• "مرا به من بخوران!" •
- وقتی داشتم این را مینوشتم فکر کردم که پس از وفاتِ ما، روحِ ما سرگردانِ چه شایعاتیست؟ دربارهی ما چه خواهند گفت؟ آیا شعری، جملهای، مثلی از ما هست که کسی برای دلبری از معشوقش در کافهای، ولو به غلط بخواند؟ ما چه شایعههایی به یادگار خواهیم گذاشت؟و شعرها پی یکدیگر آمدند و سپس صدا زدند سپیدی ربوده خواهد شد دلم زیاد پر است از تو چرخ ناهمگون! لبم زیاد به نفرین گشوده خواهد شد نخوانده ماندهام؛ این من که خوب میدانست چه شعرهای سیاهی سروده خواهد شد چه شعرها که نباید نوشت و بنوشتم چه کارها که نباید بکرد و خواهم کرد جنون و عشق، به این دو چه ظلمهایی که روا نباشد و من هم به هردو خواهم کرد منی که شرطِ حیاتش نوشتن است، ببین که گیر کرده میان "بکرد" و "خواهد کرد" زمان در این دو روایت، روایتِ تو و من مدام روی گرینویچ جابهجا شده است سیاهیِ غزل از قبل بوده یا بیآن که مطلع بشوم هیچ جابهجا شده است؟ شبی که صندلی پشتِ خودرو خوابم برد توسطت، سر این پیچ جابهجا شده است؟ چهقدر حرف نگفتم که صد برابرشان دهندهن به گمانِ اضافه میچرخد حصارِ حرفِ نگفته جهانِ من شده و دروغ بین جوانانِ کافه میچرخد و روحِ من که ندارد توان اثباتی، میان شایعههایش کلافه میچرخد مریضها بنشستند و بهر دلبری از کسی، ز بنده دیالوگ به جعل میگویند گلی که کاشتمش مرده سالها و گلی دگر به نام گل شخصِ بنده میبویند مرا رها کنم ای پیچکِ "نبود" که خار به اتفاق خس از شعرِ مرده میرویند نمانده چاره به جز اعتمادِ کاملِ من به این روایتِ ناقص، به این روایتِ تو مرا به خویش به شک واگذار کردی و بعد، مرا کلافه نشاندی مگر که غایتِ تو، مرا درست روایت کند؛ غزل به غزل، مرا به من بخوران؛ کار، با هدایتِ تو – تریاق؛ - یازدهِ فروردینِ هزاروچهارصدوپنج. 🛌 @WasCalm | #غزل_نشد_خیال_من
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
• "مرا به من بخوران!" • - وقتی داشتم این را مینوشتم فکر کردم که پس از وفاتِ ما، روحِ ما سرگردانِ چه
Owdez & Mubie11 - Peydasho - Owdez Mubie (320).mp3
زمان:
حجم:
3.1M
• #شما_که_حتما_غریبهاید •
- شبِ سیوهفتم: "حال دل با تو گفتنم؟ نچ نچ نچ."
«اگر از من میپرسید مسئلهی اصلی غالب جوامع بشری در جهان امروز ما چیست؛ من به شما پاسخ میدهم. اما چون نمیپرسید، پاسخ هم نمیدهم طبیعتاً.»
این دیالوگ را خواندید؟ دیالوگ خودم بود. دیالوگی که تابهحال نگفتهام. من هرگز اینطوری نیستم. در حالت عادی اینطوریام:
«اگر از من میپرسید مسئلهی اصلی غالب جوامع بشری در جهان امروز ما چیست؛ من به شما پاسخ میدهم. حتی اگر نپرسید هم، باز پاسخ میدهم.»
