت..تنم لرزید و با حرفاش..دلم سقوط کرد! ایلیار: اونقدر جنگیدم که فرق آدم ضعیف و ترسو رو با آدم بریده و خسته بفهمم بریدی؟ یا ترسیدی؟ اگه ترسیدی که..تو رو به خیر..ما رو به سلامت اما اگه بریدی...پس غلط کردی وارد میدون نبرد شدی غلط کردی جنگ رو شروع کردی باید بجنگی..تا آخرش..نه برای سه سال از دست رفته..برای اینکه بقیه سال های زندگیت نشه جزو اون سه سال..که سه سالت نشه چهار سال..نشه پنج سال..نشه ده سال! جبران نمی شه؟نشه! چرا باید جبران کنی؟ آدم اشتباهاتش رو جبران می کنه تو اشتباه کردی؟ تو پشیمونی؟ اگه برگردی عقب..یه راه دیگه رو میری؟ کپ کرده بودم..اون لحظه... مرد صبور و مهربانی که پناه من در همه حالت بود یک استاد خشن و بی تعارف بود که با حرف هاش سیلی چنان محکمی به گوشم زد..چنان محکم که به خودم بگم وا دادی؟ این همه وقت..این همه سختی..اون همه تمرین..که الان با یه چرا زیر سوال ببری؟ فکر کردی فقط تو درد کشیدی یا تویی که همه بد بختی عالم سوارته؟ تو هیچی نیستی حامی..تو در مقابل این مرد و درد هاش هیچی نیستی! ...
میهن: عمو؟ پلکام پرید... کمی مکث کرده از تیغه روشن خورشید مشخص بود صبح شده...نگاهم از پنجره گرفتم و بعد با صاف کردن گلوم برگشتم... چشمم که به چشمای درشت میهن افتاد بی اراده لبخند زدم...که از جان و دل تلخ بود! میهن: عمو؟ اینجا چی کار می کنی؟ مشت کوچکش رو به چشمای خمار از خوابش کشید و من با همون لبخند جلو رفتم مثل همیشه مقابل این کوچولوی دوست داشتنی زانو زدم... و دستام رو قاب صورت کوچکش کردم... با مهر لب زدم حامی: چقدر زود بیدار شدی خوشگله... حرفی نزد و تنها نگاه خواب الودشو بهم دوخت...و بعد در آنی بغض کرد میهن: گیه کردی عمو؟ نمی دونم چی در صورتم دید که اینو پرسید اما با تکخندی سریع گفتم حامی: نه عشق عمو...مگه مرد گریه می کنه؟ اما بی توجه به حرفم لب های کوچکش لرزید بدون اینکه پلک بزنه یه قطره اشک از چشماش چکید و دلم رو خون کرد... و در حالی که نفسش تحلیل می رفت و هق هقش شروع می شد گفت میهن: پَ چرا...چرا چشات قرمزه عمو؟ چرا؟ سریع دست زیر چشمش کشیدم و با لبخندی ملایم اروم گفتم حامی: نخوابیدم عمو جون...برای همین قرمزه هقی زد که بی تاب کشیدمش و در آغوشم فشردمش... دیشب بعد حرف های ایلیار خان انقدر بهم ریخته بودم که نتونستم به طبقه بالا برم اینجا هم حتی یک لحظه پلک روی هم نزاشتم تا با خودم کنار بیام تا با شُک دیدن آرام کنار بیام... با دردی که از نگاه سوخته اش به جانم انداخت... آروم دخترک گریان رو در بغلم تابش دادم روی موهاش رو پشت سر هم بوسیدم و زمزمه کردم حامی:چرا گریه می کنی اخه عمو جون...اول صبحی اصن چجوری گریت میاد؟ واقعا چه نیرویی داشتن که در هر شرایط قادر به گریه بودن؟ بابا من وقتی خوابم میاد حوصله خمیازه ندارم چجوری گریه می کنه این فسقلی؟ آروم از خودم جداش کردم صورت سفیدش سرخ شده بود و از چشم و بینیش آب می چکید تک خند زاری زدم و با بیچارگی گفتم حامی: گریه نکن بچه...گریه نکن... آخه چرا شما دخترا فقط بلدید پدر منو دربیارید؟ بینیش رو بالا کشید و با چشم های درشت سرخش نظاره گرم شد دست دور تنم کوچکش حلقه کرده و از زمین بلندش کردم بوسه ای به گونه گرمش زدم و گفتم حامی: ببین چشات پوف کرده...اینجوری دیگه خوشگل نیستیا... هقی زد که نچی گفتم خدایا فسقله نیم وجبی قشنگ منو به گوه خوردن می ندازه... دوباره گونشو بوسیدم و گفتم حامی: اصن تو همه جوره خوشگلی...فقط مرگ من دیگه گریه نکن با مظلومیت نگاهم کرد و سر تکون داد نفسی تازه کرده و به سمت سرویس رفتم دست و صورتش رو شستم و همون حین... وقتی نگاهم به آینه افتاد...واقعا داغون بودم...چشمام سرخ بود! خب حق داشت بچه از این حال و روز بگرخه دیگه... بذاق دهانم رو فرو داده و مشت دیگری آب به صورت میهن زدم... وقتی از سرویس درامدم متوجه حضور ایلیارخان در آشپزخونه شدم... با دیدنم لبخندی زد...دوباره...پدرانه و دلسوز! شرمم می شد...از این مرد رنج کشیده شرمم می شد که انقدر پیش روش ضعیف بازی در اوردم...اما مهر پدرانش چیزی نبود که بشه ازش گذشت...با لبخندی ملایم میهن رو بالا تر کشیدم و به آشپزخونه رفتم حامی: صبح بخیر خان عمو...بیدار باش زدید صبح به این زودی؟ استکان رو از چای خوش رنگ پر کرد و با همون لبخند گفت ایلیار: من بیدار باش زدم ولی تو گه شب زنده داری کردی چی؟ حرفی نزدم...چیزی نداشتم که بگم... ایلیار: نخوابیدی؟ با لبخندی کج سر به زیر انداختم استکان رو داخل سینی گذاشت و با سایر استکان ها سینی رو برداشت به کمک عصا و یک دستی به سمت میز رفت اما سریع با یک دست سینی رو گرفتم و در حالی که میهن در آغوشم بود به روی میز گذاشتم... میهن رو هم روی صندلی قرار دادم مشخص بود خوابش میاد... لپش رو کشیدم و به سمت ایلیار خان برگشتم حامی: بشینید من بقیه رو میارم... بی حرف چند لحظه نگاهم کرد...با اینکه سرم رو به پایین متمایل بود به عصاش نگاه می کردم اما سنگینی نگاهش رو احساس می کردم... ...
چیزی نگفت و آهسته آهسته به سمت میز رفت... نفسی گرفته به طرف یخچال رفتم ایلیار: میهن گان من چونه؟ پنیر و مربا رو برداشتم و سر میز بردم که صدای میهن با رنگ غم به گوش رسید میهن: من ناآحتم...«ناراحتم» باز به عقب رفته و جا نونی رو برداشتم ایلیار: چرا گیانم؟ چه شده؟ نون رو روی میز گذاشتم که... میهن: چون عمو ناآحته! بلاتکلیف ایستادم...نیم نگاهی به ایلیار خان انداختم اما بعد با لبخند رو به میهن گفتم حامی: من ناراحت نیستم خوشگله... با چشمای درشتش خیره خیره نگاهم کرد خدایا این بچه چرا انقدر چشماش درشته!؟ انگار از آدم اعتراف می گیره! تکسرفه ای زدم که همون زمان ایلیا با یونی فرم مدرسه در حالی که کولشو بالا می کشید با عجله داخل امد ایلیا: وای وای دیرم شد... که با دیدن من متوقف شد...