آنقدر زخمی و آسیبدیده هستی، که دیگر از فکر کردن به همهچیز خسته شدهای.
اندوهی در سینه دارم که با گریه رفع نمیشود، با فریاد رفع نمیشود، با ساعتها حرف زدن و جمله ساختن رفع نمیشود؛ عزیزم، دچار چنان غمی شدهام که با گذر صدها سال هم از بین نمیرود.
چیست این بغض ِدر گلو خانه کرده، که حتی در بهترین لحظات زندگیمان هم دست از سرمان برنمیدارد؟