eitaa logo
«رواقْــــ..»
224 دنبال‌کننده
15 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رواق؛ماوای دل‌های خسته،آنجا که واژه ها به آرامش می‌رسند و شعر،راهی به سوی معنا می‌گشاید،و شاید یک آغوش...رِواقِ تو باشد! رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه‌ی توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ یه جوری می گن:"جنگ نشده بابا فقط جنوبو زدن"انگار جنوب جزو ایران نیست! ‌
«رواقْــــ..»
‌ یه جوری می گن:"جنگ نشده بابا فقط جنوبو زدن"انگار جنوب جزو ایران نیست! ‌
به عشق جنوبی های درد کشیدم... برسد روزی که فقط غروب و دریا نسیبش شود؛نه موشک خمپاره!
با تحیر به صحنه مقابل خیره شدم به وجود یک فرد غیر منتظره اونم اینجا...درست مقابل عموی من در حالی که با یک ژست ویژه به صندلی تکیه زده بود جوری که انگار هم راحتی می خواست..هم شیک بودن... و این یعنی که فرد مقابلم در این اتاق یک بیزینسمن بود که تمام قوانین و آداب این حرفه رو از بره اونقدر حرفه ای با طرف مقابل خودش برخورد کرده بود که در دقایق اول حضور من در میان خنده های اون دو حس نشد ولی کمی نگذشت که نگاه عمو بلاخره روی من نشست و خنده از سر رضایتش تبدیل به لبخندی پر مهر برای من شد عمو: خوش امدی آرام جان...بشین می خوام با آقای شهسوار آشنا بشی آشنایی!؟نه...این بیشتر یک تجدید دیدار بود وقتی نگاه شهسوار با پایان جمله عمو به سمت من برگشت و چند ثانیه‌ای اون دو چشم تیره زیتونی روی من زوم شد من دیدم جرقه ای که در نگاهش خورد و ابرو هایی که به بالا گرایید! اونقدر از حضور این فرد غیر منتظره یکه خوردم که به کل فراموش کردم مقابل عمو هستم...و این سکوت و نگاه خیره از من به دور بود پس خودم رو جمع کرده و با لبخندی که به چهره نهادم لب باز کردم آرام: سلام... هیچ علاقه ای برای اظهار آشنایی نداشتم اما اون محترمانه از جای بلند شد لبخندی به کنج لبش کشید...که در نگاه بسیاری از افراد جذاب..و در نگاه من زیرکانه بود! شهسوار: سلام...خوش حالم که دو باره می بینمتون خب...بر خلاف میل من ابراز آشنایی کرده بود و دیگه نمی شد خودم رو به کوچه معروف بزنم پس در مقابل لبخندم رو گسترش داده و لب زدم ارام: همچنین شاید یک دروغ مصلحت اندیشانه بود چون هرگز این تجدید دیدار برام خوشایند نبود هر چیزی که به شب گذشته و اتفاقات عذاب آورش بر می گشت برای زننده و منفور کننده بود حتی اگه اون فرد ناجی من باشه! عمو: شما...همو می شناسید؟ سوال پر از کنج کاوی عمو باعث شد سر به طرفش بچرخونم اما این شهسوار بود که جواب داد شهسوار: بله...یه دیدارِ...تصادفی! تصادفی رو با لحن خاصی بیان کرد که ابرو هام بالا پرید اما رو به عمو با لبخند خاص خودم گفتم آرام: انگار من تو پیدا کردن آدم های خاص و پر سود برای شرکت از شما جلو ترم عمو جون... خنده سر خوش عمو لبخند روی لبم رو از حالت نماد در اورد و واقعی تر کرد بعد رو به شهسوار کرد و با خوش رویی درست طبق چها چوب یک تاجر حرفه ای لب زد عمو: مشخصه...این شراکت برای ما و شما منفعت زیادی خواهد داشت...از اونجا که این آشنایی رو هم می شه به فال نیک گرفت نگاهی به من کرد که لبخندی گسترش دادم و در نا لیدم چه نیکی! انقدر که دیدارم با این شخص در برهه فاجعه بار زندگیم زمانی که داشتم توسط یک ماشین له می شدم رقم خورد مشخصه دیگه...سالی که نکوست از بهارش پیداست! شهسوار: قطعا همینطوره...از سعادت من بود آشنایی با شما و این بانوی شایسته نگاه معنا داری سمتش هدایت کردم و لبخندم کمی کج شد بانوی شایسته؟ دقیقا تو این دو دیدار چه شایستگی از من دیده؟ واقعا باید ایستاد و برات کف زد مرد! زبون و سیاست یک دلال رو داری عمو: خب ارام جان...بشین دخترم با وجود آشنایی قبلی باز هم حس می کنم از جزئیات شراکت ما با شرکت آرِس خبر نداشته باشی... با اشاره عمو شهسوار هم به حالت قبل خودش نشست و من هم با تعجب لب زدم ارام: شراکت؟ آرس؟ روی صندلی مقابل شهسوار نشستم و سعی کردم نگاه خریدارانش رو روی خودم نا دیده بگیرم! عمو: بله...ما از این پس با شرکت فولاد آرس همکاری خواهیم داشت با عجز نفسی بی رون دادم عالی شد...خیلی وقت بود عمو به دنبال قرار داد با یک شرکت فولاد بود...و چقدر عالی که اون فرد همین میلاد شهسوار بود! با سعی در نگه داشتن لبخندم گفتم آرام: جالبه... و صدای شهسوار بود که به گوش رسید شهسوار: واقعا جالبه...اصلا فکر نمی کردم اون دیدار به یک شراکت کاری کشیده بشه... بس اراده کمی چشم ریز کردم روی رفتارش دقیق شدم شاید هر کسی متوجه نمی شد ولی این فرد ادم بسیار زیرکی بود با کلمات بازی می کرد گاهی هم دچار کشش آوایی می شد جوری که مخاطب رو به حرف هاش جذب کنه...یک سیاست هوشمندانه سخنوری! به طور کامل به صندلی تکیه داد و با حالتی جذب کننده ادامه داد شهسوار: هومممم واقعا چه دنیای کوچیکی..درست می گم جناب پارسا؟ دیگه به تایید عمو گوش ندادم فقط به جمله‌اش فکر کردم دنیا کوچیکه؟ نه... این چرت و پرتا برای من..و حد اقل تو زندگی من جا نداشت تصادف...اتفاق...سرنوشت همش یک بهانه برای سر پوشی روی اصل حقیقت بود تا الان هر چیز و هر کس با علت و دلیل وارد زندگی من شده و هدف و مقصودی در پی داشته اگه قرار بود به همه چی با این استدلال نگاه کنم پس کل زندگی من یک اتفاق ناهنجار خواهد بود! من باید به همه شک می کردم چون بخشی از خوی زندگی من بود حتی اگه اون فرد...نجات دهنده من باشه! پس... تو واقعا کی هستی...میلاد شهسوار!؟ ...