لبخندی زدم حامی: به...مرد بزرگ! بفرما صبحانه... تایی به ابروش داد و نگاهش روی صورتم زوم شد بعد اروم بند نیمه کولش رو به دوش کشید و با تردید پرسید ایلیا: خوبی عمو؟ ای بابا یکی کم بود...شد دو تا البته اگه بشه ایلیار خان رو فاکتور گرفت دست به کمر زده و با آرامش گفتم حامی: بله...ولی فکر نکنم شما بعد از اینکه به مدرسه دیر برسی خوب باشیا! چنان مثل برق گرفته ها پرید که من هول خوردم ایلیا: وای دیر تر شد!!! و خواست به سمت در بدوه که صدای جدی ولی آروم ایلیار خان متوقفش کرد ایلیار: واستا روله...بیا بخور حامی می رسونتت.. تایی به ابروم خورد اما وقتی نگاه منتظر ایلیا رو دیدم با لبخند گفتم حامی: عا...چیز...اره...بیا بخور بعد بریم... ایلیا هم که انگار خیالش راحت شد به سمت میز امد صبح زود بود...اما مدرسه ایلیا یکم راهش دور بود برای همین باید زود حرکت می کرد... سراپا تکه ای نان و یک جرعه چای خوردم و همونجور که ایلیا لقمشو می جوید به سمت در رفتم حامی: ایلیار خان با ماشین شما ببرمش؟ ایلیار: آره روله...رو میزه... سوئیچ رو چنگ زدم و بلند مخاطب به ایلیا گفتم حامی: تا پنج دقیقه دیگه نیای رفتم... دستگیره رو کشیدم اما ایلیار: واستا... در دم خشک شدم بی اختیار گلوم رو صاف کردم چون به آنی حس خشکیدگی بهم دست داد برگشتم و با لبخند گفتم حامی: جانم؟ تکیه به عصا زده و با نگاهی ناخوانا گفت ایلیار: دیشب دیدیش مگر نه؟ گفتی...دیدیش لبخندم کمرنگ شد اما جان نباخت با حرکت سر تایید کردم که گفت ایلیار: دیشب...جواب سوالمو ندادی! نگاهم بالا و به چشمان جدیش دوخته شد دوباره در قالب یک استاد سخت گیر رفته بود...بدون هیچ نرمشی ایلیار: مرد جنگ هستی؟ با تانی نگاهش کردم ویران نبودم...از پا افتاده نبودم پس با زهر خندی لب زدم حامی: جنگ من خیلی وقته شروع شده! دم عمیقی گرفته و دست گیره رو کشیدم که برم... ایلیار: پس نباز! تو فرار نکن... با استفهام نگاهش کردم نگاهی که در این مرد شکسته شده بود غروری استوار و در عین حال تنی ویران... فرار؟ چرا گفت فرار؟ لبخند وقتی به صورتش امد...تازه فهمیدم چقدر این مرد خستست ایلیار: دلم برای کردستان تنگ شده... فرار کرده بود؟ از کردستان؟ چرا می گفت...فرار نکنم؟ در آن واحد هزار سوال به سرم زد اما پیش از بیانش.. ایلیا: من آمادم! دهان نیمه بازم بسته شد به سمت در رفتم ایلیار خان هم دستی به سر ایلیا کشید و باهم از خونه خارج شدیم... ...
