بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا<او> مرده در من کاین چنینی
خسته و خاموش وباطل گشته ام
هر دم از آیینه میپرسم ملول
چیستم دیگر ،به چشمت ، چیستم؟
لیک در آینه میبینم که ، وای
سایه ای ام ز آنچه بودم نیستم.
بانو فروغ_
╭═════════════ ◈ ═════════════╮
🚂 قطار نیمهشب
بعضی قطارها...
فقط مسافران را جابهجا میکنند.
اما این قطار...
سرنوشتشان را.
میگویند هر شب، درست رأس ساعت ۰۰:۰۰، قطاری از دل مه عبور میکند؛
قطاری که در هیچ نقشهای ثبت نشده و هیچکس نمیداند از کجا آمده است.
این قطار فقط یکبار برای هر انسان توقف میکند.
هیچکس زمان رسیدنش را نمیداند.
هیچکس مقصدش را انتخاب نمیکند.
تنها کاری که باید انجام دهی...
سوار شدن است.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ نام/ جنسیت
سپس...
به سه سوت قطار پاسخ بده.
◈ سوت نخست
اگر صدایی از دل تاریکی، نامت را صدا بزند...
• دنبالش میروم.• بیتوجه میمانم.• اول میپرسم: «تو کیستی؟»
◈ سوت دوم
اگر مجبور شوی، قانون را میشکنی یا از آن پیروی میکنی؟
• قانون را میشکنم.• از قانون پیروی میکنم.• راه سومی پیدا میکنم.
◈ آخرین سوت
اگر مجبور شوی در یکی از ایستگاهها چیزی را برای همیشه جا بگذاری، کدام را انتخاب میکنی؟
• گذشته• ترس• نام
━━━━━━━━━━━━━━━━
پس از پایان سفر، قطار برای تو ثبت خواهد کرد:
بلیت اختصاصی/واگن اختصاصی/همسفر/ویژگی واگن/اتفاق اصلی سفر/ ایستگاه پایانی(مقصد)/ آخرین پیام راننده/ هشدارهای سفر
━━━━━━━━━━━━━━━━
اگر این بلیت به دست تو رسیده...
شاید قطار، مدتها پیش نامت را در فهرست مسافران نوشته باشد.
و امشب...
زمان حرکت فرا رسیده است.
〔 لینک کانال خود را در ناشناس ارسال کنید. 〕
╰═════════════ ◈ ═════════════╯
﹝ Smile Shop | مغازه لبخند فروشی ﹞
_مغآزه لبخند فروشی!_.
╭═════════════ ◈ ═════════════╮ 🚂 قطار نیمهشب بعضی قطارها... فقط مسافران را جابهجا میکنند. اما ای
ایده ی این حتی قبل از تقدیمی قبلی عه اومده بود داخل ذهنم اما نصفش اون موقع کامل نبود😭
_مغآزه لبخند فروشی!_.
مسافر لیلی،قطار نام تورا نجوا کرد
╭═════════════ ◈ ═════════════╮
🚂 گزارش سفر، مسافر لیلی عزیز
قطار نیمهشب، پاسخهایت را ثبت کرد.
تو صدایی را که از دل تاریکی نامت را صدا میزد دنبال کردی؛ قانون را شکستی؛ و در یکی از ایستگاهها، ترست را برای همیشه پشت سر گذاشتی.
راننده، بیآنکه چیزی بگوید، بلیتت را مُهر کرد.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ بلیت اختصاصی
بلیت نقرهای شماره ۰۱۳
مهر: «مسافرِ بازنگشته»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ واگن اختصاصی
واگن شماره ۷ — واگن زمزمهها
در این واگن، صداها هیچگاه از بیرون شنیده نمیشوند...
همه از درون ذهن مسافران میآیند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ همسفر
ELYN (اِلین)
«دختری که هرگز پلک نمیزند.»
موهای نقرهای، پوستی رنگپریده و چشمانی خاکستری که انعکاس هیچ نوری در آنها دیده نمیشود.
تمام مسیر کنار پنجره مینشیند.
میگویند اگر روزی نگاهش را از پنجره بردارد...
یکی از مسافران دیگر هرگز به مقصد نخواهد رسید.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ ثبت دوربین واگن
ساعت ۰۰:۴۳
قطار وارد تونلی شد که هیچ پایانی نداشت.
چراغها سه بار خاموش و روشن شدند.
در سومین تاریکی...
صدای آرام قدمهایی از انتهای واگن شنیده شد.
وقتی چراغها دوباره روشن شدند...
تمام صندلیها خالی بودند.
فقط تو و ELYN هنوز آنجا نشسته بودید.
