دلقک قهقهه ای تلخ زد...سرش را عقب برد...و صدای درینگ زنگوله ها در سالن پیچید.... با نفرتی که باعث گرفته شدن صداش شد ادامه داد...
سیرک مال شما بود، اما تماشای سوختنش سهم من شد.شما خندیدید، دست زدید و برای دلقکی که روی صحنه میرقصید هورا کشیدید؛غافل از اینکه آتش، مدتها بود از پشت پرده زبانه میکشید.
و شاهکار این نمایش، وقتیه که دلقک صحنه رو با خون تزئین میکنه...
پردهها کنار میروند، چراغها خاموش میشوند و تماشاگر ها... تازه میفهمند تمام این مدت برای چه جنونی دست میزدند...
دلقک دربار دیوانه نبود فقط تنها کسی بود که جرئت میکرد حقیقت را با خنده به رویشان فریاد بزند.