خب نه دیگر. نه. این وضع از فاجعه گذشته. فاجعه برای یکی دو دقیقهی اولیست که دارم بدون اینکه کسی از من سؤالی بپرسد یا بخواهد، اظهار فضل میکنم، استعداد به رخ میکشم و یا به تحلیل وضعیت روابط میان انسانها و پیشبینی دادههای مختلف اجتماعی میپردازم. حقیقتاً اگر دیروز، در روزنوشت چهارِ اردیبهشت عرض کردم که مسئلهای هست به نام دشمنی با خویش؛ یکی از عللش همین بیصاحابیست که میبینید. همین بیصاحاب.
اینطوری است که از نزدیکان من کسی از من نخواسته است بگویم چهطورم. ولی میگویم. کسی از من نخواست بگویم برای چه اینطورم. ولی میگویم. کسی از من نخواست بگویم کی از اینطور در میآیم. ولی میگویم. و همچنین حتی کسی از من نخواست بگویم چگونه از اینطور در میآیم. ولی آن را هم میگویم.
شاید بگویید خب اگر آنهایی که تو به آنها از گفتنیهایت میگویی؛ آشنایاناند که خب پس ایول. مشکل چیست؟ باید بگویم مشکل در فردی که به او میگویم نیست. مشکل پارت اولش است. اینها اصلاً گفتنی نیستند.
برای مثال، توجه بفرمایید: بنده یکباره راه میروم و به اولین آشنایی که میبینم میگویم: «من حالم خوب نیست.» بعد، آشنا نمیپرسد "چرا؟". میگوید: «ای بابا.» اما من مبنا را بر کنجکاوی او میگذارم - گرچه نه در چهره و نه در دستانش هیج ردی از کنجکاوی نیست - و توضیح میدهم: «یاد یه چیزی افتادم آخه، برای اون.» سپس، آشنا حتی نگاه هم نمیکند، چون میداند چیز بهدردبخوری نخواهم گفت. اما من آن چیزی که یادش افتادم را توضیح میدهم: «داشتم فکر میکردم شاید دیگه نباید توی مهمونی با بچهها بازی کنم؛ اینطوری آدمبزرگها رسماً دیگه من رو حساب نمیکنن. تا همینجاشم خیلی عقبم توی بزرگسالبودن. شایدم نه البته. ولی حالم از این بده. من چرا فقط میتونم با بچهها ارتباط بگیرم؟»
خب حقیقت امر این است که این مسئله، یک پارهی خیلی خیلی کوچک از فکر است که وقتی من در سال شاید کمتر از ۴، ۵ بار به مهمانی بروم؛ اصلاً چندان اهمیتی ندارد که من در مهمانی با که بازی میکنم. واقعیت این است که شاید آدمبزرگها اصلاً به این مقوله فکر نکردهاند که: «این مرتیکه رو نگاه. همش بین بچههاست. واسه اینه که بزرگ نشده.» اصلاً شاید بزرگترها فکر کردند من خیلی هم آدم خوب و لطیفیام که توانستم با بچههایی که بههرحال هیجانات عمیق و لاینوصفی دارند، به زبان مشترک برسم.
در نتیجه؛ صحبت از چیزی که عدم قطعیت دارد و ما واقعاً نمیدانیم بزرگترها دربارهی بازی کردن من با کودکها، آن هم وقتی همسن من دارد در همان مهمانی بحث سیاسی میکند؛ چه نظری دارند، اساساً از پایبست ویران و چرند است و کسی دوهزار گوش خرج شنیدن چنین چیز مفتی نمیکند و خب در اصل باید گفت: «حالِ دل با تو گفتنم هوس است.»
این تو، تویی که حافظ میگوید را، من یک توی نوعی معنا میکنم. این تو، تویی نوعیست و هر تویی این توست. یعنی برای من لااقل هر تویی، توییست که نمیتوانم بگویم: هی تو! بیا برایت از دغدغهام که تفکر بزرگسالان در حوزهی بازی کردن من با کودکانشان در مهمانی به جای پرداختن به مباحث سیاسی در دل آدم بزرگهاست بگویم. یعنی اساساً هیچ تویی همچین محبتی نمیکند که تُوی من باشد و واقعاً مشاوره دهد در این باره که چه باید بکنم. چون بحث، از بدعت حقیر است و مشکل از آنها نیست.
