میدونی. تو زیادی بیرحم بودی. رفتی بدون فکر کردن به اینکه به من چی میگذره.
ظهر التماست کردم که بزار بمونم. بزار پیشت باشم. منو دور نکن. قبول نکردی. گفتی برم سراغ پروژه.گفتی یهشب موندی کافیه. گفتی یهروز دیگه باز میتونم بیام. ولی همون شب رفتی.
همون شب نحس. همون شبی که بعد از حرف زدن با فلور، یکم اروم شده بودم.
همون لحظهای که صدای شیون از تو کوچه بلند شد و من التماس میکردم خدارو، قسمش میدادم این صداها بهخاطر عزیزکردهیقلب من نباشه. ولی بود.
اومدن گفتن راحت شدی. تو راحت شدی ولی من چی؟ من 79 روزه که شدم شبیه جسمی که روحش خورده شده.
ذره ذره آب شدم. قول داده بودی که میمونی ولی عمل نکردی. پای قولت نموندی.
میبینی منو؟ تموم شدنم رو میبینی؟ متوجهی چقدر خستهم از زندگی و آدمها؟ میفهمی دارم نابود میشم؟
من خستهم بابا. خستهم. گلوم میسوزه چون نمیتونم داد بزنم. چون اتاقم دریا نیست که بلند فریاد بزنم و گله کنم از نبودنت.