با تفکر به مقابل خیره شده بودم مغزم خسته بود..اما فکر هم نمی کنم بتونم بخوابم حد اقل تا شب.. با نفسی بلند کوچه رو پیچیدم ازدحام کودکان نشون می داد همین جاست ایستادم که ایلیا کمربندش رو باز کرد و با انرژی گفت ایلیا: مرسی عمو...خداحافظ اما قبل از اینکه پیاده شه با لبخند گفتم حامی: هی...بعد مدرسه میام دنبالت نگاهی بهم انداخت و با خوش حالی گفت ایلیا: دمت گرم...اگه نشدم عیبی نداره عادت دارم با آرامش پلک های خستم رو باز و بسته کردم و گفتم حامی: میام... سری تکون داد و پیاده شد ایلیا بیشتر از سنش می فهمید و بزرگتر از سنش رفتار می کرد همین هم من رو خرسند می کرد چون درست شبیه به مادرش بود با نفسی بلند دست به سمت سوئیچ بردم اما با ویبره موبایل در جیبم از حرکت موندم با تردید دست به داخل جیب کردم شماره من دست هر کسی نبود...فقط دست یاشا...مایسا...ایلیار خان و...سینا بود! به احتمال زیاد این وقت روز...یاشا باید باشه! با نگاه به صفحه لبخندی روی لبم نشست درست حدس زدم نفسی گرفته و آی کن سبز رو وصل کردم به کنار گوشم بردم سر سنگینم رو به صندلی تکیه دادم و چشم روی هم گذاشتم برای جلو گیری از خستگی صدام..با انرژی لب زدم حامی: به...جناب گادفادر...شب جمعه خوب بود؟ یاشا: کجایی؟ لحنش جدی بود... و این یعنی یه چیزی شده که از پوسته بی خیالش جدا شده تغییری تو حالتم ایجاد نشد اما تن صدام انرژی قبل رو نداشت حامی: بیرون...چطور؟ کمی مکث کرد... یاشا اصلا آدم قابل پیش بینی نبود نمی‌دونستم به چی فکر می کنه یا چه خبره اما می دونستم هر چی هست اونقدر مهمه که برای گفتنش پشت تلفن تردید داره... برای اینکه کارش رو راحت تر کنم آروم لب زدم حامی: بیام؟ بی درنگ تایید کرد... یاشا: بیای بهتره... لبخندی زدم می دونستم تعللش برای این بود که حدس می زد الان حال خوشی ندارم دستی روی پیشانیم کشیدم و با خنده گفتم حامی: خب از اول جون می کندی بچه...رودرواسی داری؟ دوباره چند لحظه سکوت کرد و... یاشا: خوبی؟ پلکام باز شد..اما با تکخندی لب زدم حامی: برو گمشو نسناس..مگه از جنگ نهروان برگشتم؟ قط کن امدم! بی حرف اضافه تماس رو پایان دادم ولی باز تن خستم هوار شد چند لحظه چشم بستم و بین دو پلکم رو فشردم... -یه قولی به من میدی؟ رفتی خونه...بابات رو از طرف من بغل کن...باشه؟ +سفت بغلش کنم؟ -سفتِ سفت! لبخندی کنج لبم نشست... کاش اون دختر به قولش عمل کنه..کاش سفت رفیق بد عنق من رو در آغوش بگیره چون به اندازه تمام دنیا دل تنگم دستی به صورتم کشیده و آروم زمزمه کردم حامی: چقدر دلم برای بغلت تنگ شده...داداش! دلم تنگ بود...برای روزایی که تن بی جونمو به خونه اون می رسوندم به حمایت یه برادر غیر خونی! حتی درد نگفته به پدرمو پیش اون می بردم کسی که حالا شاید... قدر دنیا از من دلگیره...از انتخابم...از رفتنم...حق داشت نه؟ بی توضیح رفتم...گفت نرو...ولی من نگفتم چرا می رم...حق داشت... این سه سال...چقدر دلم برای روز های با یه رفیق بچگی تنگ شده... اما دیگه نه اون رفاقت رفاقت قدیمه...نه مشکلات من در حد توان درک رفیق کودکیم... این مشکلات..فقط و فقط برای خودمه به دوش سنگین خودم! نفسی بلند کشیدم خودت رو جمع کن پسر..این تازه اولشه! سر از صندلی برداشتم و استارت زدم..باید می رفتم به سمت بد بختی جدید.. ...
