تلاش کردن برای بهتر شدن؟
نمیدونم. انگار تو استخر کمعمق غرق شده باشم. تلقین کنم که عمقش بیشتر از چیزیه که فکر میکنم و غرق شم. واقعا غرق شم تو همون عمق کم.
همش تقلا میکنم تا مفصلهام رو حرکت بدم و پاهام رو صاف کنم تا بتونم خودم رو از غرقشدگی ِساختگی نجات بدم.
ولی اگه واقعا غرق شم چی؟
اگه همون طناب نازکی که منو وصل کرده به زندگی هم پاره شی؟ چون احساس میکنم داره روز به روز نازکتر میشه.
این استخر ساختگی انقدر تو ذهنم بزرگ شده که حسم شبیه کساییه که بارها و بارها توش غرق شدن ولی زندهن.
سنگهای اطراف استخر خیلی سر شدن. هربار که بهشون تکیه میدم تا لحظهای نفس بکشم از دست آب، سر میخورم و دوباره به آغوش دریا برمیگردم.
شدم شبیه کساییه که دستها و پاهاشون قطع شده. هیچ توانی برای به حرکت دراوردن خودم ندارم که خودمو حتی از همون عمق کم نجات بدم.
خستهم. بالاخره خسته میشم. خسته شدم.
بالاخره یهروزی به یه نقطه خیره میشم و آروم آروم میرم پایین. یهو استخر کم عمق ِذهنم تبدیل به بزرگترین اقیانوس ِجهان میشه و منو میبلعه. انقدر میرم پایین که چشمهام بسته میشه.
امیدوارم وقتی بازشون کردم تو رو ببینم. نه آبهای بیخاصیت ِاطرافم رو.