eitaa logo
🛌 من‌قبل‌از‌شما‌خیلی‌"راحت"‌بودم.
15 دنبال‌کننده
15 عکس
3 ویدیو
0 فایل
این چیزها رو دوست داشتم. شاید هم این‌ها رو نه. فرستادن‌شون رو. نه برای خودم. نه بقیه. کلاً. عرض کردم که. دوست "داشتم". حالا خیلی مهم نیست دیگه. ولی خب شاید بدم نشه که اگر گذرتون افتاد، بدونید اینا کلاً برای شما بودن. حالا یا خودتون، یا از یاد بردنتون.
مشاهده در ایتا
دانلود
- من الان سه‌تا راه‌حل بیش‌تر ندارم: یکی این‌که خودمو بکشم راحت شم. دو این‌که افسرده و مشنگ و خل و چل شم. راه سوم، به‌نظر من اینه که معتاد شم، که لااقل خوش بگذره.
– چراگریه‌نمی‌کنی؟/ علیرضامعتمدی‌.
🛌 @WasCalm |
Reza KoolghaniReza Koolghani - Khashmo Hayahoo (320).mp3
زمان: حجم: 3M
افکارِ منحوسی، توی سرش چرخید. از روسریش رد شد؛ به پادری پاچید. پاچید رو کفشم؛ یعنی "برو بیرون" یعنی که: «دور شو! - دور از من و تهرون -» پاچید رو آیفون؛ یعنی که "برنگرد!" هی با خودم می‌گم...؛ می‌گم: «نترسی مرد!» 🛌 @WasCalm |
• "قصه‌ی آن استکانی که دستم شد، آن دستی که استکانم شد و.‌.. تو" •
[این، عنوانِ این شعر بود.]
لیوانِ چایی‌ام، در دست من شکست دستم که زخم شد، زخمِ مرا نبست گفتم: «مگر تورا، دل نیست؟»؛ گفت: «هست.» گفتم: «ز ما نسوخت؟» گفتا: «در آتش است.» پرسیدمش: «چرا پس چشمِ خویش بست؟» گفت: «این خیالِ توست! ای بی‌خیالِ مست! بیرونِ از خیال، اعماقِ دوردست، دور از حقیقتت، منزلگهم شده‌ست.» او محو می‌شد و تصویر می‌گسست حل مانده استکان در ذره‌های دست آن خرده‌شیشه‌ها در خونِ من نشست لبخند زد، سپس از شیشه، دست رست دستی که شیشه ماند بر جسمِ خسته هست در شیشه مانده خون از بازوان به شَست هم شیشه هست و دست؛ یاد تو نیز... جَست. – تریاق؛ - بیست‌و‌پنجِ فروردینِ هزاروچهارصدوپنج. 🛌 @WasCalm |
RastaakRastaak-Raghs-320.mp3
زمان: حجم: 12.9M
که می‌خوابم و
خواب، مرگه فقط.
که پا می‌شم و بالشم خونیه. 🛌 @WasCalm |
🛌 من‌قبل‌از‌شما‌خیلی‌"راحت"‌بودم.
• #شما_که_حتما_غریبه‌اید • - شبِ چهل‌و‌دوم: "الاغیسم" امروز، ۸ می، روز جهانی الاغ بود. خیلی فکر کرد
- شبِ چهل‌و‌سوم: "مجموع زوایای داخلی" شما می‌دانید بی‌پولی یعنی چه؟ احتمالاً می‌دانید. بروبچ این‌جا این‌کاره‌اند. استادند در بی‌پولی‌شناسی و کشف زوایای مختلف فقر. ما می‌دانیم مجموع زوایای داخلی یک فقر، هرگز به مثابه مثلث، ۱۸۰ درجه و یا به مثابه چهارضلعی، ۳۶۰ درجه نخواهد بود. مجموع زوایای داخلی یک فقر، برابر است با عددی که حاصل می‌شود از مجموعِ زوایای داخلی و خارجی حاصل از شکافتگی‌های همه‌ی انسان‌ها در برهه‌های مختلف زندگی‌شان که عدد بی‌حسابی‌ست. یاد دارم کتاب اقتصاد دهم، می‌گفت ۱/۴ میلیارد نفر از مردم جهان در فقر مطلق‌اند. چون این قضیه شوخی بردار نیست و در همان کتاب، قید می‌شود هر ۴ ثانیه یک کودک بر اثر گرسنگی جان می‌سپارد؛‌ شوخی‌ بی‌مزه‌ای که با مقوله‌ی فقر مطلق آماده کرده بودم را نمی‌گویم. برمی‌گردم به سؤال ابتدایی‌ام. شما می‌دانید بی‌پولی یعنی چه؟ لابد می‌خواهید مثل ویکی‌پدیا بگویید این واژه ابهام دارد و هم صفحه‌ی ویکی‌واژه‌ی بی‌پولی را نشانم‌دهید و هم بی‌پولیِ حمید نعمت‌الله را. خب من جفتش مدنظرم نیست. چون جفتش را همه می‌دانند. من دارم از احساس بی‌پولی حرف می‌زنم. آدم‌ها ممکن است در همان فقر مطلق باشند و در یکی از همان چهار ثانیه یک بار ها هم، بر اساس گرسنگی بمیرند؛ اما باز احساس بی‌پولی نکنند. احساس بی‌پولی، جایی‌ست که تو پول را ببینی. یعنی ببینی یک پولی هست؛‌ اما برای تو نیست. جایی که تو پولی را نمی‌بینی که باشد، اما برای تو نباشد؛ طبعاً احساس بی‌پولی هم نمی‌کنی دیگر. چون اصلاً به فکرت هم شاید نرسد که پولی قرار است باشد که حالا من باید آن را داشته باشم. این‌ها را چرا گفتم؟ چون از صبح به نتیجه‌ی جالبی رسیدم و آن هم این است که این ماجرای قطعی اینترنت، چیزی شبیه به احساس بی‌پولی‌ست. شاید از آن هم بدتر. این یعنی ما می‌دانیم یک اینترنتی هست. اما دست ما نیست. می‌دانیم فقط کمی آن‌طرف‌تر از مرز کشورمان، در کشور دوست و همسایه، ترکیه؛ اختلالی در اینترنت یافت نمی‌شود. می‌دانیم همان مطبوعات‌چی‌ای که ما را وادار به دوست‌داشتن این وضعیت می‌کند، اکسپلورگردی‌اش قطع نمی‌شود. می‌دانیم هستند کسانی که کیلو کیلو پول اینترنت بین‌الملل دارند که محتوای آن اکسپلور را تأمین کنند. می‌دانیم شاید همسایه‌ی بغلی‌مان میلیونی خرج کرده و حالا دارد به صورت محدود استفاده‌هایی می‌کند از اینترنت. این‌ها را می‌دانیم و این جایی‌ست که هر لحظه بی‌اینترنتی، از بی‌پولی هم سخت‌تر می‌شود. این‌جوری که هی به دست دیگران نگاه می‌کنی و می‌بینی دست خودت خالی‌ست. می‌بینی به جای دنده‌کبابِ شاهکاری چون تلگرام، مجبوری سویایِ روبیکا سق بزنی. آخرسر جلوی دوست و همسایه از بی‌اینترنتی خجالت می‌کشی و تصمیم می‌گیری آن تتمه‌ی حسابت را خرج یک مقدار نحیفی وی‌پی‌ان و کوفت کنی تا صورتت را با سیلی سرخ نگه داری. چون زشت است به‌هرحال. تو یک زمان فعال‌ رسانه‌ای‌ای بودی برای خودت. بی‌اینترنتی حتی از منظر گفته‌ها و افاضاتِ حامیان بی‌اینترنتی هم شبیه بی‌پولی‌ست. دیگر انقدر دیدیم آن صحنه‌ها را که تروماتایز شدیم اما به‌هرحال به خاطر آورید آن‌جایی که فلانی می‌گفت مردم جای فلان، فلان بخورند تا گذر کنیم از فلان دوران و فلان؛ بعد خودش را می‌کشتی، یقیناً لب به فلان نمی‌زد. این همان است. این همان کوفت است، فقط دردناک‌تر، چون حقِ بدیهی‌تری به‌نظر می‌رسد. این غائله‌ی اینترنت طبقاتی، در هر سطح و با هر ضرورت و هر کوفتی؛ دیوانه‌کننده به نظر می‌رسد. تو باز برای بی‌پولی یک امیدکی شاید داری که سر برج می‌شود، اول ماه حقوق می‌گیریم. یکمی، یکمی درمی‌آییم از این وضع. الان سر برج و ته برج و وسط برجمان فرقی نمی‌کند. دیگر حتی ربطی به تلاش و تلاش نکردن هم ندارد. هرکسی که زودتر چاره اندیشیده، رفته حسابی خود را معطر و مزین کرده به عطرِ پاچه‌ی فلان‌کسک، حالا یک چیزی گیرش می‌آید. حالا این وسط منی که بی‌پولم چی؟ تویی که هر روز خدا تومن پول اتصال نسبی به اینترنت بین الملل می‌دهی چی؟ من‌وتو چی؟ من‌وتو هیچی باباجان. هیچی. همان بهتر که هیچی. تخصیصِ رایگانِ این چیزها از گوشت گراز حرام‌تر به‌نظر می‌رسد. به‌نظر می‌رسد البته. من که نخورده‌ام. نه گوشت گراز را، نه اینترنتی که برای همه است را. من‌وتو فقط می‌فهمیم که بی‌اینترنتی با همه‌ی شباهت‌هایش به بی‌پولی، یک‌جا توفیر دارد و آن هم این است که: مجموع زوایای داخلی یک بی‌اینترنتی، برابر است با عددی که حاصل می‌شود از مجموعِ زوایایِ داخلی شکاف‌های انسان‌ها میانِ طبقات مختلف زندگی‌شان. – تریاق؛ ۰۵/۰۲/۱۹ 🛌 @WasCalm |
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- بهنام as me.