"راوی" دور خودش می چرخید حالش خوب نبود کلافگی در وجودش جریان انداخته و مغزش انگار کار نمی کرد تنها یک چیز می دانست یک چیز تکرار می شد حامی برگشته... رفیقش...دوست دوران سخت و خوبش برادری که ناگهان رسم بی وفایی آموخت و رفت... سه سال...مدت کمی نیست! با کلافگی در جای نشست دستانش را بر سینه قلاب کرد گردنش خمیده شد و چشمانش روی هم افتاد خواب درستی نداشته...ذهنش... وجودش ترکیبی از احساسات مختلف بود درد...خشم...نفرت...دلخوری...و دلتنگی! اما همان لحظه...دستی روی شانه اش نشست یگانه: یه گوشه کز کردی کیوان خان...چه خبره؟ حتی صدای پر شیطنت و شادی بخش یگانه هم لبخند به چهره اش نیاورد انگار بر او حرام شده بود نفسی بلند کشید و با نگاه به مقابل لب زد کیوان: شیرین بیدار نشده؟ لبخند روی لب های یگانه ملایم شد آرام کنارش نشست... یگانه: اگه برای بحث عوض کردن می گی...بله...اون وقتیم که شما دور خودت می چرخیدی رفت...سرویسش رسیده بود کلافه دستی به صورت خود کشید همسرش خوب می دانست... شاید تنها کسی بود که درکش می کرد از همان شبی که حامی از خانه آنها رفت... تمام وجود کیوان از خشم می لرزید ولی او رفت... کیوان می سوخت و او رفت... بی توضیح...فقط برای این دلیل که...زندگی خودش است... با حرص نفسی بلند کشید و گفت کیوان: اعصابم داغونه... یگانه کمی نزدیک تر شد دستان در هم گره خورده مردش را باز کرد و یکی از پنجه هایش را در دست گرفت و در سکوت ماند...تا او حرفش را بزند کیوان چشم فشرد...حرص داشت...عصبی بود فرا تر از آنچه تصور می کرد... کیوان: حتی...حتی توضیح نداد...حتی..یه بار...یه تماس..یه خبر...چمی دونم یه نامه یه عکس! یه کوفتی می تونست از اون ور آب بفرسته یانه!؟ یه جوری رفت انگار ما گفتیم بره...انگار ما ولش کردیم...اون که خودش رفت! چرا...حتی تلاش نکرد یه خبر از خودش بده ها!؟یه کاری یه چیزی... کیوان با خود می جنگید؟ یا قصد داشت خودش را قانع کند؟ یا...فقط کمی گیج شده بود؟ نفسی محکم از دهانش خارج شد و کلافه چشم بست یگانه: خب...شاید چون تو عصبی بودی...شاید اون هم ناراحت بود که اینجوری رفته... کیوان با نگاهی درمانده به یگانه لب زد کیوان: عصبی یه هفته...عصبی یه ماه...عصبی یه سال...سه سال شده یگانه! من عصبی بودم...سامیار چی؟ سپهر چی؟ فرید چی؟ سعید؟ حتی به دلارام هم یه خبر از خودش نداد...حتی پدر و مادرش! یگانه هم نمی دانست...دلیل رفتار های حامی را نمی فهمید اما... اما نمی توانست قبول کند حامی بی دلیل رفته...نمی توانست...چون تمام مدت می دید عشقی که به اطرافیانش می ورزید حتی حادثه ای که برای جانا افتاد هم نتوانست او را از دیگران به طور کامل جدا کند منزوی شد...اما قطع رابطه؟ نه... گیج شده بودند از رفتنش...و حالا هم از آمدنش... اینگونه...بی خبر و بی مقدمه! نفسی بلند کشید و به کیوان خیره شد با خودش جنگ اعصاب راه انداخته بود درگیر بود...دلگیر بود... با آرامش دست دیگرش را روی شانه پهن مرد قرار داد و به یاد دیشب افتاد با لبخند لب زد یگانه: ولی می گم...چهرش عوض شده بود نه؟ بلاخره لب های کیوان هم انحنا گرفت... با تمام دلخوری...باز هم چقدر دلش برای آن احمق عوضی تنگ شده بود با حالی عجیب لب زد کیوان: قیافش همیشه خوب بود...بدنش ورزیده‌تر شده بود... وقتی آن قامت رشید مقابل شیرینش زانو زد وقتی دخترکش را در آغوش گرفت... چقدر دیدنی شده بود... و عجیب بود پس از آن که به خانه آمدند شیرین محکم پدرش را بغل کرده بود شاید ساعت ها...و فکر می کرد برای این است که پدرش را خشمگین دیده... اما... یگانه: بازم...خیلی تغییر کرده بود... کیوان تلخندی زد تغییر؟ برای کیوان او چه روز هایی که پر از شیطنت و انرژی تمام نشدنی بود و چه روز هایی که بد اخلاق و مغرور دو عالم بود... در هر شرایط...حامی بود! رفیقش...برادرش...که... ترکش کرده‌ بود و این واقعیت چقدر درد آور بود... که هنوز از او خشمگین است با غم و حرص چشم بست و آرام نجوا کرد کیوان: دل تنگشم! قدر دنیا دل تنگشم! یگانه شانه اش را فشرد... کیوان شاید نزد دیگران خشمگین و مهار نشدنی بود اما کنار یگانه...از دل تنگی می گفت...هرچه را که باید می گفت هرچه که نمی توانست بگوید می گفت اعتراف به این دلتنگی کنار یگانه...سخت نبود...آرامش می کرد! خالی اش می کرد از دلخوری ای که نسبت به حامی در قلبش تلنبار می شد و او هیچ نمی گفت حامی باز هم سکوت می کرد و توضیح نمی داد حتی یک بهانه کوچک...یک قدم پیش تر...تا کیوان صد قدم به او نزدیک شود اما حامی.. باز هم...سکوت کرده بود و این سکوت...یعنی راز بزرگی در پس پرده های رفتن اوست! *** "حامی" حامی: چی!؟ با گنگی به یاشا خیره شدم چی گفت الان؟ قدمی نزدیکش شدم با تردید و گیجی خاصی لب زدم حامی: الان..دقیقا چی گفتی؟ دیشب..چی شد؟ ...
