ما هیچوقت قرار نبود شبیه هم باشیم, از جاهای مختلفی به هم رسیدیم; هرکدوم با داستانی متفاوت و سکوتی که مدتها کسی حوصله شنیدنش رو نداشت.
فکر میکردیم به جایی تعلق نداریم,
یا شاید فقط اینطور به نظر میاومد.
اما کنار هم بودن، برای اولین بار این حس رو بهمون داد که شاید بالاخره جایی هست که میشه توش خودمون باشیم و دوست داشته بشیم.
با هم حرف زدیم; از چیزهایی که گفتنش و توضیح دادنش برای بقیه سخت بود, از فکرهایی که نیمهشبها نمیذاشتن بخوابیم, از ترسهامون
و از امیدهای کوچیکی که حتی خودمون هم مطمئن نبودیم واقعی باشن یا نه.
خندیدیم؛ به چیزهایی که شاید اصلاً خندهدار نبودن, اما برای ما معنا داشتن و برای لحظههایی خوشحال شدیم که اگه برای یکی دیگه تعریفشون میکردیم فکر میکنه ما دیونه یا عجیب غریب هستیم.
اما همون لحظهها بودن که کمکم این حس رو ساختن اینکه
"اینجا، خونهی ماست."
و فهمیدیم خانواده فقط جایی نیست که توش به دنیا میای.
بعضی خانوادهها رو خودت پیدا میکنی; آدمهایی که بدون توضیح زیاد میفهمنت, بدون قضاوت کنارت میمونن و وقتی حالت خوب نیست لازم نیست کنار اونا قوی باشی.
شاید قشنگترین بخشش اینه که الان هنوز نمیدونیم
داریم لحظههایی رو زندگی میکنیم
که یه روز دلمون براشون تنگ میشه;
لحظههایی اونقدر واقعی که بعدها فقط با یادشون
یه لبخند آروم
روی لبهامون میشینه.
استرنجر تینگز برای ما فقط یه سریال نبود; در واقع بخشی از ما بود. بخشی که بهش تعلق داشتیم و باهاش بزرگ شدیم, خندیدیم, ترسیدیم و گریه کردیم.
کرکترها فقط شخصیتهای داستانی نبودن خانواده و دوست های ما بودن; کسایی که توی تاریکترین لحظهها کنار هم وایستادن و یادمون دادن حتی وقتی دنیا وارونه میشه هنوز امید هست.
هاوکینز یه شهر خیالی بود, اما احساساتی که توش تجربه کردیم کاملاً واقعی بودن.
دوستی, ازخودگذشتگی, ترس و شجاعت اینکه گاهی برای نجات بقیه, باید خودت رو به خطر بندازی.
و حالا وقت سخت ترین خداحافظی دنیاست چون یه بخش از ما هنوز توی هاوکینز جا مونده.
بخشی که همیشه تو قلبمون زنده میمونه, تو آهنگها, تو خاطرهها و تو لحظههایی که دلمون برای «اون حس» تنگ میشه.
استرنجر ثینگز تموم شد,
اما اثرش؟ برای همیشه با ما میمونه