از نظر فلسفی برخی معتقدند "من" شما چیزی جز مجموعهای از خاطرات و الگوهای عصبی نیست که با مرگ مغز برای همیشه ناپدید میشود. برخی دیگر نیز معتقدند آگاهی ممکن است جنبهای از طبیعت جهانی داشته باشد که ما هنوز درک نکردهایم.
_مغآزه لبخند فروشی!_.
از نظر فلسفی برخی معتقدند "من" شما چیزی جز مجموعهای از خاطرات و الگوهای عصبی نیست که با مرگ مغز برا
"ما چیزی فراتر از الگو های عصبی و مجموعه ای از خاطرات هستیم ".
فلسفه مرا دل زده کرد،نمیدانم اما سخنی که با ناپدید شدنِ انسان گره میخورد ، ماهیت احساسات و شعورِ نهفته در او را زیر سوال میبرد ؛ شاید هزارتوی پیچ در پیچِ حاکم بر جسم خاکیِ ما ، فرمانِ کوچک ترین کار های آدمی را به دست داشته باشد ، اما خیال میکنم چیزی دیگر نیز در انسانیت ما جاریست .
مجنونی که بی خیال از عالم پیرامون اش در پی رهایی از دانه ی دو لَپِ درهم و شلخته ی اسیر در جمجمه است چه؟شاید درمانگرانی او را زیر لب خردباخته و بی ثمر از نعمت تامل بداند و فلسفه دانانی لحظه ی زیست و حضور او را تنها وابسته به الگو های عصبی بخوانند ، اما که میداند؟ چه کسی جز دوست،آگاه است که مجنون نیز در پیِ آغوشِ تنهایی هستی ،با قلمی نحیف سعی در خلق آثاری دارد ، سعی در بیان آنچه در او طوفان به پا کرده میکند،...چیزی که از مغز سرازیر نمیشود..بلکه از جوهره ی وجودش لبریز است .
یا شاید هم نویسنده ای گوشه گیر که گاه به گاه خورشید بر پوست رنگ پریده اش بوسه میزند، تا که قلم بر دست میگیرد ، چه بسا کلماتی که تا به حال به گوش هم نشنیده بلکه از روحِ او جوشیده اند بر ورق تولد می یابند .
نمیدانم ، مَثَل و حکایت در زیرِ لب بسیار دارم ، اما انسانی که وجودش با طبیعتِ اطرافش گره خورده ،هنرمندی که در پی یافتنِ خود در رنگ ها غوطه میخورد، عکاسی که به دنبالِ منظره ای که آینه ی روح خویش باشد پستی و فراز های بسیاری را به جان میخرد، یا شاید هم نوازنده ای که در آن فراموشش میشود که کجاست، چه میکند؟ فقط به نواختن ادامه میدهد.
میدانی چه میگویم ؟ ما تنها مجموعه ای از خاطرات و کُد ها و اعداد نیستیم ، میدانم که چیزهایی هست که مغز از پسش برنمی آید، گاهی چیزهایی در وجودمان رسوب میکند که عقل حیران میشود در پیِ حلِ مشکل و آنجاست که ما روی می آوریم به چیزهایی که خود را در آن بیابیم .
شاید خود را و شاید چیزهایی که ذهن قادر به یافتن اشان نیست
اگه بابت مرگِ ادمای بی گناه و آدم های عادی خوشحال میشی،تسلیت میگم .
انسانیت در تو مرده.
"چیزی که از پنجره میبینم ، اما بر چشم مخلوق دیگری نمیشنید"
پیوندِ بین انسان ها، تار و پودِ تفاوت و تفاهم را در خود جای داده است ، بگذار مفهومِ کلام را بر سرسره ی سهل روان سازم ، این تصویر را به خیال ببند که دو روحِ محبوس در جسمِ خاکی بر صحنه ای آشفته از حیات ،چشم بدوزند ، شاید که یکی از آن دو با شتاب رنگِ ترس را بر دیوار دل بزند و دیگری نیز رخت آرامش بر تن کند .
