میدونی. تو زیادی بیرحم بودی. رفتی بدون فکر کردن به اینکه به من چی میگذره.
ظهر التماست کردم که بزار بمونم. بزار پیشت باشم. منو دور نکن. قبول نکردی. گفتی برم سراغ پروژه.گفتی یهشب موندی کافیه. گفتی یهروز دیگه باز میتونم بیام. ولی همون شب رفتی.
همون شب نحس. همون شبی که بعد از حرف زدن با فلور، یکم اروم شده بودم.
همون لحظهای که صدای شیون از تو کوچه بلند شد و من التماس میکردم خدارو، قسمش میدادم این صداها بهخاطر عزیزکردهیقلب من نباشه. ولی بود.