• #شما_که_حتما_غریبهاید •
- شبِ سیوششم: "غربتِ چلچلهها".
دوست دارم یک فیلمبردار استندبای استخدام کنم؛ یک گزارشنویسِ ماهر تربیت کنم؛ یک شبکهی تلویزیونی در اختیار با تعداد زیادی پرسنل مجرب تأسیس کنم؛ یک میکروفون از این خبرنگاری گندهها در دست بگیرم و البته یک تعداد عظیمی هم تماشاگر بنشانم تا در نهایت بروم و درِ همهی خانهها را بزنم و از آدمها در برنامهی تلویزیونی خودم، در شبکهی اختصاصی خودم، با مخاطبین خودم، گزارشی تهیه و پخش کنم با سؤالِ «چی میشه که از خودمون بدمون میاد؟ مگه ما، نمیدونیم کیایم؟ مگه ما بقیهایم؟ دوست داریم نظر شما رو بدونیم در این باره.»
نمیدانم این همه مقدمهچینی و لفاظی و طرح موقعیت برای پرسیدن این سؤال از خودم که قرار است حالا جواب فرضیام را به آن مطرح کنم؛ کار درستی بود یا نه. ولی خب؛ حقیقت این است که یک وقتها کار درستی وجود ندارد. کار غلط و غلطتر داریم. غلط، غلط است و غلطتر درست. من کار غلطتر را انتخاب کردم که درست است. میبینید که. هنوز هم دارم ادامه میدهم خیر سرم. دیگر نمیدهم. برویم سراغ اصل مطلب.
رامش، از خوانندگان محبوبِ من، سالها پیش از این، در قطعهای بحران دشمنی با خود را مطرح کرد و تحت آهنگی با همین عنوان، با بغض فریاد کشید: «دیگه کمکم از خودم بدم میاد.» و کمی پیشتر، ابتدای همین قطعه پاسخ سؤال من را داد که چرا یک آدم باید از خودش بدش بیاید. او گفت: «نمیبینم دیگه هیچکس برای غربت چلچلهها گریه کنه/ نمیبینم که دیگه چشم کسی واسه تنهایی ما گریه کنه.» و فکر کنم میانهی ضبط این وکال، چندباری گریه هم کرد.
خب؛ راستش. شاید دارم زیادی فلسفهبافی میکنم. اما لااقل از دیدگاه من و خانم رامش، حقیقت همین است. آدم همینطوری از خودش بدش میآید. جایی که میبیند نه تنها گریهکنی ندارد؛ بلکه با وجود فریاد اعتراض سر دادن در این باره که "چرا کسی برای غربت و تنهایی من گریه نمیکند؟" هم، باز کسی دو قران ترحم خرج نمیکند که مبادا کم بیاورد.
یعنی در اصل این بد آمدنِ از خود، فقط بحران این نیست که کسی مرا دوست ندارد و فلان. آدمها میتوانند این را بپذیرند و ضمن این، زندگی خوبی داشته باشند. اما وقتی در ادامه، خانم رامش میفرمایند که: «چشم من مثل قدیما نمیخواد مثل ابرای سیاه گریه کنه» یعنی مسئله فقط پذیرش و عدم پذیرش نیست. مسئله، واکنشِ آدمی به مسئلهی "دلسوز نداشتن" است. برخی واکنشهای بعضاً غیرارادی از سوی انسانها به مقولهی تنهایی، برای خود فرد، عذابآور و غیرقابلتحملاند و این اتفاق، زیاد هم میافتد.
مسلماً آدم تنهایی که نمیرود از تنهاییاش به دیگران گلایه کند و از آنها دلسوزی طلب کند و یا صبح تا شب در توقعِ یاری از دیگران گریه کند؛ از آدمی که میرود و این کارها را میکند، ذهن آسودهتری دارد و با خود، خوگرفتهتر مینماید. من، به عنوان آدمی که هرقدر نمیخواهد، غیرارادی میرود و آن کارها را میکند؛ باید بگم ذهن آسودهای ندارم و با خود، خوگرفتهتر که هیچ، خوگرفتهی خالی هم نمینمایم. نه تنها نمینمایم، بلکه فیالذات هم نیستم.