عمو: خب جناب شهسوار...خوش حالم می شم باز در زمان دیگه ای با شما هم صحبت و هم نشین باشم تا قرار داد رو تنظیم کنیم...یه زمان که پدر هم حضور داشته باشن شهسوار دست در دست دراز شده عمو قرار داد و فشرد و با اشتیاقی خاضعانه لب زد شهسوار: حتما...باعث افتخاره ما و شرکت آرسه دور از نگاهشون بی حوصله چشم در کاسه سر چرخوندم و زیر لب غر زدم آرام: چقدر هندونه زیر بغل هم می زارن... ولی با برگشتن شهسوار سمت خودم لبخندی زدم و گفتم آرام: به امید دیدار... اما وقتی دستش رو مقابلم پیش کشید و مودبانه گفت شهسوار: امید وارم شما رو هم در دیدار های بعدی ملاقات کنم... لبخندم کم رنگ و به صورتی محو شد نگاهی به دست دراز شدش انداختم وقتی دید قرار نیست دستش رو قبول کنم با تکخندی دستش رو عقب کشید و گفت شهسوار: عا...ببخشید...هنوز به فرهنگ ایران عادت نکردم... با وجود حس نا مطلوبی که درونم ایجاد شد باز لبخندم رو جان بخشیدم و بدون اینکه به روی خودم بیارم در جواب حرف قبلیش گفتم آرام: حتما سعادت دیدار شما رو از دست نمی دم... سری تکون داد و بار دیگر از عمو خداحافظی کرد و بلاخره رفت وقتی در پشت سرش بسته شد با نفسی بلند روی صندلی پخش شدم آرام: هوففففف مغزم جویده شد... صدای خنده عمو باعث شد کمی خودم رو از روی صندلی جمع کنم پشت میزش نشست و گفت عمو: به نظر من که کار کشته و خوش زبون بود...درست مثله یه... بی حوصله لب زدم ارام: یه دلال واقعی! تکخندی زد و گفت عمو: دلال چیه دختر...مدیر بخش ارتباطات شرکته... شونه ای بالا انداخته و در حرکتی سریع تکیه برداشته و یک شکلات از روی میز کش رفتم در حالی که کاور طلایش رو باز می کردم گفتم آرام: محترمانه دلال می شه دیگه... یه نوع دلال استخدامی که فقط برای یه شرکت خاص دلالی می کنه! خنده عمو بلند شد عمو: از دست تو دختر...چه اصراری داری بگی دلال؟ شکلات رو در دهانم گذاشته و تکخندی زدم اما عمو ادامه داد عمو: ولی دور از شوخی...پدرش مدیر کل و رئیس شرکت آرسه...پسرش هم بیشتر از یه دلاله برای اون شرکت...شنیدم از ۱۵ سالگی کانادا تحصیل کرده! ابرو هام بالا پرید...ای جان... برادر خارجی است! شکلات رو در دهانم جا به جا کرده و با حالتی تحصین وار گفتم آرام: با اینکه نصف عمرشو خارج بوده چه خوب فارسی حرف می زنه... خوب که...چه عرض کنم سرم رو خورد از بس فک زد...زبون نبود که لامصب یه تیکه دمبه بود که هی می جنبید..چرب چرب! عمو: حالا هرچی..این قرار داد مهمیه واسمون..خودت که می دونی..بیا اینم پروندشونه به پوشه ای که سمتم گرفت نگاهی کرده و دست بلند کردم که بگیرم اما... عمو: واستا ببینم...دستت چی شده! رنگ نگرانی صدای عمو باعث شد نگاه به دستم ببرم و...به به... این میزان هوش و حواسم رو باید در گینس ثبت کنن که دقیقا با دست مصدومم سعی در گرفتن پرونده کرده و کامل میزان جراحت رو در معرض نمایش گذاشتم! با خنده ای بی حواس دستم رو عوض کرده و پرونده رو از دست عمو قاپیدم ارام: چیزی نیست با چاقو بریدم! ابرو های عمو با پرید و و نگاهش گرد شد عمو: مگه چقدر بریدی که اینجوری پانسمان شده!؟ با من من پرونده رو زیر بغل زده و بلند شدم آرام: خب...چیز...یکم...یعنی...کم نه... با گیجی نگاهم کرد که باز بی جهت خندیدم و گفتم ارام: برم به کارم برسم خدافظ... اما قدم برنداشته گفت عمو: کجا برم؟ واستا ببینم چی شده؟ درد نداری؟ نگرانی صدای عمو نمی ذاشت در این حالت بپیچونمش پس به اجبار ایستادم و با حالتی نزار گفتم آرام: خوبم به خدا...فقط یکم حواس پرتی کردم از دروغ گفتن اصلا خوشم نمیومد اما حقیقتی که نگرانی عمو رو بیشتر می کرد برام نا خوشایند تر بود این بار اخمی کرد و جدی گفت عمو: پس چرا امدی شرکت؟ برو خونه استراحت کن با این دستت... نچی زیر لب گفته و لب زدم ارام: عموووو... عمو: عمو بی عمو...الان من رئیستم و می گم باید بری خونه و استراحت کنی... انقدر جدی حرفش رو زد که جا اعتراضی نموند اما با این حال مظلوم گفتم آرام: ولی من حالم خوبه... کمی از جدیتش کم شد و با مهر لب زد عمو: اینجوری خیالم راحت تره... خواستم لب باز کنم و بگم تو شرکت حال من بهتر از تو خونست...اما پیش دستی کرد و گفت عمو: عِهه! چرا انقدر تو نرویی بچه؟ به حرف بزرگترت گوش بده...فقط وقتی به نفعته می شم رییست؟ و دهانم بسته شد شاید واقعا بهتر باشه امروز رو کمی استراحت کنم..همچین وضع دستم خوب نبود که پا فشاری کنم و از طرفی آشفتگی روحیم هم شاید رو کارم تاثیر میذاشت پس فقط با یک لبخند گفتم آرام: چشم رئیس... ...