*از سریالِ بیمارِاستاندارد/ سعیدآقاخانی‌.
🛌 @WasCalm |
Reza YazdaniReza-Yazdani.Asab-Nadaram(320).mp3
زمان: حجم: 8.7M
یا توی هوام نفس بکش؛ یا تنها بذارم. از ریه‌هام چیزی نپرس؛ که می‌خوام ببارم. چیزی نپرس از شهرمون که حرفی ندارم. از من نپرس. از من نپرس؛ که اعصاب ندارم. 🛌 @WasCalm |
🛌 من‌قبل‌از‌شما‌خیلی‌"راحت"‌بودم.
• #شما_که_حتما_غریبه‌اید • - شبِ چهل‌و‌سوم: "مجموع زوایای داخلی" شما می‌دانید بی‌پولی یعنی چه؟ احتم
- شبِ چهل‌و‌چهارم: "ریموت که دیگه نیست که!" ریموت در پارکینگ، وسیله‌ای اساسی‌ست. بگذارید موقعیت را شرح دهم. دو در است. یک در کوچک، یک در بزرگ. در کوچک که وقتی به خانه می‌رسی دورتر است، نیازمند زنگ زدن با آیفون است که آیفون بگیر نگیر دارد و راه مطمئنی نیست. کلید مشخصی هم ندارد. در بزرگ، با شماره‌گیری یک شماره باز می‌شود. برای هر خانوار، دو شماره فعال شده که من یکی از آن‌ها نبوده‌ام. تلفن مادرم هم که یکی از آن دو بوده، دیگر در را باز نمی‌کند. پس این یعنی کسی اگر بخواهد در را باز کند، باید زنگ بزند به بابا؛ بابا شماره‌‌گیری کند و در باز شود. اما من از مدت‌ها پیش؛ حدود ۵ سال پیش که این تکنولوژی شماره‌گیری نیامده بود، به ریموتِ قدیمی خانه، احساس تعلق داشتم و تا الان نگهش داشتم و هنوز هم کار می‌کرد. هنوز کار می‌کرد که هروقت به خانه می‌رسیدم، مزاحم بابا نمی‌شدم. خب. دیگر نیست. ریموت دیگر نیست. ریموت، موت شد. جریانش هم ساده است. افتاد در چاله‌ی آسانسور. من تابه‌حال چیزیم نیفتاده توی چاله‌ی آسانسور. ولی بهم گفته‌اند اگر چیزی بیفتد توی چاله‌ی آسانسور، چاله‌ی آسانسور برخلاف خود آسانسور، اتفاق آسانی نیست و بلکه غیرممکن است. چهار دقیقه‌ی مات. نگاه می‌کنم سیاهی بی‌کرانی که آن ریموت از لایش خزیده و رفته افتاده آن تو. می‌دانم هیچ غلطی نمی‌شود کرد. آن‌قدر مات نگاهش می‌کنم که ماتم می‌گیردم. از آسانسور می‌آیم بیرون. مجبورم از حالا دیگر از آن در کوچک که هم پله دارد، هم دورتر است و هم آیفونش از اپراتور بگیرنگیر دارد؛ بروم بیرون. می‌روم. ساعت دوی صبح است. علت این‌که چرا ساعت دوی صبح آمدم بیرون را در روزنوشت روز شانزدهِ اردیبهشت به تفصیل، تشریح کردم. زباله. تردد همسایگان. بی‌ترددی نصف شب. می‌آیم بیرون و حواسم هست در را طوری نیمه‌باز بگذارم که بتوانم دوباره بیایم داخل. قدم می‌زنم و باد دارد می‌برد. مرا، زباله‌ام را و لباس تنم را. اما یکهو نگران می‌شوم. می‌گویم وای. نکند باد این ریموتی که در دستم است را ببرد. این خیلی حیاتی و مهم است. مشت دستی که از زباله خالی‌ست را سفت می‌کنم و می‌بینم نه. خبری نیست از ریموت. آه