eitaa logo
وطن !
220 دنبال‌کننده
70 عکس
12 ویدیو
0 فایل
و تمام تنم ، فدای وطنم .
مشاهده در ایتا
دانلود
واقعا همیشه سحرخیز بودن رو به تا لنگ ظهر خوابیدن ترجیح میدم ✅ .
اینو دو بار بخون .
وطن !
برام مهم نیست هم سن و سالام چه آهنگایی گوش میدن ، من همیشه عاشق چاووشی میمونم .
برام مهم نیست بقیه چی فکر میکنن من تا آخر عمرم عاشق درس خوندن میمونم.
خدایا خودت میدونی کفر گفتن رو دوست ندارم ولی چرا این چند وقت حواست بهمون نبود ؟ خودت میدونی که حال یه ایران دیگه مثل قبل نمیشه ...
روبه‌روی آینه ایستاده بود و می‌گریست. تصویر در آینه به او گفت: «برا چی گریه می‌کنی؟» همانطور که اشک‌هایش را با بلوز سفیدش پاک می‌کرد، گفت: «تو برای چی گریه نمی‌کنی؟» تصویر با نگاهی بی‌تفاوت پاسخ داد: «دلیلی ندارم. تو زیادی بیش از حد احساساتی‌ای!» نگاهش کرد. چرا آنقدر تصویر در آینه با خودش متفاوت بود؟ چرا او اینقدر خونسرد بود؟ چرا دلیلی برای ناراحتی نداشت؟ و هزاران چرای دیگر که هیچ‌وقت آینه به او پاسخ نداد. غرق در افکارش بود که آینه گفت: «بیخودی به افکارت شخم نزن. بگو بهم، این بار برای چی گریه می‌کنی؟» آرام لب زد: «چی بگم… من هزار درد برای ناراحتی دارم. نمی‌تونم با مامانم اونجوری که می‌خوام صحبت کنم و همیشه سر چیزای کوچیک با هم بحث‌مون می‌شه… اون…» بغضش را قورت داد و ادامه داد: «و اون همیشه جمله‌ی آزاردهنده‌ش رو می‌گه! می‌گه: کاش تو بچه‌ی من نبودی! کاش اون روز به دنیا نمی‌آوردمت… با داداشم نمی‌تونم کنار بیاید، چون او غرق زندگی خودشه . به مامانم نمیتونم چیزی بگم ، به داداشم نمی‌تونم بگم ، بابامم که از کله‌سحر تا بوق سگ کار می‌کنه تا بتونه اجاره عقب‌افتاده‌ی خونه رو بده… شاید من اضافی‌ام، نه؟ » نگاهش به تصویر آینه افتاد. خنده‌ی آزاردهنده‌ای بر لبش بود. دندان‌هایش را به هم فشرد و گفت: «تو چرا اینقدر خونسردی؟ تو چرا هیچ دلیلی برای ناراحتی نداری؟ چرا هیچ‌وقت جواب این همه چرای منو نمی‌دی؟ ها؟» تصویر آینه نگاهش را کج کرد و با لبخندی مرموزانه گفت: «چون تو هیچ‌وقت شبیه من نبودی و نمی‌شی! واسه همینه که همه دوست ندارن! مامانت دوست داره یه بچه‌ی باهوش مثل من داشته باشه، یه بچه‌ی منطقی و درس‌خون، نه یه بچه‌ای که همش با احساسش تصمیم می‌گیره و دنبال هنره! دیدی که…» همانطور که آینه ادامه می‌داد، دستانش را به سرش فشرد و داد زد: «خفه شو! فقط خفه شو! صداتو نشنوم!» آینه لبخند زد و گفت: «خوبه، تازه داری شبیه من می‌شی.» و با یک چشمک از نظر پنهان شد .