خنده رضایت بخش عمو کافی بود تا فکر کنم کار درست همینه از در دفتر که خارج شدم نفسی عمیق کشیده و سمت اتاق خودم راه گرفتم تا وسایلم رو بردارم در رو باز کردم و با دیدن ریحانه پشت میز کارم لبخندی زدم وقتی متوجه حضورم شد دست از کار کشید و برخاست که با ملایمت گفتم ارام: بشین به کارت برس...من امروز زود تر می رم... چند لحظه نگاهم کرد و بعد با اون نیمچه لبخند های همیشگیش باشه ای بیان کرد کیف و پالتوم رو برداشته و با خداحافظی از ریحانه زدم بیرون... سری برای منشی که نیم خیز شده بود تکون داده و سوار آسانسور شدم وقتی علامت پارکینگ روی نمایشگر نقش بست و صدای از پیش ضبط شده زن در اتاقک پیچید در آسانسور باز شد و من خارج شدم زیپ کیفم رو باز کرده تا دنبال سوییچ بگردم که... شهسوار: خانوم پارسا؟ ایستادم... با بهت برگشتم و قامت بلند شهسوار رو مقابل خودم دیدم نرفته بود؟ قدمی نزدیکم شد و با لبخندی مودبانه پرسید شهسوار: فکر کردم مقابل عموتون دوست ندارید راجب اتفاق دیشب حرف بزنیم برای همین نپرسیدم... با نگاهی کنج کاو دست از کیفم برداشته که کمی مکث کرد و بعد ادامه داد شهسوار:حالتون خوبه؟ منظورم... پیش از اینکه ادامه بده خودم سریع گفتم آرام: بله...خیلی ممنون...هم برای احوال پرسی...هم برای کمک دیشبتون... جدا از حس شکاکی در وجودم رخنه کرده بود...در نظرم مرد خوب و موجهی به نظر می رسید..که بهش مدیون بودم با ادب و محجوبیت پلکی عمیق زد و گفت شهسوار: چه حرفیه...گفتم که وظیفست...به هر حال خوشحال شدم دیدمتون...امید وارم سلامت کاملتون رو سریع به دست بیارید سری به تشکر و قدردانی تکون دادم که بر حسب احترام تعارف زد شهسوار: می رسونمتون... با آرامش لبخندی زده و رد کردم آرام: ممنون...وسیله هست در مقابل لبخندم با آرامش گفت شهسوار: هر جور راحتید...با اجازه و به سمت ماشین مدل بالای سفیدی حرکت کرد... سوار شد و ماشین رو از حالت پارک خارج کرد تک بوقی برای من زد که تنها سر تکون دادم و به سمت خروجی راند مسیر رفتش رو با نگاه دنبال کرده و با نفسی عمیق گفتم آرام: شایدم زیادی بزرگش کردم..شاید فقط یه تصادف بود... برگشتم وقدم هایی کوتاه از سر گرفتم نمی فهمیدم..کمی.. کمی گیج شده بودم شاید به قول خودش دنیا کوچیکه... زمین گرده و فلان و... شاید واقعا همه چیز اتفاقی به نظر برسه به طوری که بخشی از مغزم هم بپذیره ولی باز هم... اون خوی موذی وجودم می گفت نه...این قطعا یه تصادف ساده نبود اول از دیشب...حالا هم امروز... امکان نداره انقدر یهویی فردی در زندگی من رخنه کنه و بی دلیل باشه حد اقل برای من نه... هیچ چیز تو زندگی من بر حسب اتفاق نبوده و نیست باز دمی خسته رها کردم... نگاهی به پارکینگ نسبتا خالی انداختم و به کنار ماشین خودم رسیدم هوفففففف...یعنی نمی شه فقط یه بار بی خیال یه چیزی بشم و روش فوکوس نکنم...هوم؟ حتی اگه با قصد خاصی به من داره نزدیک می شه چیزی بر عدل اثباتش ندارم. پس...بیخیالش! شونه ای بالا انداخته و کیفم رو دو باره بالا اوردم تا سوئیچ ماشین رو بگیرم اما... هر چقدر گشتم نبود. نچی زیر لب گفته و بیشتر کیف رو زیر رو کردم ولی وقتی پیداش نکردم با حرص رهاش کردم و دست به کمر بلاتکلیف ایستادم کمی فکر کردم شاید تو کیفم نبود... آرام: شاید دفترم جا گذاشتم... یعنی باید برمی گشتم دفتر؟ اصوات نامفهومی زیر لب عدا کرده و غرولند کنان برگشتم به طرف ساختمون شرکت اما... تمام آرامش جهان فرو ریخت! در یک لحظه دستی محکم روی بینی و صورتم فرود امد...فقط یک لحظه... کمتر از چند ثانیه طول کشید که با تمام توان کشیده شدم حتی وقتی برای تقلا نبود دستی دور دهانم دستی دور شکمم... من رو با قدرت کشید! حتی جیغ هم نزدم...حتی تلاشی نکردم فقط کشیده شدم و... در کنجی تاریک اسیر شدم نفس...نفس... قلبم با تمام قوا به سینه می کوبید چی شد!؟ الان...من... هنگ کرده بودم نفس هام زیر انگشتان اون فرد حبس می شدند و به خودم باز می گشتند... و عجیب تر از همه... من خشک شده بودم! شاید مغزم فرمان داد جیغ بزن... شاید گفت تقلا کن اما...نشد. من بی حرکت و آروم در حریم تن اون فرد ایستاده بودم چون... چون شاید مسخره به نظر بیاد یا حتی غیر ممکن ولی... عطر سرد اون فرد به قدری آشنا بود که من رو متوقف کرد اونقدر که وجودم تایید کرد خطری نیست...آروم بگیر تو...الان درست وسط نقطه امنی! امکان نداشت نه!؟ اون نبود... نمیشد خودش باشه اصلا درصد این احتمال زیر صفر بود اون قطعا... و همون لحظه روح از بدنم رفت! یخ زدم وقتی گرمای نفس هاش به گوشم برخورد کرد...وقتی صداش... صدای خاصش کنار گوشم نجوا کرد... دیوونگی بود...این ته دیوونگی بود! نه...اون...اون واقعا...اینجا بود!؟ اینجا بود و...کنار گوش من زمزمه کرد... حامی: چه مطیع! ...
