𝑉𝑒𝑠𝑝𝑒𝑟 ≣ Ромашка
بعد از فرار، نئو ویلیام و آرین رو به خونهی خودش برد، تو یکی از شهرکهای دور و اطراف روئالین. هوا سر
دوستان اینجا مرگ هانا اینجوری بود که مقابل ویلیام سپر میشه
Ромашка//روماشکا
پارت ۱
کنجکاوی یکی از بدترین عادتهای نئو بود.
و خودش هم این را خوب میدانست.
آن روز فقط برای وقتگذرانی در راهروهای قدیمی قصر آسترنا و هلوارن پرسه میزد. بیشتر خدمتکارها مشغول کارشان بودند و خانواده سلطنتی هم هر کدام جایی رفته بودند. برای همین، نئو تقریباً تمام قصر را بیهدف زیر پا گذاشته بود.
تا اینکه متوجه شکاف باریکی میان دیوار سنگی شد.
ایستاد.
دستش را روی سنگها کشید.
تق.
بخشی از دیوار آرام کنار رفت.
چشمهایش برق زد.
«اوه...»
یک راهروی تاریک پشت دیوار پنهان شده بود.
طبیعتاً هر آدم عاقلی همانجا برمیگشت.
اما نئو هیچوقت نمیزاشت ترس مانع کنجکاویش بشه.
با یک فانوس وارد راهرو شد.
اولش هیجانانگیز بود.
بعد عجیب شد.
و چند ساعت بعد، ترسناک.
راهروها تمام نمیشدند. هر پیچ به سه پیچ دیگر میرسید. دیوارهای سنگی شبیه هم بودند و هیچ نشانهای برای پیدا کردن مسیر خروج وجود نداشت.
کمکم لبخندش محو شد.
فانوس را محکمتر گرفت.
نور کمرنگ شاخهای درخشانش روی دیوارها میافتاد و سایههای بلندی میساخت.
«باشه... فقط آروم باش نئو...»
صدای خودش هم در آن فضای خالی عجیب به نظر میرسید.
اما بعد...
صدایی شنید.
دور.
خیلی دور.
انگار کسی فریاد میزد.
نئو ایستاد.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد دوباره.
این بار واضحتر.
صدای التماس.
صدای داد و فریاد.
صدای چند نفر.
قلبش محکم به سینهاش کوبید.
بیاختیار قدمهایش را تندتر کرد.
شاید آنجا آدمهای دیگری بودند.
شاید کسی میتوانست راه خروج را نشانش بدهد.
صداها هر لحظه نزدیکتر میشدند.
تا اینکه به یک در بزرگ آهنی رسید.
دستش روی دستگیره یخزده نشست.
لحظهای مردد ماند.
بعد در را هل داد.
در با صدای سنگینی باز شد.
همان لحظه مایع گرمی روی گونهاش پاشید.
نئو خسکش زد.
فانوس در دستش لرزید.
چند قدم عقب رفت.
نفسش بند آمده بود.
قبل از اینکه بتواند چیزی را ببیند، سایه بزرگی جلوی دیدش قرار گرفت.
کسی بین او و فضای پشت در ایستاد.
قد بلند.
شنل تیره.
و چشمان سردی که نئو قبلاً فقط از دور دیده بود.
ویلیام استوری.
فانوس از دست نئو افتاد و روی زمین غلت خورد.
ویلیام بدون اینکه کنار برود، گفت:
«تو نباید اینجا باشی.»
صدایش آرام بود.
اما همان آرامش عجیبترش میکرد.
نئو چند بار دهانش را باز و بسته کرد.
«م... من... گم شدم...»
گلویش خشک شده بود.
«اینجا... اینجا کجاست؟»
سعی کرد از کنار ویلیام چیزی را ببیند.
اما ویلیام یک قدم جلو آمد و راه دیدش را بست.
انکار حتی اجازه نمیداد نگاه نئو به پشت سرش بیفتد.
فشار سنگینی در هوا پیچید
نئو ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.
چند ثانیه بعد ویلیام متوجه رنگ پریده صورتش شد.
ابرویش کمی جمع شد.
«میتونی نفس بکشی؟»
نئو چند بار نفس کوتاه کشید.
«آ... آره...»
ویلیام نگاهش را از او گرفت.
«لیون.»
صدایش در راهرو پیچید.
چند لحظه بعد مرد دیگری از تاریکی بیرون آمد.
قدبلند، با زره سیاه و چهرهای کمی مهربان تر از چهره ی سرد لرد استوری.
لیون.
ویلیام حتی به نئو نگاه نکرد.
فقط گفت:
«برش گردون به قصر.»
سپس مکث کوتاهی کرد.
رو به نئو خم شد خون گوشه ی صورت نئو را با انگشت شصتش پاک کرد و کنار گوشش زمزمه کرد.
«و هر چیزی که اینجا دیدی رو فراموش کن.»
نئو چیزی نگفت.
فقط همانطور ایستاده بود.
لیون خم شد و فانوس افتاده را برداشت.
«قربان، بفرمایید.»
نئو دنبالش راه افتاد.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
فقط صدای قدمهایشان شنیده میشد.
بالاخره نئو طاقت نیاورد.
«اونجا چی بود..؟»
لیون سکوت کرد.
«اگه اشتباه نکنم اون ژنرال استوـ»
«قربان..»
لیون آرام حرفش را قطع کرد.
«بهتره فراموشش کنید.»
نئو اخم کرد.
«چجوری فراموشش کنم؟ مگه من ماهیم؟»
لیون انگار جا خورد.
«قصد بیاحترامی نداشتم..!»
«میدونم...»
نئو دستی به صورتش کشید.
«فقط...»
جملهاش را نیمهکاره رها کرد.
هنوز دستهایش میلرزیدند.
لیون متوجه شد.
شنلش را درآورد و روی شانههای نئو انداخت.
«هوا سرده..بهتر بود لباس گرم تری میپوشیدید»
نئو چیزی نگفت.
اما شنل را پس نزد.
بعد از مدتی به همان ورودی مخفی رسیدند.
لیون ایستاد.
«ارباب.»
نئو برگشت.
«بله؟»
«بهتره دیگه این سمت نیاید.»
«چرا؟»
لیون نگاه کوتاهی به تاریکی پشت سرش انداخت.
«اگه ژنرال بفهمن دوباره وارد محدوده کاریشون شدید... احتمالاً بشدت خشمگین بشن.»
نئو پوزخند کوچکی زد.
«مگه میخواد باهام چیکار کنه؟ من یه شاهزادهام.»
لیون چیزی نگفت.
و همین سکوتش عجیبتر از هر جوابی بود.
وقتی نئو به اتاقش برگشت، مستقیم روی تخت افتاد.
اما خواب به چشمش نمیآمد.
هر بار پلک میزد، همان راهروهای تاریک را میدید.
همان صدای فریادها.
همان نگاه سرد ویلیام.
و همان جمله.
«تو نباید اینجا باشی.»
نئو پتو را تا روی سرش کشید.
ولی هرچه بیشتر سعی میکرد آن اتفاق را فراموش کند...
کنجکاوتر میشد.