مشکل اینجاست. باید بکوشم تا آنکسی باشم که از او میپرسند. از او میخواهند حرف بزند. بله. اینطوری دستنیافتنی خواهم بود. البته من که میدانم از فردا دوباره تا یک نفر را ببینم سریع هرچه پشت دیوارهی زبانم مانده را سُر میدهم بیرون. ولی خب ادای اتمام حجت درآوردن هم، کار ناشایستی نیست. همین الان مثلاً. مگر شما از من پرسیدید امشب چه چیزی ذهنت را درگیر کرده. نپرسیدید. ولی من فک زدم. شما هم احتمالاً اواسط متن ذهنتان درگیر "چرا" و "چگونه" و "کِی؟" نشد.
چون حرفهام سؤالایجادکنندهی خوبی نیست؛ شاید باید سکوتم سؤالایجادکننده باشد. حالا باز بگذارید سؤال کنم ببینم چه میشود.
– تریاق؛ ۱۴۰۵/۰۲/۰۵.
🛌 @WasCalm | #شما_که_حتما_غریبهاید
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
• #در_شرایط_حساس_کنونی - فصلِ۲، طرحِ۲: "چشمهی حیات" • *نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟ در این سرابِ
• #در_شرایط_حساس_کنونی
- فصلِ۲، طرحِ۳: "التفات"
•
*مرا به کار جهان هرگز التفات نبود؛ رخِ تو در نظرِ من چنین خوشش آراست.- حافظ. • 🛌 @WasCalm | #در_شرایط_حساس_کنونی
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
• "خیال" • - بخشِ یک از سه. تورو آرزو کنم جای همه نداشتنام غمتو درو کنم جای تموم کاشتنام ولی روزی م
• "خیال" •
- بخشِ دو از سه.از تو خونه پر زده پردهی آبیِ اتاق پی تو اومده شاید که بیفته اتفاق پی اینه بوتو برداره بیاره، موندنی میشه پیشِ موی سرخ تو و سردیِ چراغ [اگه یه کاری کنه پرده، تورو اسیر کنه مثلاً اگه به اون کلید برق گیر کنه اون چراغ سرد اگه گرم شه، شعلهور شه اون یادی که سرد شده، یه چیزی تغییر کنه...] اینا آرزوی لحظهلحظه بیداریِ من غشِ ظهرمو بذار به پایِ کمکاری من من باید تا وقتی اکسیژن یه جوری گیر میاد، اسمتو صدا کنم "چرا دوستم داری؟ِ" من این سؤالِ احمقانه تنها نقصت بود و بس تا میپرسیدی میخواستم که بگم: ببین نفس! اینکه یک نفر یه جا پیدا بشه ببیننت، ولی عاشقت نشه، قطعیتش به معجزهاس! ولی اینکه عاشقم نشی طبیعیه برام آخه دنیا اومدم نخوانم و فقط بخوام حالا دیگه به بداخلاقیِ اون خیالِ تو داره عادت میکنه تخیلای این شبام تورو مثلِ وقتی که بابام باهام حرف میزنه مث وقتی که مامانم میگه عاشقِ منه عاشقونه میپرستمت؛ مثِ همون سحر، که فرشتهها میگفتن «این همون که میگَنه!» – تریاق؛ - هشتِ فروردینِ هزاروچهارصدوپنج. 🛌 @WasCalm | #غزل_نشد_خیال_من
Pallett & Shahrzad Beheshtian Pallet - Wind in Your Hair (Ft Shahrzad Beheshtian)(2).mp3
زمان:
حجم:
4.7M
• هر شب خواب میبینم،
تو ایستادی بر کوه...؛
و در زیر پایت؛
دشتهایی انبوه.
