eitaa logo
عـطرنـعـنــٰــاع ‌
688 دنبال‌کننده
601 عکس
3 ویدیو
2 فایل
اینجا ، صدای خاموش ِخیال‌هایی‌ست که به بلندای ستاره‌ها می‌رسد . ورود آقایون محترم به این مکان جایز نیست ! ‌𝖥𝗈𝗋 𝗍𝖺𝗅︎𝗄︎: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6een2a&btn=آینی
مشاهده در ایتا
دانلود
دست‌ش را به گلوی‌ش می‌زند و می‌گوید: "اینجاست، رد نمی‌شود."
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
این پیامو فور کنید تا بگم اگه یه داستان ازتون ساخته میشد اون داستان چجوری بود؟ [یعنی یه شخصیت جدید ازتون میسازم و توصیفش میکنم، و یه خلاصه از روند داستان و زندگیتون میگم. به علاوه اسم کتاب داستانتون و یه عکس با وایب قصه تقدیم میکنم] 📔⛲️ ممبرا هم میتونن شرکت کنندD: برای اینکه چنلتون شلوغ نشه بعد 24 ساعت پاک کنید ؛) 🏷[برای تگ هاتون]
هدایت شده از ساکنین هبیتیتِ مارسیッ
برای چیزهای بیشتر ساکنین هبیتیت دوباره برگشت ☝🏻 همراهیمون می‌کنید؟
عـطرنـعـنــٰــاعJung_Kook_-_Stay_Alive_Prod_SUGA_of_BTS.mp3
زمان: حجم: 3.8M
سرنوشت من تویی. معجزه‌ای که منو از خستگی نجات داد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگه بخواین اینجارو توصیف کنین؟
عـطرنـعـنــٰــاع ‌
اگه بخواین اینجارو توصیف کنین؟ ‌
-زبان گفتار حرف ِقلب‌هایی که هیچ‌وقت شنیده نشدن. -اشک‌های چکیده نشده از زخم چشمانی در انتظار، در انتظار یک آغوش. یا شاید، عمارت بزرگی در کوچه پس کوچه های روستایی در آمستردام، که تبدیل به محلی برای عصرانه‌های زنانه، ولی پر از اندوه شده -مرهم زخم‌هام🌱 -تراپی با اسانس غم -غرق در غم اما تلاش برای ادامه دادن -مکانی برای ابراز احساسات عاطفی که با کمی غم و اندوه مخلوط شدن -آیلی -اینجا بهم حس خوبی میده اینطوری ام که هیچ کانالی رو چک نکنم اکثر اوقات کانالت‌ رو چک میکنم:)) با غمت‌ گریه ام درمیاد و گاهی که احساساتت‌ رو مینویسی اشکم درمیاد -وایب قصه‌های خیالی میده همینطور که هست مثل اسمش " عطر نعناع " مثل خاطره‌ای قدیمی ولی شیرین -کتابخونه ی محبوبی که محل دورهمی های شبانه دخترای قصر بود...شاهزاده قصر هر شب توی کتابخونه میومد و دخترای قصر به دور از جایگاه اجتماعیشون دور شاهزاده میشستن، باهم قهوه میخوردنو از روزشون میگفتن. توی کتاب خونه همیشه نور آفتاب بود و اونجارو گرم میکرد. اما یه روزه طوفانی پرده های کتابخونه کشیده شد و دیگه باز نشد...باد سرد بین قفسه ها پیچید...همه چی تاریک شد..همه چی سیاه و سفید شد. تا اینکه دخترای قصر دور هم جمع شدن و وارد کتابخونه شدن. اونا شاهزاده رو پیدا کردن که تاریکی دورش رو گرفته بود... اونا شاهزاده رو پیدا کردن که تاریکی دورش رو گرفته بود پس همه دورش نشستن،‌یکی عود با عطر نعناع روشن کرد، یکی براش کتاب خوند، یکی براش نوشت، یکی براش خوند، یکی بهش گوش کرد، یکی توی درساش کمکش کرد... اونا کم کم شاهزاده رو سر پا کردن. شاید هنوز پرده ها کشیده باشه ولی یواش یواش اونم باز میکنن. مگه نه شاهزاده؟ -عطر نعناع:یه کلبه ی چوبی ِشناور توی مردابی از غم که بیشتر مواقع با چشمای پف کرده بهش پناه آوردم -یه کتابخونه متروکه تو شهر بی‌سکنه که فقط صاحب کتابخونه اونجا زندگی میکنه اونم فقط به خاطر خاطراتی که با اون داشته و حالا بعد از اون خاطراتش شدن همه چیزش :) -در میان هیاهوی جهان، جایی که خانه‌ها تنها چهاردیواری از آجر و سیمان‌اند، عمارتی ایستاده است که معنای دیگری دارد؛ عمارتی که از جنس «خانواده» است، نه از جنس سنگ و خاک. اینجا، جایی است که «کسی نیست»؛ یعنی هیچ‌کس در این میان غریبه نیست، هیچ‌کس تنها نمی‌ماند و هیچ روحی در این تار و پود، بی‌سرپناه نمی‌ماند ،، سنجابک -شما میگی عطر نعناع،ما میگیم خونه. -شاید جایی که توش خودمون هستیم؟! با قهوه می‌شینیم و نوشته‌های نونا رو با اشتیاق می‌خونیم. یه اتاق در بسته که هر کسی یه جور توش خودشو نشون میده بدون ترس از قضاوت آدم ها -آیلی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا