' من عمیقاً به این اعتقاد دارم ك آدما با یِ حرکت میتونن برای همیشه از چشمت بیوفتن . '
فرزندش را در آغوشش گرفت و به تابوتی
که با پرچم ایران بسته شده بود خیره شد ..
نگاهش پر از اشک شد و گفت :
دلتنگم
دلتنگ روزهای باتو بودن
من صدایت کنم و تو بگویی جانم،
و من سیر نشوم از این جانم گفتن هایت
و باز صدایت کنم
و بازصدایت کنم ….
روزهای خوب چه زود تمام میشوند
اما چه کنم که دیگر کنارم نیستی و باید
دلتنگیام را با فرزندی که بوی تورا میدهد پر کنم ..
https://eitaa.com/joinchat/4089447075C2ab0ce2e41
نیمی از رمان بر اساس واقعیت ❗️
رمـان عـشق در یـک نـگـاه . .
از یـک دلـدادگـی عـاشقـانه تـا شـهادت !
باورش نمیشد که برادرش شهید شده . .
خودش را به پیکر بردار بی جانش رساند !
سرش را میان آغوشش گرفت و به خودش
چسباند ، تک دانه برادرش را از دست داده بود!
آن پشتوانهای که همیشه دلش به او
خوش بود دیگر رفته بود . .
پیکر سرد برادرش برایش غریب بود !
https://eitaa.com/joinchat/4089447075C2ab0ce2e41