این مصاحبه با آدمها را البته آنقدر ادامه میدهم تا دستهجمعی با تیم و مخاطبینی که جمع کردهام در یکی از روزهای جنگ، برویم زیر آوار و در آن دنیا، با رامش مصاحبهای را به سمع و نظر شما برسانیم که «خانم رامش. من هم به مثابه شما. دیگه کمکم از خودم بدم میاد. ولی... چرا کمکم از خودم بدم میاد؟»
– تریاق؛ ۱۴۰۵/۰۲/۰۴.
🛌 @WasCalm | #شما_که_حتما_غریبهاید
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
• #در_شرایط_حساس_کنونی - فصلِ۲، طرحِ۱: "کسینیست" • *دیگر حرفی نمیزنم. دیگر نخواهم خندید. و این تهد
• #در_شرایط_حساس_کنونی
- فصلِ۲، طرحِ۲: "چشمهی حیات"
•
*نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟ در این سرابِ فنا، چشمهی حیات؛ منم.- مولانا. • 🛌 @WasCalm | #در_شرایط_حساس_کنونی
• "مرا به من بخوران!" •
- وقتی داشتم این را مینوشتم فکر کردم که پس از وفاتِ ما، روحِ ما سرگردانِ چه شایعاتیست؟ دربارهی ما چه خواهند گفت؟ آیا شعری، جملهای، مثلی از ما هست که کسی برای دلبری از معشوقش در کافهای، ولو به غلط بخواند؟ ما چه شایعههایی به یادگار خواهیم گذاشت؟و شعرها پی یکدیگر آمدند و سپس صدا زدند سپیدی ربوده خواهد شد دلم زیاد پر است از تو چرخ ناهمگون! لبم زیاد به نفرین گشوده خواهد شد نخوانده ماندهام؛ این من که خوب میدانست چه شعرهای سیاهی سروده خواهد شد چه شعرها که نباید نوشت و بنوشتم چه کارها که نباید بکرد و خواهم کرد جنون و عشق، به این دو چه ظلمهایی که روا نباشد و من هم به هردو خواهم کرد منی که شرطِ حیاتش نوشتن است، ببین که گیر کرده میان "بکرد" و "خواهد کرد" زمان در این دو روایت، روایتِ تو و من مدام روی گرینویچ جابهجا شده است سیاهیِ غزل از قبل بوده یا بیآن که مطلع بشوم هیچ جابهجا شده است؟ شبی که صندلی پشتِ خودرو خوابم برد توسطت، سر این پیچ جابهجا شده است؟ چهقدر حرف نگفتم که صد برابرشان دهندهن به گمانِ اضافه میچرخد حصارِ حرفِ نگفته جهانِ من شده و دروغ بین جوانانِ کافه میچرخد و روحِ من که ندارد توان اثباتی، میان شایعههایش کلافه میچرخد مریضها بنشستند و بهر دلبری از کسی، ز بنده دیالوگ به جعل میگویند گلی که کاشتمش مرده سالها و گلی دگر به نام گل شخصِ بنده میبویند مرا رها کنم ای پیچکِ "نبود" که خار به اتفاق خس از شعرِ مرده میرویند نمانده چاره به جز اعتمادِ کاملِ من به این روایتِ ناقص، به این روایتِ تو مرا به خویش به شک واگذار کردی و بعد، مرا کلافه نشاندی مگر که غایتِ تو، مرا درست روایت کند؛ غزل به غزل، مرا به من بخوران؛ کار، با هدایتِ تو – تریاق؛ - یازدهِ فروردینِ هزاروچهارصدوپنج. 🛌 @WasCalm | #غزل_نشد_خیال_من
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
• "مرا به من بخوران!" • - وقتی داشتم این را مینوشتم فکر کردم که پس از وفاتِ ما، روحِ ما سرگردانِ چه
Owdez & Mubie11 - Peydasho - Owdez Mubie (320).mp3
زمان:
حجم:
3.1M
• #شما_که_حتما_غریبهاید •
- شبِ سیوهفتم: "حال دل با تو گفتنم؟ نچ نچ نچ."
