و از خطاهای بزرگم آن بود که لحظات
دلخوشی را سرسری میگذارندم اما
غم و اندوه را با همهی وجود زندگی میکردم..
نشستی رو مبل غرق فکر، یهو به ذهنت میاد بهبه هوا هوای رفتن از طبقه پنجم به همکف بدون پلهست.
یکی از اخلاقای بدم اینه که اگه بخوام علت عصبانیتم رو توضیح بدم، بیشتر عصبانی میشم.
یه سریا هستن کافیه به چشمات نگاه کنن.
حتی اگه کلی هم بخندی باز میگن چرا ناراحتی؟
همونایی که حتی از نحوهی تایپ کردنت تو چتا، از سکوت کردنت و نگاهت میفهمن تو چته.من به اونا میگم واقعیترینام.
و فهمیدم آدم میتواند هرگز کسی را ندیده باشد و نشناسد، اما با اندوه و زخم او، قلبش هزاران تکه بشود.