چند ثانیه چشم بستم... مغزم کار نمی کرد...واقعا به آنی از هر چیز خالی شده بود تحلیل کن...تحلیل کن لعنتی فکر کن... الان...چه اتفاقی افتاد؟ دیگه سینه ام اروم گرفته بود نفس هام با شدت و بی امان به دست اون برخورد نمی کرد آسه می رفت و آسه میومد وقتی دستش از روی صورت و دهانم جدا شد چشمام به مشقتی باز شد... هنوز پشتم بود...هنوز بود و این بودن دقیقا به چه دلیلی بود؟ این حصور توفانی و ویران کننده؟ چند بار با خودم کار کردم که اگه... اگه یک روز دو باره ببینمش چه واکنشی نشون بدم اما چرا این مرد همیشه باید معادلاتم رو بهم بزنه؟ چرا؟ دست دیگرش که دور تنم حلقه شده بود هم کنار رفت چند بار پلک زده و بعد آروم از گرمای بدنش جدا شدم لازمه بگم چه مشقتی بود؟ لازمه بدم وجودم می لرزید؟ در لحظه سرد شد وقتی از گرمای تنش دور شد؟ دستای بی حسم رو مشت کردم و مثل انسان مرده ای برگشتم... برگشتم و...دیدمش! درست مقابلم...با چهره ای خنثی و خونسردی ای دیوانه کننده... زبونم بند امده بود فقط نگاهش می کردم... این...این مرد چی بود!؟ یه طوفان؟ یه زلزله؟ یه بلای آسمانی یا عذاب زمینی؟ چطور می تونست انقدر تکان دهنده و مخرب باشه؟ مگه اون هم آدمی نبود مثل سایر انسان ها؟ این قدرت تخریب و نابودی چطور و از چه کسی بهش اعطا شده بود؟ که الان...مقابل من...با چشم های مشکی و تهی بهم خیره شده و هیچ حسی در صورت سردش پیدا نیست! حامی: همیشه وقتی یه نفر دست رو دهنت می زاره و می کشدت انقدر دختر خوبی می شی؟ واقعا با ادم ربا ها همکاری خوبی داری... بزاق گلوم رو به زور فرو دادم و با همون حال وخیم نگاهش کردم یک بیمار محتاج به نگاه دیده بودید؟ با عجز پلک بستم و باز کردم کل وجودم لمس شده بود...دریغ از کمی حس! گلویی صاف کردم تا خون به مغزم برسه تا بفهمم چی شده... چند نفس بلند کشیدم...مردک بی فکر نمی دونست نفس های من همینجور در حالت عادی نصفه و نیمه هست!؟ اصلا یادش بود من اسم دارم؟ این نفس بری از یک بیمار آسم جرم نیست؟ با تانی دست روی قفسه سینه ام گذاشتم و بعد از چند تنفس عمیق دوباره سر بالا بردم... همچنان بی حرکت و خیره نگاهم می کرد چند ثانیه بهش خیره شدم که گفت حامی: فکر کنم شوک بهت وارد شد... فکر می کرد؟ این عوضی اصلا مگه قوه تفکر داشت؟ با همون بهت و گیجی بلاخره زبون خشکم در دهان چرخید و لب زدم آرام: تو...اینجا... ابرو هاش پرید و گوشه لبش به سمت بالا رفت... چیزی شبیه به...لبخند؟ حامی: نه...انگار هیچ شکی نمی تونه شیش متر زبونتو بگیره! خدا رو شکر چی می گفت!؟ الان...الان واقعا یک نفر بهم توضیح بده چی شده!؟ انگار خودش فهمید تمام اعصابم تکیده یا بهترا بگم ترکونده که نمی تونم بفهمم و تحلیل کنم و جوابش رو بدم تکیه از جایی که نمی دونستم گرفت و قدمی جلو امد و طی یک حرکت بی اختیار عقب رفتم...حتی موقعیتی که توش بودیم رو نمی تونستم در ک کنم اینکه چرا انقدر نور اینجا کمه... چرا انقدر سردمه... چرا انقدر تنگه و جا کمه! انقدر که قدمی دور نشده پشتم سختی چیزی رو لمس کرد و راهی بیشتر برای دور شدن نداد و اون در کمال بی خیالی سر کج کرد خیرگی نگاهش هر حسی رو از بدنم می گرفت درست مثل...مثل یه شکار در چنگ شکارچی شده بودم! که هیچ راه فراری نداره و شکارگر روبه روم...در کمال خونسردی با همون نگاه خالی داشت جان می زدود این...این دیگه چه وضعی بود!؟ انگار جرئت به وجودم برگشت که ابرو هام بهم نزدیک شد و با صدایی رسا تر گفتم آرام: تو...اینجا چی کار می کنی؟ این چه کاری بود؟ اون انحنا لبش بیشتر شد و اعصاب من داغون تر...بهت و گیجی کم کم رفت و مغزم فرمان داد...و اولین فرمانش خشم بود! در صورتی که اون بی خیال و حتی مرفح به نظر می رسید سری تکون داد و صدایی از ته گلوش آزاد کرد حامی: هوممم انگار از شوک درامدی... با حرص پلک بسته و زیر لب غریدم آرام: حامی! سکوتش باعث شد چشم باز کنم و در نگاه خالیش...وجودم لرزید اما نمی شد بیشتر از این بند رو آب داد با اخم های درهم لب زدم ارام: هیچ معلوم هست چته!؟ داشتم سکته می کردم!مثل دزدا آدم رو می کشی که چی؟ ادم ربا شدی؟؟؟ تک تک کلمات رو با تلفیقی از خشم بیان می کردم اصلا انگار نه انگار بعد از سه سال... این دومین دیدار ماست! انگار که چیزی نشده... انگار که هیچ فاصله ای نبوده... انگار هنوز ادم های قبل بودیم! کنج لبش با اصراری عجیب کشیده شده بود و انگار هر لحظه بیشتر از این حالت لذت می برد که با بی خیالی گفت حامی: شاید... به آنی اون خشم فرو کش کرد و دوباره تعجب به وجودم تزریق شد ابرو های درهمم از هم باز شد و با بهت لب زدم ارام: چی!؟ اما اون چند ثانیه نگاهم کرد و بعد فاصله بینمون رو که به طرز آزار دهنده ای کم بود با قدمی که به عقب کشید بیشتر کرد در حالی که دست در جیب شلوارش فرو می برد و ژست خاصی می گرفت لب زد
حامی: بریم یه چی بخوریم؟ حرف دارم باهات... و انگار قرار نبود امروز روز عادی ای برای من باشه دوباره شروع شد... و اون روز فهمیدم بازگشت این مرد طلسم یکنواخت و آرامش ظاهری جهان من رو...باری دیگر در هم شکسته! ...
با آرامش تکه ای کیک در دهانش گذاشت همچنان نگاه خیره و معنا داری من به روی کار های آهسته اش بود به اون بی خیال عوضی که در اوج خونسردی تکه ای از کیک رو جدا می کرد و در دهانش می گذاشت واقعا...واقعا....یعنی...چقدر... حتی در ذهنمم نمی تونستم کلمه ای برای توصیف این وضعیت اسفبار پیدا کنم با حرص چشم بستم و باز دم محکمی رها کردم خدا لعنتش کنه انگار امده دیت! چقدر خونسرد و بی خیال داره کیک می خوره!؟ با خشم چشم باز کرده و تابی به گردنم دادم و دوباره با نگاه خیره ام سعی کردم بهش بفهمونم داره اعصابم خورد می شه اما اون در حالی که خیلی شیک تکه ای کیک رو با چنگال بالا می برد نگاهش به چشم های خصمانه من افتادو... حامی: مطمئنی نمی خوری؟ وای...واییییییییییی در دل می خواستم با تمام قدرت جیغ بزنم اما فقط چند ثانیه پلک فشردم و با حرص لب زدم آرام: من شبیه مسخره عمتم؟ تکخندی که زد چشمام رو باز کرد... خیلی کلیشه ای بود اگه بخوام رفتارم رو باهاش تغییر بدم و اون هم انگار انتظار معذب بودن از من نداشت ولی با خنده اش داشت منو به این فکر می نداخت که همین میز رو تو صورتش خورد کنم! البته به دلیل وزن بالای میز ممکن نبود... پس با خشم از حالت دست به سینه ام خارج شده به جلو خم شدم و غریدم آرام: معلوم هست توی روانی داری چه غلطی می کنی!؟ با یک لبخند جذاب چنگال رو کنار پیش دستی قرار داد و مثل من روی میز خم شد دو ارنجش رو روی میز قرار داد و پنجه در هم فرو برد و با تفریح گفت حامی: دارم چه غلطی می کنم؟ منم دستام رو روی میز قرار داده و با خشم و صدایی کنترل شده لب زدم آرام: بعد سه سال...عین جن ظاهر شدی...اون از جنجال دیشبت! این از امروز صبحت! معلوم هست تو چت شده!!؟ بر عکس منی که هر لحظه بیشتر از قبل حرص می خوردم با آرامش بهم گوش می داد و نگاهم می کرد و در آخر...با پایان حرف هام تنها لبخندش گسترده تر شد و چیزی نگفت... این بار واقعا کنترلم رو از دست داده و محکم روی میز زدم و غریدم آرام: حامی!!!! حس کردم نگاه چند نفر برگشت رو ما اما توجهی نکردم حتی برای اون هم مهم نبود!تنها تکخندی زد و سر پایین انداخت این چشه!؟ با نفسی عمیق سر بلند کرد و دوباره نگاهم کرد...اون نگاه عذاب آور! حامی: دیشب که دعوت بودم...سپهر ازم خواست بیام و امدم...باید درخواست رفیقمو رد می کردم؟ با ناباوری تکخندی زدم چند ثانیه به اون چهره خونسرد نگاه کرده دوباره با تکخند دیگری سر تکون دادم دیوونه شده بود؟ نه...انگار می خواست منو دیونه کنه... با حرص گوشه چشمم رو فشردم و لب زدم آرام: امروز چی؟ بی تغییر در حالتش جواب داد حامی: می خواستم ببینم اگه یه روز یه نفر بخواد بدزدتت چی کار می کنی...دیدم زکی! زدی رو دست بروسلی... شوخیش گرفته بود؟ یا از حرص دادن من لذت می برد؟ عصبی چشم بستم و نفس های عمیق کشیدم و گفتم ارام: واقعا شوخیت گرفته؟ حامی: یه خوش امد نمی گی؟ با گنگی از سوال بی ربط و یهوییش چشم باز کرده و استفهامی بهش خیره شدم که با همون لبخند اعصاب خورد کن گفت حامی: به هر حال رفیقت بعد سه سال برگشته...نه؟ چی شد؟!!! نمی دونستم بخندم یا گریه کنم... دست بین موهام بردم و نگاه ازش گرفتم و در کافه کوچک چرخوندم بعد دوباره نگاهش کردم و با لحنی متمسخر گفتم آرام: ورود باشکوه و بازگشت درخشانت رو خوش آمد می گم جناب صالحی! خوبه!؟ کاملا مشخص بود دارم حرص می خورم اما اون خورسند سر تکون داد و گفت حامی: حد اقل بهتر از بقیه بود...می تونه رتبه سوم رو از سایر کسب کنه و دوباره چنگال رو بالا اورد و تکه کیک رو به دهان فرستاد وا...واقعا...نوبر بود این بشر! به طور هیستریکی خنده هایی کوتاه می زدم عین یک پوزخند سر تکون دادم و دوباره بهش نگاه کردم که هیچ تغییری در پزیشنش ایجاد نکرده بود کمی بیشتر به جلو خم شدم و با تردید لب زدم آرام: تو واقعا خوبی؟ ابرو هاش بالا پرید چنگال رو در دستش چرخی داد و با حالتی که خنده ازش مشهود بود گفت حامی: چه عجب یادت امد احوالی بپرسی... بعد سری تکون داد و اضافه کرد حامی: البته هنوز هم از واکنش سایر بهتر بودی...می تونم رتبه دوم رو بهت بدم! من فارسی حالیم نمی شد یا این داشت نامفهوم واسه خودش حرف می زد؟ چند ثانیه نگاهش کردم و... آرام: باشه... گفتم و ناگهان از جا بلند شدم کیفم رو برداشتم خواستم راه بیوفتم که حامی: کجا؟ طرفش سر چرخوندم این بار کامل به صندلی تکیه داده و با سری کج نگاهم می کرد و لازمه بگم؟ اون لبخند جذابش چقدر رو مخ بود؟ که انگار قرار نبود از صورت خوش تراشش جدا بشه؟ کامل سمتش برگشتم مثل خودش سر کج کرده و دست به سینه شدم آرام: کار دارم...وقت اینو ندارم که دستمایه مسخره بازی کسی بشم! بند دستام رو جدا کرده و دوباره خواستم برگردم که... حامی: مگه رفیق نبودیم؟ ...
ایستادم! این...این عذاب جدیدش بود!؟ صدای پایه صندلی و قدم های بعدش در گوشم طنین انداخت حامی: مگه تنها کسی نبودی که بدرقم کردی؟ مگه تنها کسی نبودی که امدی فرودگاه؟ مگه نمی دونستی دارم میرم؟ با بهت نگاهش کردم دروغ نیست اگه بگم...کم اوردم! چون حرفی برای گفتن نداشتم... مقابلم ایستاد رو در رو...بی حس دست بالا برد و چیزی رو از یقه لباسش خارج کرد.. برقی که باعث شد نگاه از تیله مشکی چشم هاش بگیرم و... حامی: مگه خودت این رو بهم ندادی؟ که یادم بمونه...تو...رفیقمی؟ برق پلاک سینه ام رو خط انداخت... کلمه آزاد...آزادی که من رو به بند کشیده بود هنوز داشت؟ هنوز این یادگاری مسخره رو داشت گردنبد مسخره و با ارزش من؟ بی اراده دستم بالا امد بی توجه به خودم...اون...و رابطه بینمون و حسی که با هر حرکت و حرف بیشتر نابود کننده می شد دست بالا برده و پلاکی که از زنجیر دور انگشتان اون آویزون بود رو لمس کردم شاید اعتراف بهش قدر جهنم سخت باشه ولی...درسته! من چه توقعی داشتم؟ من...رفیقش بودم...خودم اینو گفتم...خودم اینو خواستم اون که...نمی دونست حامی: خب...الان چی...رفیق؟! چرا انقدر خاص بیانش می کرد؟ انقدر دردآور... چطور ورق رو برگردوند!؟ زیرکانه جاهامون رو عوض کرد من رو بدهکار کرد و ازم جواب می خواست؟ چه بی رحمانه در شکار و اسیر کردن ماهر شده بود... مرد مغرورم‌...حالا یک شکار چی ذبده...ولی بی رحم بود! نگاه بالا برده و باز به مسلخ گاه روحم خیره شدم به آلت قتلی که حالا بیشتر از پیش خطر ناک...و برّنده شده بود نگاهی خالی و خیره تیله هایی غریبه و آشنا تاریکی مطلق...چشم های او... حامی: چیزی عوض شده!؟ جز یه وقفه سه ساله؟ نمی فهمید؟ خب حق داشت... نباید هم می فهمید اصلا چی رو می خواست بفهمه؟ نگاهش چنان خیره بود که انگار منتظر من بود که برم...یا بمونم اما زیر وزنه سنگین نگاهش تاب نیوردم نگاه گرفتم و اروم گفتم آرام: به نظرت...نباید به رفیقت یه خبر از خودت می دادی تو این وقفه کوتاه؟ چهرشو نمی دیدم...علاقه ای هم نداشتم به دیدنش ضعیف بودم...در برابر منطقی که از سمت خودم بر علیه خودم استفاده می کرد اما... حامی: نشد... نگاهم وادار به بالا رفتن شد به خیره شدن در نگاه بی خیال او... منتظر توضیح بیشتری بودم اما سکوت کرد باز سکوت کردن هاش شروع شده بود؟ نگاهم با یک عالم دلخوری همراه شد که... اما اون چشم گرفت و لب زد حامی: بشین‌...هنوز اصل حرفمو نزدم... دوباره پشت اون میز تشست و من بین رفتن و نشستن موندم چی کار می کردم؟ من...من در چه منطقی گیر کرده بودم؟ دلخور بودم...درست ولی از چی چطور و چرا؟ بی خبر نرفته بود...بهم توضیح داد درست تو همون شب نفرین شده... دلیل اورد...هرچند برای من قانع کننده نبود اما به هر حال دلیل اورد! رفتنش...اونقدری که به نظر می رسید غیر منطقی نبود! اینها رو سه سال پیش هم به خودم اعتراف کردم...اما نمی شد جلوی عذابی که در نبودش می کشیدم رو بگیرم... ولی...اون هم قرار نبود پاسخگوی عذاب من باشه در حالی که چیزی نمی دونست با کمی تاخیر و تحلیل خودم رو قانع کردم و در بین دوراهی گیر افتاده نفسی با حرص خارج کردم و چشم در کاسه چرخاندم در آخر هم...نشستم! همین که پشت میز جای گرفتم متوجه لبخندش شدم اما توجهی نکردم به صندلی تکیه داده و گفتم آرام: خب؟ اون هم حرکاتم رو تقلید کرد و گفت حامی: خب...الان مشکلی با من نداری؟ مشکل؟چرا...ولی به دست تو حل نمی شه! قرار نبود ضعیف باشم...پس دست به سینه شده و چشم ریز کردم آرام: هنوز هم فکر می کنم به چشم یه رفیق نامرد و بی معرفت باید بهم توضیح بدی! تکخندی زد که سر شانه های ورزیده اش تکان خورد...و قلاب دستان به سینه چسبیدش باز شد حالا که می تونستم بیشتر بهش دقت کنم...