خدایا خودت میدونی کفر گفتن رو دوست ندارم ولی چرا این چند وقت حواست بهمون نبود ؟
خودت میدونی که حال یه ایران دیگه مثل قبل نمیشه ...
روبهروی آینه ایستاده بود و میگریست. تصویر در آینه به او گفت: «برا چی گریه میکنی؟»
همانطور که اشکهایش را با بلوز سفیدش پاک میکرد، گفت: «تو برای چی گریه نمیکنی؟»
تصویر با نگاهی بیتفاوت پاسخ داد: «دلیلی ندارم. تو زیادی بیش از حد احساساتیای!»
نگاهش کرد. چرا آنقدر تصویر در آینه با خودش متفاوت بود؟ چرا او اینقدر خونسرد بود؟ چرا دلیلی برای ناراحتی نداشت؟ و هزاران چرای دیگر که هیچوقت آینه به او پاسخ نداد.
غرق در افکارش بود که آینه گفت: «بیخودی به افکارت شخم نزن. بگو بهم، این بار برای چی گریه میکنی؟»
آرام لب زد: «چی بگم… من هزار درد برای ناراحتی دارم. نمیتونم با مامانم اونجوری که میخوام صحبت کنم و همیشه سر چیزای کوچیک با هم بحثمون میشه… اون…»
بغضش را قورت داد و ادامه داد: «و اون همیشه جملهی آزاردهندهش رو میگه! میگه: کاش تو بچهی من نبودی! کاش اون روز به دنیا نمیآوردمت…
با داداشم نمیتونم کنار بیاید، چون او غرق زندگی خودشه .
به مامانم نمیتونم چیزی بگم ، به داداشم نمیتونم بگم ، بابامم که از کلهسحر تا بوق سگ کار میکنه تا بتونه اجاره عقبافتادهی خونه رو بده…
شاید من اضافیام، نه؟ »
نگاهش به تصویر آینه افتاد. خندهی آزاردهندهای بر لبش بود.
دندانهایش را به هم فشرد و گفت: «تو چرا اینقدر خونسردی؟ تو چرا هیچ دلیلی برای ناراحتی نداری؟ چرا هیچوقت جواب این همه چرای منو نمیدی؟ ها؟»
تصویر آینه نگاهش را کج کرد و با لبخندی مرموزانه گفت: «چون تو هیچوقت شبیه من نبودی و نمیشی! واسه همینه که همه دوست ندارن! مامانت دوست داره یه بچهی باهوش مثل من داشته باشه، یه بچهی منطقی و درسخون، نه یه بچهای که همش با احساسش تصمیم میگیره و دنبال هنره! دیدی که…»
همانطور که آینه ادامه میداد، دستانش را به سرش فشرد و داد زد: «خفه شو! فقط خفه شو! صداتو نشنوم!»
آینه لبخند زد و گفت: «خوبه، تازه داری شبیه من میشی.»
و با یک چشمک از نظر پنهان شد .