و در میان آن هجومِ بیرحمانه، کوچکترین شهید، در آغوشِ پدربزرگش آرام گرفت. چهاردهماهه بود؛ همان سنی که هنوز دنیا برایش یعنی نگاهِ گرمِ یک بزرگتر، یعنی لبخندِ پدربزرگ، یعنی دستی که موهای نرمش را نوازش میکند. قدمهایش را تازه محکم یاد میگرفت، اما در واپسین لحظات، میان وحشتِ بمباران، در همان آغوشِ امنِ سیدعلی نفس کشید و با او، بیآنکه بفهمد، پرواز کرد.
نامش «زهرا» بود؛ یک سلالهٔ نور، یک دخترک از نسلِ فاطمه که هنوز غنچه نشکفته، چیده شد تا تاریخ ثبت کند: در این مسیرِ خون و حقیقت، سن و سال معنا ندارد؛ از پیرِ هشتادساله تا نوزادِ چهاردهماهه، همه در یک قله، در یک شهادت، همآغوشِ ابدیت میشوند. نوهای که با پدربزرگ شهید شد، تا چشمها برای همیشه بگرید و بدانند که حتی لبخندِ یک کودک، گواهِ عظمتِ این راه بود.
روحت شاد، ای فرشتهٔ کوچکِ آسماننشین.
بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ
به کدام گناه کشته شده؟
هدایت شده از - روحآ ³¹⁵.
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یعنی چی که دیگه نمیشه من آرزوم این بود 💔، 😭😭😭
_
امیدوارم اونایی که نتونستن بیان تهران جور بشه بیان تا فردا😭
اینا مال دیشبه نتونستم عکس خوب بگیرممم