متوجه تغییر فاحش اندامش می شدم البته این تنها تغییرش نبود! کمی نگاهم کرد...شاید اون هم به دنبال تغییرات من می گشت و در آخر گفت حامی: خب..پس..صلح کنیم؟ چشم ریز کردم.‌.وقتشه کمی جسور باشم...انقدر ضعف در برابر این مرد برای غرور من قابل قبول نبود! فرار فقط شخصیتم رو خورد می کرد و افکار دیگه ای میساخت پس با همون حالت تهاجمی لب زدم آرام: فقط آتش بس...فعلا! خندید...جالبه...حتی خنده هاش هم عوض شده بود! اروم بود...کم عمق بود...و می شد فهمید که دیگر از ته دل نیست! و من فکر کردم چرا وقتی با خودم عهد بستم که فراموشش کنم...الان باز تن به خواسته هاش دادم!؟ چه سحری بود؟چه جادویی؟ شاید هم دارم خودم رو گول می زنم...شایدهم...برای اینکه هنوز به بودنش نیاز دارم!هنوز می خواستمش...حتی شده مثل قبل نصفه و نیمه! نفسی عمیق کشید و با نگاهی به بیرون لب زد حامی: چقدر آشناست این حرف ها..مگه نه؟ نشد...واقعا می گم... نشد که تلخ نشم...که نیش نزنم که با لبخندی کج لب نزنم و نگم... آرام: فکر می کردم حافظت رو از دست دادی...که انقدر راحت دست کشیدی و...فراموش کردی! ...
می تونستم سنگینی نگاهش که به طرفم برگشت حس کنم اما مصرانه به بیرون زل زده بودم... حامی: آتش بست خیلی تنده... لحن منظور دارش هم باعث نشد از جبهه خودم دست بکشم و بی اهمیت لب زدم آرام: اخلاقام رو یادت رفته؟ من همیشه این شکلی بودم... حامی: آره...همیشه انقدر زبونت دراز بود... حسی عجیب تو کلماتش پیدا بود اما الان برام چیز دیگه ای مهم بود پس بی صبرانه دل به نگاهش دادم و گفتم ارام: خب...قرار نیست توضیح بدی؟ نگاهش ملایمتی عجیب داشت...حتی لحظه ای تیز و زننده نمی شد و نگاه هاش چقدر دل لرزان بود! چه چیز هایی که در این مرد تغییر کرده بود...فقط با آرامش جواب داد حامی:به وقتش می فهمی... دلم از لحن پچ‌پچوارش لرزید لعنت بهت! حتی در شرایطی که از خشم دلخوری پرم باز قدرت بهم ریختنم رو داری باز از قصد صدات رو آهسته و آهنگین می کنی...انگار که می دونی...انگار که قلق من رو خوب بلدی! گره دستام از هم باز شد و گاردم پایین امد اما نمی تونستم از موضعم عقب بشکم پس با حفظ لحنم پرسیدم آرام: و وقتش کیه؟ به پزیشن قبلش برگشت انگشتاتش رو روی میز در هم فرو برد و فقط خونسرد جواب داد حامی: الان نیست! مسخره به نظر می رسید این رفتار و این دیدار و این حرف زدن برای ما...نه... برای منی که ادعای فراموشی و بیرون کردن این فرد از زندگیم رو داشتم! نفسی کلافه از وجودم برخواست و نگاه به میز دوختم آرام: خب...الان چی شده امدی سراغ من؟ لحظه ای چیزی نگفت اما اون سکوت کوتاهی که شکل گرفت هم نتونست من رو برای شوک سوال بعدش آماده کنه! حامی: تصادف کردی؟ و باز طوفان زد به وجودم.نگاهم به سرعت بالا امد.. این مرد تا کی می خواست منو سوپرایز کنه؟ چشمام به اندازه کافی گیج بودند که لبخند رو به لبش گسترش بده... نگاه از من گرفت و به پایین تر دوخت به... حامی: دستت... نگاهم رو به جهتی که خیره بود بردم به دو دستی که روی میز قرار داشتند بانداژش با وجود آستین بلند لباسم مشخص بود کمی دستم رو عقب کشیدم و به جای اینکه جواب سوالشو بدم با گیجی پرسیدم آرام: تو...از کجا می دونی؟ بی خیال شانه بالا انداخت و صبورانه جواب داد حامی: فکر کن کلاغا خبر دادن... کلاغا؟ سر درگمیم رو نادیده گرفت تمام اون هزارن سوالی که در مغزم ایجاد شد رو هم کنار گذاشت...و پرسید حامی: حالا...خوبی؟ تک اشاره ای دوباره به دستم زد عجیب بود در برابرش دستم رو پنهان نمی کردم یا استینم رو جلو نمی کشیدم در صورتی که مقابل بقیه به طور ناخداگاه انجام می دادم انگار...می خواستم زخمام رو ببینه همشون رو...تک به تک... حتی زخم هایی که...خودش بهم زده! با بی تفاوتی ظاهری سر تکون داده و لب زدم آرام: چیز مهمی نیست...اتفاقی بود اون هم متقابلا سر تکون داد اما انگار قرار نبود دست از شگفت زده کردن من برداره و سوال بعدیش طوفان دیگری بود! حامی:میلاد شهسوار چطور؟ اونم اتفاقی بود؟ دیگه دهانم از این باز تر نمی شد چه اتفاقی داشت میوفتاد!؟
