خببب از اونجایی که فعالیت خاصی نمیتونم انجام بدم براتون چندتا از نوشته هامو میزارممم. اگر دوست دارید نظرتون رو بگید💘
غبارِ سردِ اندیشه
سرد است. خیلی سرد. نه تنها این هوا که میکشد نفس را و مینشاند بر لبان، رنگِ یخبندان. که سرد است همهی آنچه باید گرم باشد. خندهها، نگاهها، قولها، حتی خاطراتِ دیروز که حالا پوستهای نازک ازیخ دورشان را گرفته.در شهر، آدمها راه میروند، مثلِ عروسکهایی خسته که بندِ کشیدهشان تمام شده. چشمهاشان خالی از نور، پر از انعکاسِ آسمانِ خاکستری.
میگویند: "روز بخیر" اما صدایی
در گلویشان گیر کرده، چون تکهای از شبنمِ یخزده.ذهنِ من، میدانیست پُر از مه. افکار، چون اسبهایی وحشی و رام نشده ی سرگردان، بیمهابا، در این مه میدوند. هر کدام، قصهای ناگفته دارند،
نقشهای گمشده. گاهی، یک جرقه از اندیشهای تازه، میدرخشد و باز در این غبارِ غلیظ، گم میشود. نمیدانم کدام راه، مقصد است. و کدام مقصد، فقط یک توهمِ دور.تنهایی نشسته است کنارِ پنجره. با پیراهنی از غبارِ زمان. نگاه میکند به خیابانِ خلوت. به چراغهایِ سوسوزنِ شب. صدایش، اگر صدایی داشته باشد، پایینتر از خشخشِبرگهایِ خشکیده است. و حضورش، همچونحضورِ
یک نفسِ سرد که از عمقِ چاهی بیانتها
میآید.این دنیایِ سرد، دیوارهایِ مرا کوچکتر میکند هر روز. انگار میخواهد مرا ببلعد در سکوتِ بیپایانش. و من،
در این فضایِ تنگی که هر لحظه تنگتر میشود، جستجو میکنم نوری را که شاید روزگاری در همین حوالی، گم شده باشد. نوری که گرم کند این قلبِ درهمشکسته را...
https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=tKEx82h3MXNjUVtU&btn=پیام.ناشناس
ناشناس خرابه خوشگلا... اگر درست نشد پیاماتون رو اینجا بدید✨
در میان همهٔ زخمهای عاشورا، برخی مصیبتها را نمیتوان تنها با اشک روایت کرد؛ باید در برابرشان سکوت کرد. عبدالله بن الحسن از همان مصیبتهاست؛ نامی کوچک در شمار سالهای عمر، اما بلندتر از بسیاری از نامهای تاریخ.
او نه خطبهای خواند، نه سپاهی فرمان داد و نه پرچمی در دست داشت. تمام سهمش از کربلا، قلبی بود که تابِ تنهاییِ حسین علیهالسلام را نیاورد. هنگامی که شمشیرها بر گرد فرزند فاطمه حلقه زدند، عبدالله معنای وفاداری را نه با کلمات، که با خون خویش تفسیر کرد.
دست کوچک او میان شمشیر و امام قرار گرفت؛ و آن لحظه، تاریخ دریافت که برای دفاع از حقیقت، گاهی یک دستِ کودک از هزاران شمشیر رساتر است.
عبدالله رفت؛ اما پرسشی را برای همیشه در وجدان انسان باقی گذاشت. پرسشی که قرنهاست بر درِ قلبها میکوبد و هنوز پاسخ خود را میجوید:
کربلا فقط سرزمینِ کسانی نیست که شهید شدند؛ کربلا آیینهٔ کسانی نیز هست که نظاره کردند.
و شاید عظمتِ عبدالله بن الحسن در همین باشد؛ اینکه با دستِ بریدهٔ خود، مرز میان «تماشاگر بودن» و «یار بودن» را برای همیشه ترسیم کرد.