یاشا بی حوصله نفسی عمیق گرفت که تکخندی پر حرص زدم و دستی به صورتم کشیدم سرم درد می کرد..اما الان در مرز انفجار بود! از پشت نقاب دست هام گفتم حامی: می خوای بگی همه محافظا رو دیشب بی هوش کردن؟ همه رو؟ متوجه شدم تکیه از دیوار گرفت با اعتاب دست از روی صورتم برداشتم و نفس عمیقی کشیدم..پلک های خستم هی روی هم می افتاد و سرم از درد تیر می کشید اما اونقدر ضعیف نبودم که دردم رو نشون بدم... یاشا: چون همه شون یک جا جمع شده بودند فقط یه گروه پنج تایی اطراف کافه مراقب بودن.اما انگار... دستم رو مشت کردم و باز دم ارومی رها کردم درد سرم وحشتناک روی اعصابم تاثیر مستقیم گذاشته بود با دو انگشت گوشه ابروم رو فشردم و با صدایی اروم پرسیدم حامی: کسی که..آسیب ندید..؟ سکوت کرد..سکوتش ترسناک بود به ارومی برگشتم و در چشم های روشنش خیره شدم اما اون خونسرد گفت یاشا: یه ماشین..نزدیک بود..بهش بزنه! گیر کردن نفسم رو خودم حس کردم وقتی از سوم شخص مجهول استفاده می کرد...یعنی آرام! و آرام در خطر افتاده بود؟..باز بی تغییر بهش خیره شدم تا حرفش رو تکمیل کنه گفته بودم از این چند لحظه سکوتش متنفرم؟ از اینکه با صبر من بازی می کرد؟ نگاهش رو چند لحظه به زیر انداخت و بعد با همون آرامش لب زد یاشا: چیزیش نشد..انگار یه نفر کمکش کرد تایی به ابروم دادم یه نفر؟..کی؟ انگار روی پیشونیم سوال دهنم نوشته می شد که خودش جواب داد یاشا: نمی دونم..نه دیدمش و نه درست خبر دارم..امروز گزارشش دستم رسید! نفسم رو خلاص کردم... خوب بود..اتفاقی نیوفتاده بود چیزیش نشده بود...همین کافیه! البته فعلا... با آرامشی که دوباره بهم برگشته بود لب زدم حامی: کی محافظا رو بی هوش کرده!؟ یاشا: مشخص نشده..اما..درگیری نبوده! بی هوش شدن...یا با مایع یا گاز...فعلا تو مقر دارن درمان می شن... چشم ریز کردم که برای راحتی خیالم ادامه داد یاشا: آسیب جدی نبود...فقط بی هوشی دمی رها کرده و سرم رو تکون دادم و بعد بلاخره روی مبل نشستم دست به سینه به نقطه ای خیره شده و آهسته گفتم حامی: محافظا رو بیشتر کن...برای هر کدومشون...حتی نمی خوام بچشون بدون محافظت بره مدرسه... مقابلم روی مبل دیگری نشست یاشا: باشه... پلک بستم و دوباره لب باز کردم حامی: ماهر و هوشیار باشند...دوباره این اتفاق نباید تکرار بشه... این بار خودت انتخابشون کن! فهمیدی؟ مطیع سر تکون داد و گفت یاشا: فهمیدم! باز هم خیالم راحت نمی شد با وجود اینکه می دونستم سپردن کار به یاشا با هیچ خطایی انجام می شه... از اول نباید به مک می سپردم مخالف من نبود... اما چنان وفا دار به گادشادو جوان و بی تجربه هم نبود! ولی... عجیب بود! محافظا رو بیهوش کردن... درست شبی که اکثر اون افراد جمع شده بودند..درست جایی که محافظا کمتر شدند... تصادف سهوی برای ارام!؟ واقعا اتفاقی بود؟ با تیر کشیدن سرم چشمام بیش از پیش فشرده شد که صدای یاشا در گوشم پیچید یاشا: خودم پیگیری می کنم..