دیروز ظهر یک آن به خودم اومدم دیدم که "اون" میدونست من چقدر آدم مضطربی هستم ، انقدری میدونست که بارها هم اشاره کرده بود؛ولی بازم انگار تمام سعیش رو میکرد که از استرس نتونم حتی نفس بکشم .
میدونید
کاش فکر میکردم نمیدونه
_مغآزه لبخند فروشی!_.
مغازه لبخند فروشی چرا دیگه غم میفروشه ؟
کاش جوابش رو میدونستم :)
_مغآزه لبخند فروشی!_.
لبخند فروشمون لبخنداشو گم کرده باید کمکش کنیم :(
پیش به سوی پیدا کردن گنج لبخند
ذوقم کور شد،هربار که صدای خوردن شدن قلبی رو میشنیدم که با ذوق و علاقه یک کاری رو میکرد یا یه فکری رو در خودش پرورش میداد ولی بعدش آدم ها و زندگی گند میزدن بهش
خوشحالم که ذوقی ندارم ، قلبم خالی تر از همیشه است
قلبم دیگه درد نمیکشه، آرومه چون "خالی عه از چیزایی که قبلا برام اهمیت داشتن"