ادامشو اینجوری نوشتم
هوا سنگینه. شعلهی شمعی که روی میز میسوزه، دیوارها رو مثل سایههای زندان نشون میده. لایرن با موهای بنفش تیرهی پریشون، با قدمهای مردد وارد میشه. رد سوختگی روی صورتش زیر نور لرزان، پررنگتر از همیشه به نظر میاد، تلو تلو میخوره چون مادره نووان به اون یه محلولی خورونده بود که باعثه میله جنسیه بیشترش بشه ، رفته بود توی هیت...
نووان روی صندلی نشسته، شمشیرش رو تمیز میکنه، ولی چشمهاش از همون لحظهی ورود لایرن روش قفل میشه.
لایرن نفس عمیقی میکشه. صداش خفه و لرزونه:
هی… نووا… فکر کنم مجبوریم.
نووان شمشیر رو روی میز میذاره. صدای فلزش مثل زنگ مرگ تو اتاق میپیچه.
بهت چی گفتن؟
لایرن مکث میکنه، پلک میزنه، سعی میکنه اشکهاشو نگه داره. بعد با صدای گرفته:
گفتن… اگه ازت باردار نشم، میکشنم.
(سکوت کوتاه… نفسش سنگین میشه)
و حتی اگه بچه دختر باشه… یا آلفا و انیگما نباشه… بازم میکشنم.
(سرشو پایین میندازه)
… من بچه میخوام، نووا.
نووان یخ میکنه. نگاهش خالی میشه، مثل کسی که کل گذشتهی خونینش دوباره جلو چشماش زنده شده. دستاش مشت میشه.
… لعنت بهشون.
(بلند میشه، میره سمت لایرن، شونههاشو میگیره)
این فقط یه معامله نیست. دارن ازت استفاده میکنن، دارن ما رو میشکنن.
لایرن چشمهاشو بالا میاره، نگاه سرد و زخمیشو به نووان میدوزونه.
میدونم… ولی نووا… من نمیخوام بمیرم.
(لبخند محوی میزنه، شکسته، تلخ)
برای اولین بار تو زندگیم… یه چیزی پیدا کردم که ارزش زنده موندن داره... تو.
نووان نفس عمیقی میکشه. پیشونیشو میچسبونه به پیشونی لایرن. صدای لرزونش توی اتاق تاریک میپیچه:
قسم میخورم… بچه یا بدون بچه… نذارم دستشون بهت برسه.
تو مال منی، لایرن. نه مال اونا.
#سناریو