نگران نباش... چیزی نگفتم.فقط نفسم رو بیرون دادم کار جف؟ نه..اگه کار اون بود که باید حتما آسیب شدیدی می زد یا کسی رو گرگان می گرفت..شاید... شایدم داره اخطار می ده؟ نه...انقدرم باهوش نیست اون عوضی فقط از راه وحشیانه عمل می کنه! پس کی... کی بوده که افراد شادو رو دور زده؟ اون جف احمق نمی تونه چنین کاری کنه...انقدر تمیز و بی خطا... برنامه ریزی شده و به موقع... اینا...خصوصیات جف نبود... اون مردک وحشی و روان گردان...نمی تونست چنین نقشه دقیقی بکشه مکان درست...و زمان درست! پس چه‌ کسی... ناگهان چشمام باز شد از حالت خمیده در امدم...نکنه... و بی اختیار با ناباوری نجوا کردم حامی: ساواش؟ ...
امکان داشت کار ساواش باشه؟ امکان داشت..بلاخره سکوتش رو شکسته باشه؟ با صدای زنگ موبایل از فکر در امدم نگاهم پی یاشا رفت که تلفنش رو جواب داد نفسی بلند کشیده و دست بین موهام بردم چقدر خسته بودم یاشا: کی؟! مکالمه یاشا باعث شد نگاه به چهره ای که اخم ظریفی به خود گرفته بود بدوزم چند ثانیه نگاهش رو به من داد و به مخاطب خودش گفت یاشا: مطمئنی خودشه؟ ابرو هام بی اراده نزدیک شد و با دقت بیشتری بهش خیره شدم که در نهایت با یک کلمه... یاشا: باشه... به تماس خاتمه داد! موبایل رو روی میز مقابل پرت کرد که آروم پرسیدم حامی: کی بود؟ نفسی بلند کشید و جواب داد یاشا: مایسا... حالا ابرو هام بالا رفته بود مایسا؟ متوجه نبودش تو خونه شدم و قطعا سر کاری رفته که تو شرکت پارسا براش دست و پا کردم پس..چرا زنگ زده؟ سر کج کرده و سوالی نگاهش کردم و کمی بعد پوزخند روی لبم شد واکنش جوابی که بهم داد از جا بلند شده و یقه لباسم رو مرتب کردم به سمت در قدم برداشتم که... یاشا: کجا؟ و بدون برگشت لب زدم حامی: هوم...فقط! یه دیدار با یه نفر باید داشته باشم... می دونستم از جواب سر بالا خوشش نمیاد و کلافگیش رو در جمله یاشا: کی؟ حس کردم اما فقط نیمچرخی زدم و با یک کج خند گفتم حامی: یه رفیق! "آرام" آرام: صورت حساب تکمیله؟ ریحانه: بله. پوشه رو از دستش گرفتم و ورقی زدم آرام: پی دی اف ساختمون جدید؟ با همون آرامش و جدیت همیشگی جواب داد ریحانه: تحویل گرفتم سری تکون دادم همگام با من یک قدم عقب تر پیش می رفتیم به سر در دفتر رسیدیم که پوشه رو بسته و تحویلش دادم آرام: اینو بده به خانوم کیانی خودتم بیا بریم سر پروژه جدید طراحیش با توعه سری تکون داد و "بله" ای زیر لب گفت لبخندی به روش زدم و تا خواستم وارد دفتر بشم که.. ریحانه: راستی... ایستادم و طرفش برگشته سوالی نگاهش کردم که با چشم اشاره ای به دستم زد ریحانه: اتفاقی افتاده؟ به بانداژ دور دستم نگاهی انداخته و ناخداگاه کمی آستیم لباسم رو جلو کشیدم و بعد با لبخند بیشتری سر بالا گرفته و گفتم آرام: یه تصادف بود..