بی مرغ آشیانه چه خالی ست
خالی تر آشیانه مرغی
جفت خود جداست
آه ای کبوتران سپید شکسته بال
اینک به آشیانه دیرین خوش آمدید
اما دلم به غارت رفته ست
با آن کبوتران که پریدند
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند
وطن !
سلام فرزندان من،
من ایرانِ زمینم؛
نه آنگونه که در قابها نشانم میدهند،
بلکه آنگونه که زخمیام.
من از بیگانه نیاموختم درد را،
درد را از آغوشِ خودی شناختم.
آنجا که دست، دستِ من بود
اما خنجر، نام مرا داشت.
من را نه با جنگ شکستند،
نه با تحریم،
من با فراموشیِ خودم ترک برداشتم؛
وقتی اصالت، مزاحم شد
و حقیقت، هزینه داشت.
فرزندانم،
بدترین زخمها
آنهاییست که در سکوت میزنند
و نام دلسوزی رویشان میگذارند.
آنها که مرا دوست دارند
اما فقط تا جایی که
من شبیه خواستههایشان باشم.
من هنوز ایستادهام،
نه به خاطر آنان،
بلکه به خاطر شما
که هنوز میدانید
و هنوز ترجیح میدهید نفهمیده نمانید .