آرام: تو...اونو... نذاشت جملمو کامل کنم و گفت حامی: امده بود شرکتتون...برای چی؟ ابرو هام در هم گره خورده و گفتم آرام: چرا می خوای بدونی؟ بی خیال شونه ای بالا انداخت حامی: فکر کن...برای یه مسئله کاری! بیشتر اخم کرده و بی اختیار گفتم آرام: تو چرا باید با یه شرکت فولاد کاری داشته باشی؟! ابرو هاش بالا پرید و لبخندش یه وری شد... حامی: پس با پیشنهاد یه شرکت فولاد امده بود اونجا! صبر کن...الان...این از زیر زبون داشت حرف می کشید!؟ با حرص نگاهش کردم که آهسته خندید و گفت حامی: چرا برزخ شدی؟ گفتم که این فرد یه ربطی به شغل من داره... بچه گول می زد؟ جوری که از نگاهم مشخص باشه" خر خودتی" بهش خیره شدم که باز خندید و گفت حامی: به هر حال از اطلاعات ارزشمندت سپاس گذارم... با خشم باز دمی رها کرده و خواستم دوباره بلند شم برم که با خنده دستش رو جلو کشید و گفت حامی: وایستا بابا کجا؟ بی حوصله و کلافه لب زدم آرام: خونه! ولم می کنی برم یا نه!؟ تکخندی زد و گفت حامی: باشه فقط یه چیز دیگه هم باید بفهمم... سوالی نگاهش کردم اما اون کم کم به حالت جدی ای رفت و دیگه اون مزاح در سخنش حس نشد حامی: موقع تصادف...چیزی...نظرت رو جلب نکرد...یه چیز غیر عادی؟ با گنگی نگاهش می کردم... چرا یهو چنین سوالی پرسید؟ چی می خواست؟ می خواست به چی برسه؟ چشم ریز کرده و اروم و مردد گفتم آرام: مثلا؟... حالا کاملا جدی شده بود...جوری که حس خطر کنم! کمی به جلو خم شد و گفت حامی: چهره راننده رو دیدی؟ به فکر فرو رفتم...بر خلاف میل باطنی که همواره سعی داشت اون حادثه رو به یاد نیاره سعی کردم مغزم رو به اون شب بکشونم...اون لحظه انقدر ذهنم درگیر بود که فقط ثانیه آخر متوجه یه ماشین با سرعت بالا... واستا ببینم...اون... یکه ای به تنم خورد که از چشم تیزبین حامی دور نموند حامی: چیزی یادت امد؟ چهرشو دیدی؟ همونجور که در جا خشک شده بودم سرم رو به علامت منفی تکون دادم که دوباره پرسید حامی: پس چی؟ با گیجی نگاه ازش گرفتم چرا...چرا بهش فکر نکرده بودم چرا خودم دقت نکرده بودم که... حامی: آرام؟ نگاه رمیده ام به چشمان منتظرش رفت به آرامشی که در حاله یخبندان مشکی چشم هاش هویدا بود اما نثل قبل...نتونست آشفتگی وجودم رو سامان بده چون با حس گنگی لب زدم آرام: اون...اون ماشین...نایستاد! چند ثانیه هیچ حرف یا واکنشی ازش عایدم نشد سکوت کرد و در خیرگی نگاهم کرد بی اختیار نفس هام از حالت منظم خارج شده بود با فکر به اینکه... حامی: منظورت اینه که... سرم به طرفین تکون دادم و با حالتی متفکر و کمی آشفته گفتم آرام: خیلی سرعتش بالا بود...اگه...اگه حتی بگیم راننده عجله داشته باز هم من به ماشین برخورد کردم باید می فهمید و می ایستاد! یا حتی چند ثانیه متوقف می شد که ببینه زندم یا نه بعد فلنگو ببنده! اما...نه وقتی داشت بهم نزدیک می شد سرعتشو کم کرد نه وقتی که بهم زد ایستاد...فقط یه گاز رفت! ارتعاش در تاره های صوتیم لانه کرده بود و هر کلمه با حالتی گنگ و پریشان بیان می کردم و به خاطر این بود که...اگر حدسم درست باشه یعنی یک بازی جدید آغاز شده بود...یک معمای تازه! با پریشانی نگاهم رو بهش دادم که... با دیدن چهرش مات شدم! در صورت خنثی ولی غرق فکرش هیچ چیز ندیدم نه اخم...نه خشم...نه نگرانی...نه... هیچ!...عین یک انسان بی روح! فقط باحالتی عجیب آهسته لب زد حامی: پس یه تصادف عمدی بوده... بیشتر از اینکه بفهمم تصادف عمدی بود از حالت بی خیال حامی تعجب کردم بی هیچ‌...تاکید می کنم هییییچ گونه حالتی به گوشه میز خیره بود و انگشت اشارش روی میز ضربه می زد نفسی بلند کشید و بعد دوباره نگاهش رو به من مبهوت داد و...در کمال ناباوری لبخند زد! از پشت میز بلند شد و با آرامش گفت حامی: خب...بعدا می بینمت! تایی به ابروم خورده و حرکات اویی که تمام قد ایستاده و دست در جیب شلوارش فرو برد رسد کردم با گردن کجی و ریز بینی لب زدم ارام: چرا باید باز منو ببینی؟ خنده ارومی روی لبش نقش بست و چیزی لز جیبش در اورد مثل یک جاکارتی.‌‌..و در حالی که یک کارت بانکی از درونش خارج می کرد گفت حامی: چون رفیقمی... ابرو هام بالا پرید و اون جا کارتیش رو بست و درجنبش گذاشت و با چشمکی به من گفت حامی: غیر از اینه؟ در برابر نگاه گرد شده من رفت... واقعا رفت! با دهانی نیمه باز نگاهش می کردم که به سمت پیشخان کافه رفت چطور می تونست مثل یک گرد باد همه ی آرامش ذهنی من رو بهم بزنه و بزاره بره!؟ ...