𝓥𝓮𝓵𝓿𝓮𝓽 𝓢𝓸𝓾𝓵
به ابرا بگو نمیای ، الکی نبارن .
با ساعتا صنمی ندارم بگو عقربهها انقدر سر به سر من نزارن❤️🩹
هدایت شده از α 𝗀𝗂𝗋𝗅 𝗐𝗂t𝗁 𝗁ᧉ𝗋 tᧉα
من خیلی دیر عاشق میشم و ادم هارو دوست میدارم اما اگر این اتفاق بیوفته بیرون رفتنشون از قلبم محاله.
𝓥𝓮𝓵𝓿𝓮𝓽 𝓢𝓸𝓾𝓵
سلام بچه ها میشه دعا کنین مادر دوستمون که رفته توی کما خوب بشه؟😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
تموم شد بچها ((:
ممنون میشم فاتحه بفرستید و برای آرامشِ دلِ بچهاشون و همسرشون دعا کنید .
𝓥𝓮𝓵𝓿𝓮𝓽 𝓢𝓸𝓾𝓵
_
امروز خبر را کوتاه گفتند؛ بیمقدمه، بیتوضیح اضافه. اما همان چند کلمه کافی بود تا یک لحظه همهچیز مکث کند. از آن خبرهایی که ظاهرشان ساده است، اما تا شب در سرت میچرخند و رهایت نمیکنند. گفتند مادر یکی از بچههای کلاس کناری دیگر نیست.
بعد از آن، هر چیز معمولی، معنای دیگری گرفت.
از ظهر تا حالا مدام به او فکر میکنم. به اینکه امشب چطور وارد خانه میشود. به اینکه آیا ناخودآگاه منتظر شنیدن صدایی میماند؟ به اینکه اولین شبی که بفهمی دیگر هیچوقت نمیتوانی بگویی «مامان»، چطور میگذرد؟
ما معمولاً سوگ را در گریهها میبینیم، اما به نظرم سختترین بخشش همان لحظههای عادی است. وقتی خسته از روزت برمیگردی و یادت میآید دیگر کسی نیست که بیدلیل نگران باشد. وقتی میخواهی از یک اتفاق ساده تعریف کنی و ناگهان میفهمی شنوندهای که همیشه بوده، دیگر نیست. این نبودن، کمکم خودش را در جزئیات نشان میدهد؛ در ظرفی که دیگر مثل قبل چیده نمیشود، در سکوتی که جای یک صدا را گرفته.
ظهر که به خانه برگشتم، همهچیز مثل همیشه سر جای خودش بود. بوی غذا، صدای ظرفها، حضور کسی که بیهیچ اعلام رسمی، ستون خانه است. همیشه فکر میکنیم این صحنهها بدیهیاند؛ انگار قرار است تا ابد تکرار شوند. اما حقیقت این است که «زندگی آن چیزی است که وقتی مشغول برنامهریزی هستیم، اتفاق میافتد.» این جمله را سالها پیش خوانده بودم و امروز بیشتر از همیشه فهمیدمش.
برای من، امروز هم مثل دیروز بود. اما برای او، جهان از نو تعریف شده است. خانهای که دیروز روشن بود، حالا همان دیوارها را دارد، همان پنجرهها را، اما یک صدا در آن کم شده. یک حضور که جای خالیاش با هیچچیز پر نمیشود. یاد جملهای افتادم که میگفت: «فقدان، شکل دیگری از حضور است.» شاید درست باشد؛ بعضی نبودنها آنقدر بزرگاند که همهجا دیده میشوند.
راستش را بخواهید، بیشتر از هر چیز، حس عجیبی از شرمندگی سراغم آمد. نه از جنس عذاب وجدان، از جنس بیدار شدن. اینکه چقدر راحت از کنار نعمتهایی میگذریم که هنوز داریمشان. چقدر ساده فرض میکنیم که فرصت گفتنِ دوستت دارم، همیشه باقی است.
امروز فهمیدم بعضی چیزها تا وقتی هستند، بیصدا زندگیمان را گرم نگه میدارند. و ما تازه وقتی یکی خاموش میشود، متوجه میشویم چقدر نور داشتهایم.
شاید تنها کاری که از دستم برمیآید این باشد که از این به بعد، حضورها را جدیتر بگیرم. قدر سؤالهای تکراری، نگرانیهای همیشگی، و آغوشی که هنوز میتوانم بیهیچ ترسی به آن پناه ببرم.
بعضی واژهها تا وقتی امکان گفتنشان هست، سادهاند.
و من میخواهم تا وقتی میشود، ساده و محکم بگویم: مامان.