eitaa logo
_مغآزه لبخند فروشی!_.
168 دنبال‌کننده
615 عکس
89 ویدیو
2 فایل
باد تولدش را فراموش کرد. راهِ راتباطیِ من و ستاره هام: https://abzarek.ir/service-p/msg/4305387
مشاهده در ایتا
دانلود
_مغآزه لبخند فروشی!_.
سطح پیشنهادات من به عنوان یک لبخند فروش:
جمنای ، اگه راجع به احساساتت و حتی افکارت بنویسی کمکت میکنه که درکشون کنی و ازشون رد بشی.
دایی ناصر چطور شده؟
خودم دایی ناصرم رو ساختم💞
ریاضی بس واقعا
جمنای ، هیچکس واقعا شخصیتِ واقعیت رو نمیشناسه.
از نظر فلسفی برخی معتقدند "من" شما چیزی جز مجموعه‌ای از خاطرات و الگوهای عصبی نیست که با مرگ مغز برای همیشه ناپدید می‌شود. برخی دیگر نیز معتقدند آگاهی ممکن است جنبه‌ای از طبیعت جهانی داشته باشد که ما هنوز درک نکرده‌ایم.
_مغآزه لبخند فروشی!_.
از نظر فلسفی برخی معتقدند "من" شما چیزی جز مجموعه‌ای از خاطرات و الگوهای عصبی نیست که با مرگ مغز برا
"ما چیزی فراتر از الگو های عصبی و مجموعه ای از خاطرات هستیم ". فلسفه مرا دل زده کرد،نمی‌دانم اما سخنی که با ناپدید شدنِ انسان گره میخورد ، ماهیت احساسات و شعورِ نهفته در او را زیر سوال می‌برد ؛ شاید هزارتوی پیچ در پیچِ حاکم بر جسم خاکیِ ما ، فرمانِ کوچک ترین کار های آدمی را به دست داشته باشد ، اما خیال میکنم چیزی دیگر نیز در انسانیت ما جاریست . مجنونی که بی خیال از عالم پیرامون اش در پی رهایی از دانه ی دو لَپِ درهم و شلخته ی اسیر در جمجمه است چه؟شاید درمانگرانی او را زیر لب خردباخته و بی ثمر از نعمت تامل بداند و فلسفه دانانی لحظه ی زیست و حضور او را تنها وابسته به الگو های عصبی بخوانند ، اما که می‌داند؟ چه کسی جز دوست،آگاه است که مجنون نیز در پیِ آغوشِ تنهایی هستی ،با قلمی نحیف سعی در خلق آثاری دارد ، سعی در بیان آنچه در او طوفان به پا کرده می‌کند،...چیزی که از مغز سرازیر نمی‌شود..بلکه از جوهره ی وجودش لبریز است . یا شاید هم نویسنده ای گوشه گیر که گاه به گاه خورشید بر پوست رنگ پریده اش بوسه می‌زند، تا که قلم بر دست می‌گیرد ، چه بسا کلماتی که تا به حال به گوش هم نشنیده بلکه از روحِ او جوشیده اند بر ورق تولد می یابند . نمیدانم ، مَثَل و حکایت در زیرِ لب بسیار دارم ، اما انسانی که وجودش با طبیعتِ اطرافش گره خورده ،هنرمندی که در پی یافتنِ خود در رنگ ها غوطه می‌خورد، عکاسی که به دنبالِ منظره ای که آینه ی روح خویش باشد پستی و فراز های بسیاری را به جان می‌خرد، یا شاید هم نوازنده ای که در آن فراموشش می‌شود که کجاست، چه می‌کند؟ فقط به نواختن ادامه می‌دهد. میدانی چه میگویم ؟ ما تنها مجموعه ای از خاطرات و کُد ها و اعداد نیستیم ، می‌دانم که چیزهایی هست که مغز از پسش برنمی آید، گاهی چیزهایی در وجودمان رسوب می‌کند که عقل حیران می‌شود در پیِ حلِ مشکل و آنجاست که ما روی می آوریم به چیزهایی که خود را در آن بیابیم . شاید خود را و شاید چیزهایی که ذهن قادر به یافتن اشان نیست