«اگر از من میپرسید مسئلهی اصلی غالب جوامع بشری در جهان امروز ما چیست؛ من به شما پاسخ میدهم. اما چون نمیپرسید، پاسخ هم نمیدهم طبیعتاً.»
این دیالوگ را خواندید؟ دیالوگ خودم بود. دیالوگی که تابهحال نگفتهام. من هرگز اینطوری نیستم. در حالت عادی اینطوریام:
«اگر از من میپرسید مسئلهی اصلی غالب جوامع بشری در جهان امروز ما چیست؛ من به شما پاسخ میدهم. حتی اگر نپرسید هم، باز پاسخ میدهم.»
خب نه دیگر. نه. این وضع از فاجعه گذشته. فاجعه برای یکی دو دقیقهی اولیست که دارم بدون اینکه کسی از من سؤالی بپرسد یا بخواهد، اظهار فضل میکنم، استعداد به رخ میکشم و یا به تحلیل وضعیت روابط میان انسانها و پیشبینی دادههای مختلف اجتماعی میپردازم. حقیقتاً اگر دیروز، در روزنوشت چهارِ اردیبهشت عرض کردم که مسئلهای هست به نام دشمنی با خویش؛ یکی از عللش همین بیصاحابیست که میبینید. همین بیصاحاب.
اینطوری است که از نزدیکان من کسی از من نخواسته است بگویم چهطورم. ولی میگویم. کسی از من نخواست بگویم برای چه اینطورم. ولی میگویم. کسی از من نخواست بگویم کی از اینطور در میآیم. ولی میگویم. و همچنین حتی کسی از من نخواست بگویم چگونه از اینطور در میآیم. ولی آن را هم میگویم.
شاید بگویید خب اگر آنهایی که تو به آنها از گفتنیهایت میگویی؛ آشنایاناند که خب پس ایول. مشکل چیست؟ باید بگویم مشکل در فردی که به او میگویم نیست. مشکل پارت اولش است. اینها اصلاً گفتنی نیستند.
برای مثال، توجه بفرمایید: بنده یکباره راه میروم و به اولین آشنایی که میبینم میگویم: «من حالم خوب نیست.» بعد، آشنا نمیپرسد "چرا؟". میگوید: «ای بابا.» اما من مبنا را بر کنجکاوی او میگذارم - گرچه نه در چهره و نه در دستانش هیج ردی از کنجکاوی نیست - و توضیح میدهم: «یاد یه چیزی افتادم آخه، برای اون.» سپس، آشنا حتی نگاه هم نمیکند، چون میداند چیز بهدردبخوری نخواهم گفت. اما من آن چیزی که یادش افتادم را توضیح میدهم: «داشتم فکر میکردم شاید دیگه نباید توی مهمونی با بچهها بازی کنم؛ اینطوری آدمبزرگها رسماً دیگه من رو حساب نمیکنن. تا همینجاشم خیلی عقبم توی بزرگسالبودن. شایدم نه البته. ولی حالم از این بده. من چرا فقط میتونم با بچهها ارتباط بگیرم؟»
خب حقیقت امر این است که این مسئله، یک پارهی خیلی خیلی کوچک از فکر است که وقتی من در سال شاید کمتر از ۴، ۵ بار به مهمانی بروم؛ اصلاً چندان اهمیتی ندارد که من در مهمانی با که بازی میکنم. واقعیت این است که شاید آدمبزرگها اصلاً به این مقوله فکر نکردهاند که: «این مرتیکه رو نگاه. همش بین بچههاست. واسه اینه که بزرگ نشده.» اصلاً شاید بزرگترها فکر کردند من خیلی هم آدم خوب و لطیفیام که توانستم با بچههایی که بههرحال هیجانات عمیق و لاینوصفی دارند، به زبان مشترک برسم.
در نتیجه؛ صحبت از چیزی که عدم قطعیت دارد و ما واقعاً نمیدانیم بزرگترها دربارهی بازی کردن من با کودکها، آن هم وقتی همسن من دارد در همان مهمانی بحث سیاسی میکند؛ چه نظری دارند، اساساً از پایبست ویران و چرند است و کسی دوهزار گوش خرج شنیدن چنین چیز مفتی نمیکند و خب در اصل باید گفت: «حالِ دل با تو گفتنم هوس است.»
