در عاشورا، هر شهید با زبانی از حقیقت سخن گفت؛ اما علیاصغر علیهالسلام با سکوت خویش فریاد زد.
او کوچکترین سربازِ حسین بود؛ سربازی که نه شمشیر داشت، نه نیزه، نه حتی توانِ آنکه نام پدرش را بر زبان آورد. همه داراییاش گلویی بود که از عطش میسوخت و چشمانی که هنوز دنیا را به درستی ندیده بودند.
ظهر عاشورا، هنگامی که آفتاب بر ریگزار کربلا آتش میبارید و خیمهها از صدای العطش میلرزید، رباب نگاهش را از گهواره برنمیداشت. مادری که هر لحظه رنگِ پریدۀ فرزندش را میدید و میفهمید که تشنگی، آرامآرام آخرین رمق را از تنِ کوچک او میگیرد.
حسین علیهالسلام کودک را در آغوش گرفت.
به عنوان پدر رفت. نه برای جنگ، برای جرعه ای آب. پدری که دیگر برای خود چیزی نمیخواست. نه یار، نه پیروزی، نه زندگی. تنها آمده بود تا برای فرزندش جرعهای آب طلب کند. کودکش را بر دستانش بلند کرد؛ آنچنان که گویی تمام حقیقت را بر فراز تاریخ گرفته است.
سکوتی کوتاه بر میدان افتاد.
اما ناگهان، به جای آنکه مشک آبی گشوده شود، کمانی کشیده شد.
به جای رحم، قساوت برخاست.
و به جای آب، تیر.
تیری سهشعبه؛ تیری که برای سینههای جنگاوران ساخته بودند، نه برای گلوی کودکی که هنوز نام دشمنی را نمیدانست. تیر آمد و آنچه را که نباید میشکافت، شکافت.
از آن لحظه، دیگر فقط گلوی علیاصغر نبود که زخمی شد؛ گویی رگهای انسانیت در طول تاریخ دریده شد.
میگویند حسین علیهالسلام کودک را در آغوش گرفت؛ او پدری بود که باید با دستهای خودش پیکر فرزندی را بازمیگرداند که برایش آب خواسته بود.
و رباب...
تاریخ کمتر از رباب سخن گفته است؛ اما مگر میتوان اندوه مادری را نوشت که کودک را تشنه تحویل داد و پیکر داغدارش را بازپس گرفت؟ بعضی مصیبتها آنقدر بزرگاند که کلمات از روایتشان شرم میکنند..
اما دردناکتر از همه شاید سکوتِ حسین باشد.
شرمندگیِ پدری را تصور کن که همه هستی خود را در راه خدا بخشیده، اما نمیتواند جرعهای آب به لبان فرزندش برساند. نه از ناتوانی، بلکه از شدتِ غربت. غربتی که در آن، فرزندِ پیامبر برای یک قطره آب دست نیاز بلند کند و پاسخ، تیری باشد که تا ابد بر پیشانی تاریخ بماند.
علیاصغر در عاشورا سخنی نگفت؛ اما شاید رساترین خطبۀ کربلا را او خواند.
خطبهای بیکلام.
خطبهای که پس از قرنها هنوز پایان نیافته است.
زیرا هرگاه نام او برده میشود، تاریخ بار دیگر در برابر یک پرسش میایستد:
مردمی که برای تشنگیِ یک کودک دلشان نلرزید، دقیقاً در چه لحظهای انسان بودن را به یاد اوردند؟