هر شب خواب میبینم؛
که در زیر مهتاب،
تو چشمهایت آرام؛
من دستهایم بیتاب...
تو ایستاده بودی؛
موهایت در باد.
تو ایستاده بودی؛
دستهایت آزاد.
تو بر شانههایت دو بال درمیآمد؛
خورشید از پشت شب، "آرام" برمیآمد؛
و چشم هایت با من گفتند:
«فردا روز دیگریست.»
در این دریای طوفانی،
زیباییِ تو لنگری است...
هر شب،
خواب میبینم؛
که باد بر موهایت...،
آوازخوان میرقصد در تابِ گیسوهایت.
ما لبهامان خاموش؛
دستهامان در دست.
- لَرزان از هرچه بود -
- لَرزان از هرچه هست -
بعد از اینجا شهریست؛
پر از باغ و باران!
بعد ازین شب روزیست؛
روز و روزگاران!
یکبار در "امید" و بارِ دیگر "اندوه"
دست در دستِ تو ایستادم در کوه؛
و چشمهایت با من گفتند:
«فردا روزِ دیگریست.»
در این دریایِ طوفانی،
زیباییِ تو لنگریست...:)
🛌 @WasCalm | #نت_ولگرد
• کودکانه •
من آشنای دورِ دربهدر میان هیچها
تو آن تصادفی میان لحظههای پیچها
بیا به من بخور! مرا بخور! دهانهی زمین!
شب است و من هنوز راه را نیافتم؛ بمان!
تب است و من هنوز بیدوا و گنگ و نیمجان
منم سرودِ دردهای بیبهانهی زمین
قسم به قبرها که چندباره شعر میشود
قسم که ابرهای پارهپاره شعر میشود
و من که قبرِ من میان ابرها نهفته است
کسی درون او به آسمان هیچ خفته است
به آستانِ آسمان و ریسمانِ بودنت
زمین مرا دوباره برد تا زمانهی زمین
زمین، زمانِ اندکیست تا تو شعر میشوی
زمان، زمینِ کوچکیست کو گذشت منزوی
کنون که خارجی از این دو بُعد؛ بیتکلفی
تو شعر میدهی به ابرِ پنبهای و پفپفی
که ابرهای که گریه میکنند، شعر میچکد
ز پشتِ نالههای مبهمِ ترانهی زمین
سرود مینویسمت؛ تو قصه مینویسیام
ز شوق مینویسمت؛ تو غصه مینویسیام
ز هرچی مینویسمت هزاربار دورتر
که آشنای سایهرو، منم که بیعبورتر،
نوشتم و نوشتمت؛ نوشتنت نشان نبود
از آنچه مانده در غرورِ عاشقانهی زمین
مرا بکش درونِ حجمِ سرخِ بیترحمت
مرا ببر به انزوای خوشههای گندمت
مرا بکش درون خویش و بعد هم گلایه کن
که از چه نورم؟ و سپس مرا بدل به سایه کن
که سایهسایه با تو بودنم حیاتِ روشنی،
شدهست پشت سرخیانِ روشنانهی زمین
پس از تو هرچه سرخ بود و هست، بیخلوص شد
بهارِ جان شبیه آذرانِ کندلوس شد
پس از تو درک میکنم که چیست پشت برگها
و پشتِ راز چشم و قتل و خون و سرخِ مرگها
پس از تو مرگ، اتفاقِ سادهی تغزلی
که میدهد نفس به مرگ ناگهانهی زمین
تورا که میشود به نوشکردن آسمانه شد
چرا ببایدم نگه نداشت؛ جاودانه شد؟
خنکترین نبرد طالبی و آب و یخ، تویی
و دودهای کافههای رفته، نخ به نخ تویی
که هاتیِ هرآنچه چاکلت تلاقی تو و
سیاهیِ من است بیتو، پشتِ خانهی زمین
منم که سرخ پشت سرخ خون دل خورم تورا
تویی که نرم پشت من؛ که من نمیبرم تورا
اگرچه تیز و گرچه خون میانِ ذرههای تو
اگرچه گرگِ من خجالتیست؛ برههای تو...