نگاه من ، نگاهِ تو ، دو پنجره از دو خانه ی ناهمگون ، گرچه دیوار هایمان برهم سوگند دوستی جاری ساخته باشند و آجرهایمان از یک گِل باشد ، اما حکایت هایِ پشت دریچه های منزلِ ما فرقِ عرض تا فلک دارد
منظره یکسان است اما گندمِ دیدگاهی که برداشت میکنیم ناهمسان ، شاید پیش آمدِ زیست ، بر لب هایِ من خنده ارزان سازد و بر چشم هایِ تو سیلِ گریه راه بیاندازد .
ما یکسانیم و یکسان نیستم ، تضادی در عین ِ نظیر داشتن ،درد هایمان فامیل اند اما زخم و ترک هایمان دو غریبه ی نا آشنا ، چرا که زخم من ژرف تر باشد ، نمک بر عمقِ خون شروع بر آتش کشیدن بر جان میکند و گر روزگار بر خراشِ تو نوشدارو خورانده باشد، با هر زحمتی ، در آخر مارِ درد وغم را بر زمین بنشانی.
دل نگرانی هایمان چهره های متفاوت دارند ،شاید دوستانی صمیمی باشند و یا بیگانگانی غریب .
نمیدانم ، اما روزن های ما با توازن نا آشناست ،چراکه بلندی چاهِ غم و درد هایمان اختلافاتی دارند ، و پری هایی که دلیل تبسم هایمان را به دوش میکشند رخت و لباسی نا هماهنگ دارند ، و درختِ سر به آسمان بلند کرده ای که ریشه در ذهنمان دارد ، آبی از دانشی متفاوت و از بذرِ عقیده ای از کیسه های ناهمجور ، به رشد در آمده اند .
"بغض چه مزه ایست؟"
طعم اشک هایِ تلنبار شده در پسِ گلو برای هر مخلوقی به رنگِ درد و عمقِ زخم خویش است .
بغضِ اسیر در حلقِ من چو تکه ای ابرِ باردار به دیواره ی حنجره ام فشار می آورد ، مسیرش تنگاست و بارش چون کشتی هایی که در دامنِ لاجوردی ِ زمین به هر سو میخرند، گرانبار !
گلوگیرِ جفاکارِ من لباسی تکه پاره دارد ، تکه ای از پارچه یِ تنش به رنگِ آبیِ حسرت و جزئی عظیم از این پیرهن مندرس ، به رنگِ خونین گشته از قتل عام آرزوهاست .
گاه در ابتدایِ دیواره ی دهان ، مزه ی تلخی شروع به رقص میکند،روشن است که از طایفه ی کیست؛صدایِ زجر آورش در گوشم طنین می اندازد ..حسرتِ لحظه ای زیبارویی و لطافت ،واژگانی که تا به کنون حضورشان را حس نکرده ام .
چند و چندی نیز از ورودشان بویِ تحقیر به مشام خورده ، استحقار از کمبودِ کمال و یادآوری از ناچیزیِ وجود .
بغض ، چه واژه ی سه حرفی عجیبی ، چه پتیاره و چه شایسته ؛ در عجب نمان چرا که بر زبان "شایسته " را روان ساختم چرا که بغضِ متولد شده از دلتنگی و شاید لحظه هایِ نیکِ حیات ،همانند بانویی ظریف است که نوشته هایش چون که غم نامه ای با ملاحضه باشند ، گلو را بر خون آغشته نمیسازند.
اما بغضی دگر که لحظه ی آغازین خود را در آغوشِ غم سپری نموده ، بی رحم و بدمنظر است ...حلق را به نیت جراحت در بند خود میکند.
هرچند که بغض اینگونه است امّا هرگاه به پیشواز م رسید مژده ای از بانویی ظریف نبود،تنها رقصی بود از خون و غم.
به راستی بغض چه مزه ایست؟نمیدانم شاید در گلویِ من؛ به تلخیِ قهوه ای در نیمه شبی که طلوعِ صبحش به سردیِ مرگ یک ستاره است.