دوست دارم بعد ِمرگم رو سنگ ِقبرم بنویسن :
"دراینجا آدمکی شیشهای باحسرتهایِ ریز و درشت آرامیده ؛
لطفا رهایش کنید ."
آخه قرار بود برم یه شهربازیِ شلوغ ، سوار چرخوفلک شم ، بشم ستاره بچسبم به ماه ؛
فکر میکردم ماه میشه نور ، میتابه و زندگیمو روشن میکنه ؛ ولی نه ..
سهم ِمن ستارهشدن نیس ، من فقط میتونم محوشم ، مثل برف .
یه مدت میام ، میمونم و باعث ِخوشحالیِ بقیه میشم و بعد یهجوری آب میشم که انگار از اول نبودم ؛ محو میشم .
مثل ِبخار ِچایی که هنو موقع ِخوردنش انقدر خیره میشم بهش و فکر میکنم باخودم تا منو چایی هردو سرد شیم ، من اینم ..