دریدهاند این منی که میدریدم عمر را
عوض شد این زمانه رسمِ سالیانهی زمین
جنون همیشه اتفاق کوچکیست؛ پشتِ تو
و من همیشه مثل ترس کودکیست؛ پشت تو
به من پناه میدهی؟ نمیدهی؟ چه سخت شد
پس از تو تکیهگاههای نرم سفت و سخت شد
مرا بغل کن، این تلاش آخر است تا مگر
که خوابِ من بغل دهد به کودکانهی زمین
– تریاق؛
- یازدهمِ اردیبهشتِ هزاروچهارصدوپنج
🛌 @WasCalm | #غزل_نشد_خیال_من
Daygard & Ghazal Homayouni1_4947661806546978979.mp3
زمان:
حجم:
10.1M
بچگی نکردم.
دنیا رو نگشتم.
چمنِ سبز، زیر پا، لهولورده.
یه روحِ مشترک،
بین چندتا جسم.
دستای کوچیکش میده کاغذو شکل.
قایق، توی جوب؛
بادبانشو کرد فوت،
میخورد ریزموج،
روی عرشه؛
چشماشو بسته.
- بیشتر از رؤیاست؛
ولی کمتر از آرزو؛
توی آبِ پوچ -
همبازیِ نداشتهمه تو بچگیای که نکردم.
خوابی که ندیدمه؛
تو شهربازیای که نرفتم.
من پدال میزدم رو دوچرخه؛
اون فرمونو گرفته بود.
صدای جیغ و خندهی دوتاییمون،
کلکوچه رو گرفته بود.
من عاشق اشتباه کردن؛
اون عاشقِ اختراعکردن.
یه روزی پیدات میکنم،
از میون همهی اونا که رفتن.
توی حوضِ خونهی مادربزرگ قدِ یه اقیانوس شنا کردن رؤیا شد؛
خیس شد؛
دستامون لیزه،
زخما کوچیکه،
شیشهمون تیزه؛
باهاش نورو بریدی.
میخریم چسب آکواریوم با پولِ تو جیبی.
چشامون برق میزد تو شیشهبری؛
که منشورو گذاشتی رو سرتو دوییدی،
پلهها رو،
دوتا یکی پریدیم.
جیبامون خالی بود و انگار باهاش دنیا رو خریدیم.
منشور شد لبریز،
از آبای غمگین.
بهت گفتم چی شد پس؟
بهم گفتی باز اشتباه کردی.
زاویهنور.
عمق.
من موندم و تو،
کنج.
بچگی توم مرد.
نگات میکردم با حیرت که:
«چهطور خدا رو اختراع کردی؟»
🛌 @WasCalm | #نت_ولگرد
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- همیشه (همیشه یعنی همیشه؛ از خردی تا حالا) دوست داشتم من هم مثل خیلیهای دیگه یک ویدیو ضبط کنم از خیسشدن زمین توسط بارون. همیشه ویدیوهام اینشکلی میشدن. پر از دستلرزه و بیتعادلی.
اما این ویدیوی آخر، مربوط به دو هفته پیش که ثبتش ۲۰ دقیقه وقت گرفت ازم (بارون بازی درآورد هی) و آنچه میبینید دور خیلی تند یک بارش بارانِ یهویی ۵ دقیقهایه؛ کمکم کرد که با دستلرزهام دوست بشم، چون این خروجی رو دوست دارم. فکر کنم تاری عکسهای من یک استعارهست از تار بودن خودم که در تصاویرمم هم ریشه دوانده. اما اگر این تاری منم، دوستش دارم. 📷🚿
🛌 @WasCalm | #بمون
*موسیقی: City Rainfall اثر رامین کوشا.