اما روی شیشهٔ پنجره، با بخار، جملهای نوشته شده بود:
«یک نفر اضافه سوار شده است.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ گفتوگوی ثبتشده
لیلی: «اون نوشته رو... تو نوشتی؟»
ELYN (بدون اینکه نگاهش را از پنجره بردارد): «نه.»
لیلی: «پس کی...؟»
ELYN (برای نخستین بار لبخند زد): «همونی که از همون ایستگاه اول، پشت سرمون نشسته.»
...
لیلی بیاختیار برگشت.
آخرین صندلی واگن...
خالی بود.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ ایستگاه پایانی
ایستگاه بیهراس
آخرین ایستگاهی که مسافران، پیش از فراموش کردن بزرگترین ترسشان، در آن قدم میگذارند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ آخرین پیام راننده
«در این قطار، هرگز برای اطمینان از تنهاییات، پشت سرت را نگاه نکن...»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ هشدارهای سفر
اگر اِلین نگاهش را از پنجره برداشت، تا ده ثانیه چشمانت را ببند.
اگر دوباره نامت را شنیدی، پاسخ نده؛ قطار فقط یکبار مسافرانش را صدا میزند.
اگر روی شیشهٔ پنجره دوباره نوشتهای ظاهر شد، آن را پاک نکن.
╰═════════════ ◈ ═════════════╯
﹝ Smile Shop | مغازه لبخند فروشی ﹞
_مغآزه لبخند فروشی!_.
مسافر آیدا،قطار نام تورا نجوا کرد
╭═════════════ ◈ ═════════════╮
🚂 گزارش سفر ،مسافر آیدای عزیز
قطار نیمهشب، پاسخهایت را ثبت کرد.
تو صدایی را که از دل تاریکی نامت را صدا میزد دنبال کردی؛ گفتی اگر لازم باشد، قانون را خواهی شکست؛ و در یکی از ایستگاهها، ترست را برای همیشه پشت سر گذاشتی.
راننده، پس از چند لحظه سکوت، بلیتت را مُهر کرد.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ بلیت اختصاصی
بلیت مشکی شماره ۲۱
مهر: «عبور با مسئولیت مسافر»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ واگن اختصاصی
واگن شماره ۱۲ — واگن ساعتهای ایستاده
هیچ ساعتی در این واگن حرکت نمیکند.
اما هر بار که یکی از مسافران دروغ بگوید، عقربهها برای یک ثانیه تکان میخورند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ همسفر
CAEL (کِیل)
«مردی که همیشه بلیتِ فرد دیگری را در دست دارد.»
کت خاکستری بلندی بر تن دارد و چمدانی چرمی را هرگز از خود جدا نمیکند.
او به ندرت حرف میزند، اما انگار همیشه مقصد تمام مسافران را از قبل میداند.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ ثبت دوربین واگن
ساعت ۰۱:۱۷
قطار ناگهان ترمز کرد.
نه ایستگاهی دیده میشد و نه ریل پایان یافته بود.
درِ واگن آرام باز شد.
برای چند ثانیه فقط مه دیده میشد...
سپس صدای قدمهایی آمد؛ اما هیچکس وارد واگن نشد.
وقتی در دوباره بسته شد، روی صندلی روبهرو، یک بلیت دوم قرار داشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«این بلیت متعلق به کسی است که هرگز نرسید.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ گفتوگوی ثبتشده
آیدا: «اون بلیت... مال کیه؟»
CAEL (بدون اینکه سرش را بلند کند): «صاحبش همیشه یک واگن عقبتر از ماست.»
آیدا: «یعنی هنوز داخل قطاره؟»
CAEL: «نه...»
چند لحظه سکوت کرد.
CAEL: «اما قطار هنوز منتظرشه.»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ ایستگاه پایانی
ایستگاه آخرین جرئت
تنها کسانی در این ایستگاه پیاده میشوند که حاضر شدهاند ترسشان را پشت سر بگذارند؛ حتی اگر بهایش، ناشناخته باشد.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ آخرین پیام راننده
«گاهی شکستنِ یک قانون، آسانتر از پذیرفتنِ نتیجهٔ آن است...»
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ هشدارهای سفر
اگر کیل بلیتش را به تو تعارف کرد، آن را لمس نکن.
هرگز تعداد مسافران واگن را نشمار.
اگر ساعتهای واگن همزمان شروع به حرکت کردند، تا رسیدن قطار به ایستگاه بعدی از جای خود بلند نشو.
╰═════════════ ◈ ═════════════╯
﹝ Smile Shop | مغازه لبخند فروشی ﹞