می‌کشم. مشتم را باز می‌کنم و انگار می‌گذارم باد، تجسم ریموت را ببرد. از باد برای لحظه‌ای حالم به‌هم می‌خورد، اما بعد طوری نوازشم می‌کند که آن حس قبلی حل می‌شود. باید برگردم خانه‌. برنمی‌گردم. نگاه می‌کنم به انگشت سبابه‌ام. یکی‌ست. یک. می‌‌آورمش بالا. در خیابان شاید یکی دو ماشین تردد کنند که آن‌ها به جهنم. انگشت سبابه را می‌آورم بالا و با صدایی که نمی‌دانم چرا می‌لرزد می‌گویم: «فقط یک ثانیه.‌ افتادن یک ریموت لعنتی، فقط یک ثانیه زمان‌ می‌بره. یک ثانیه‌ که به قبل برنمی‌گرده. می‌شه دوباره سفارش داد یکی نوشو بزنن. می‌شه این رو واسه گوشی منم راه انداخت. هزینه‌ای هم اگر داره که نداره فدای سرم اصلاً. اما ستاره‌ها. پنجره‌های بسته‌ی خاموش. ماشینایی که نیستین. نمی‌دونید من چی می‌گم. من دارم از ریموتکم حرف می‌زنم. ریموتکی که پنج سال همه‌جا با من بود. مدرسه، کلاس زبان، پارک، باشگاه، فلافلی، سوپرمارکت، میوه‌فروشی، کافه، جیگرکی حتی. رنگ دکمه‌ی اصلیش رفته بود انقد فشارش داده بودم. یکی از لذتام بود اصلاً. وقتی می‌خواستم بیام بیرون یا برگردم، با این‌که می‌‌دونستم باید ریموتو پایین بگیرم تا بزنه و مثل همین انگشت لرزون، فقط یک ثانیه زمان می‌برد؛ این کارو نمی‌کردم. می‌گرفتمش بالا که نزنه. که هی با یه میمیک عجله‌دار انقدر فشارش بدم که انگار ریموت معطلم کرده و منم خیلی کلافه‌ام که تهش بگم: "اه لعنتی! باز شو دیگه!" احساس می‌کردم سوپراستارم این‌طوری. حالا بالفرض بشه از فردا با گوشیم درو باز کنم. دیگه چه فایده؟ سوپراستار نیستم که. فقط یک ثانیه. اگه درست نگهش داشته بودم تو دستم، گذشته بودیم از آسانسور. اون‌وقت اگه تو چاه فاضلابم می‌افتاد درآوردنش ناممکن نبود. می‌دونید آقایون؟ می‌دونید خانوما؟ من اصل و اساس مسئله‌ام اینه که انگار تو بازی، ابلیتیمو گرفتن ازم. انگار یهو تو یک ثانیه بهم گفتن دیگه سوپراستار نیستی. حالا باید به جای سوپراستاری، مثل استیوجابز روی یه صفحه‌ی لمسی انگشتمو فشار بدم تا در باز شه یا مثل خواستگار، پایین خونه، منتظر زدن آیفون بمونم. دیگه ابرقهرمان‌ نیستم. می‌فهمید یا نه؟ نمی‌شنوید که اصلاً. خوابیدین رسماً.» انگشتم هنوز بالاست. خبر را به والدینم می‌دهم و گویا خیلی اهمیت چندانی، غیر از این‌که چند روز در عبور و مرور اخلال ایجاد می‌شود ندارد قضیه. انگشتم را با دست دیگرم می‌‌آورم پایین و ناخودآگاه چند انگشت دیگر باز می‌شوند. هر یک، نماینده‌ی تعدادی "یک‌ثانیه‌"ی کوفتی و سرنوشت‌‌سازند که کاش طور دیگری رقم می‌خوردند. یک‌ثانیه‌ها چرخ می‌‌خورند در سرم. یک‌ثانیه‌ها، یک ثانیه هم ولم نمی‌کنند. – تریاق؛ ۰۵/۰۲/۲۰ 🛌 @WasCalm