چیزی نشد اهانی زمزمه کردو سر تکون داد و رفت با نفسی بلند در رو باز کردم و داخل شدم ولی چند لحظه همونجا به در تکیه دادم! چشم بستم دستم کمی درد می کرد! نگاهی بهش انداختم اروم سر انگشتام رو تکون دادم و چند بار سعی کردم دستم رو مشت کنم با وجود درد خفیفش باز هم تمایلی به خونه نشینی نداشتم حوصلشو نداشتم زندگیم به اندازه کافی یک نواخت و حوصله سر بر بود! دستم رو رها کرده و با کلافگی به سمت میز رفتم کیفم رو روی میز انداخته و روی صندلی ولو شدم شال رو از سرم برداشته کنار کیفم پرت کردم و دست بین موهای کوتاهم فرو بردم چند ثانیه چشم بستم و... یک نگاه خالی..دو تیله مشکی چشمانی سرد..عجیب..بی روح! آرام: اههههه!!!! تکیه از صندلی برداشته و روی میز خم شدم چرا هی به یادش میوفتم!؟ چرا دست از سرم برداشته نمی داشت؟؟ با خشم باز دمی رها کرده که تاره های به هم ریخته از روی صورتم تکان خورد با حرکاتی عصبی لپ تاب رو باز کردم و مشغول شدم یک ثانیه به مغزم فرصت بدم باز برمی گرده به دیشب به اون دیدار مسخره... ایمیل هام رو چک کردم و با دیدن پیامی از آقای محبی وارد شدم پی دی اف رو برام فرستاده بود کمی صبر کرده تا بارگذاری بشه و همین که باز شد در اتاق به صدا در آمد بدون نگاه گرفتن از نقشه مقابلم لب زدم آرام: بله؟ با باز شدن در نگاهم بالا رفت و ریحانه در چهارچوب قرار گرفت با لبخندی به صندلی اشاره زدم آرام: بشین بریم سراغ کارا کمی مکث کرد و به عقب نگاه کرد از تعللش ابرو هام به هم نزدیک شد و بعد با تک صرفه ای لب زد ریحانه: راستش...یک نفر... و بعد انگار پشیمون شده باشه سرش رو به طرفین تکون داد و با نیمچه لبخندی گفت ریحانه: عمو تون گفتن صدا تون بزنم...یه مهمون دارید..‌. مهمون؟ کمی مکث کرده اما بعد با لبخند سر تکون دادم ارام: باشه...پس تو خودت نقشه رو برسی کن چشمی زیر لب گفت که از جا بلند شدم و سمت دفتر عمو قدن برداشتم یک مهمون؟ پس حتما یکی از مشتری های جدید یا طرف قرار داد مهمی هست که قراره ازش مصالح بگیریم... ولی...چرا منو خبر کردن؟ با سوالاتی که تو سرم رژه می رفت مسیر راهرو رو طی کرده و به پشت در دفتر مدریت رسیدم تقه ای به در زدم... عمو: بیا داخل... دستگیره رو لمس کردم اما چند ثانیه به باند دستم خیره شده و در حرکتی نامحسوس آستین بلند لباسم رو جلو تر کشیدم خیلی نمی تونست بپانسمان دستم رو مخفی کنه اما بهتر از هیچی بود... تابی به گردنم داده و تاره های مو رو به عقب فراستم گلوم رو صاف کرده لبخند به لب دستگیره رو کشیده و داخل شدم آرام: سلام بر جناب رئی... اما... با دیدن فردی که درون اتاق... درست مقابل میز عمو نشسته بود... حرف در دهانم موند....و مات او شدم! ...
‌ یه جوری می گن:"جنگ نشده بابا فقط جنوبو زدن"انگار جنوب جزو ایران نیست! ‌
«رواقْــــ..»
‌ یه جوری می گن:"جنگ نشده بابا فقط جنوبو زدن"انگار جنوب جزو ایران نیست! ‌
به عشق جنوبی های درد کشیدم... برسد روزی که فقط غروب و دریا نسیبش شود؛نه موشک خمپاره!