این تو، تویی که حافظ میگوید را، من یک توی نوعی معنا میکنم. این تو، تویی نوعیست و هر تویی این توست. یعنی برای من لااقل هر تویی، توییست که نمیتوانم بگویم: هی تو! بیا برایت از دغدغهام که تفکر بزرگسالان در حوزهی بازی کردن من با کودکانشان در مهمانی به جای پرداختن به مباحث سیاسی در دل آدم بزرگهاست بگویم. یعنی اساساً هیچ تویی همچین محبتی نمیکند که تُوی من باشد و واقعاً مشاوره دهد در این باره که چه باید بکنم. چون بحث، از بدعت حقیر است و مشکل از آنها نیست.
مشکل اینجاست. باید بکوشم تا آنکسی باشم که از او میپرسند. از او میخواهند حرف بزند. بله. اینطوری دستنیافتنی خواهم بود. البته من که میدانم از فردا دوباره تا یک نفر را ببینم سریع هرچه پشت دیوارهی زبانم مانده را سُر میدهم بیرون. ولی خب ادای اتمام حجت درآوردن هم، کار ناشایستی نیست. همین الان مثلاً. مگر شما از من پرسیدید امشب چه چیزی ذهنت را درگیر کرده. نپرسیدید. ولی من فک زدم. شما هم احتمالاً اواسط متن ذهنتان درگیر "چرا" و "چگونه" و "کِی؟" نشد.
چون حرفهام سؤالایجادکنندهی خوبی نیست؛ شاید باید سکوتم سؤالایجادکننده باشد. حالا باز بگذارید سؤال کنم ببینم چه میشود.
– تریاق؛ ۱۴۰۵/۰۲/۰۵.
🛌 @WasCalm | #شما_که_حتما_غریبهاید
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
• #در_شرایط_حساس_کنونی - فصلِ۲، طرحِ۲: "چشمهی حیات" • *نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟ در این سرابِ
• #در_شرایط_حساس_کنونی
- فصلِ۲، طرحِ۳: "التفات"
•
*مرا به کار جهان هرگز التفات نبود؛ رخِ تو در نظرِ من چنین خوشش آراست.- حافظ. • 🛌 @WasCalm | #در_شرایط_حساس_کنونی
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
• "خیال" • - بخشِ یک از سه. تورو آرزو کنم جای همه نداشتنام غمتو درو کنم جای تموم کاشتنام ولی روزی م
• "خیال" •
- بخشِ دو از سه.از تو خونه پر زده پردهی آبیِ اتاق پی تو اومده شاید که بیفته اتفاق پی اینه بوتو برداره بیاره، موندنی میشه پیشِ موی سرخ تو و سردیِ چراغ [اگه یه کاری کنه پرده، تورو اسیر کنه مثلاً اگه به اون کلید برق گیر کنه اون چراغ سرد اگه گرم شه، شعلهور شه اون یادی که سرد شده، یه چیزی تغییر کنه...] اینا آرزوی لحظهلحظه بیداریِ من غشِ ظهرمو بذار به پایِ کمکاری من من باید تا وقتی اکسیژن یه جوری گیر میاد، اسمتو صدا کنم "چرا دوستم داری؟ِ" من این سؤالِ احمقانه تنها نقصت بود و بس تا میپرسیدی میخواستم که بگم: ببین نفس! اینکه یک نفر یه جا پیدا بشه ببیننت، ولی عاشقت نشه، قطعیتش به معجزهاس! ولی اینکه عاشقم نشی طبیعیه برام آخه دنیا اومدم نخوانم و فقط بخوام حالا دیگه به بداخلاقیِ اون خیالِ تو داره عادت میکنه تخیلای این شبام تورو مثلِ وقتی که بابام باهام حرف میزنه مث وقتی که مامانم میگه عاشقِ منه عاشقونه میپرستمت؛ مثِ همون سحر، که فرشتهها میگفتن «این همون که میگَنه!» – تریاق؛ - هشتِ فروردینِ هزاروچهارصدوپنج. 🛌 @WasCalm | #غزل_نشد_خیال_من