⋆ چشمانش را به سقف سفید رنگی که
همانند پوستش بود و به خوبی با آن به تشبیه درمیآمد و بالای سرش بود آویخت . سکوتی کل خانه را در بر گرفته بود . به شکلی که حتی کوچکترین و جزئیترین چیز هم شنیده نمئشد . به معنای واقعی ، غرق شده در سکوت . اما مگر فقط با گذاشتن چشمانش روی هم و انجام کاری که همیشه مادرش به او مئگوید مئتوانست به خوبی شبش را با خواب سپری کند و کمی طعم آرامش را بچشد ؟ پنج بار دیگر در تختش به خود پیچید و پتویش را جابهجا کرد . تقریبا همه کارهای ممکن را به کار گرفته بود اما مانند زدن به درخت بی میوه و شاخ و برگی هیچ نتیجهای را به همراه خودش به ارمغان نیاورد بود .همیشه به کسانی که راحت مئخوابیدند حسادت مئکرد . مغرشان باید پاکتر از هرچیز بوده و تختههای جمجمهشان باید خوب جارو خورده باشد و همهئ ذهن را ؛
درون صندوقی پای تخت حبس کرده باشند .