چه باک اگر جهان در میان خون و خاک گم شده است؟ ما در پناه همین عطر هل و خاطره، وقتمان را دوباره صرف نوشیدن چای میکنیم؛ گویی که تمام اقیانوس دلتنگیای که در چشمانت حبس کردهبودی، همینجا، در فنجانی کوچک به ساحل رسیده است.
گاهی فکر میکنم درد و غم قسمت عظیمی از گوشت بدنم را دریدند و حالا من مردهای هستم که از درد دوباره جان گرفته و سر تعظیم به پای غم فرود آوردهام.
من کیستم؟ حتی در آغاز زندگی جدید، باز هم قربانی و بردهی انزوا و رنجم؟
شاید این خواستهی خودم است. اگر نه، انسان چگونه میتواند با این همه رنج کنار بیاید، جز اینکه بهای زنده بودنش را با تحمل کردن بپردازد؟