+اینیمنی دیروز یکی برات نامه نوشته بود گفتی فردا میام راجبش حرف میزنم نمیزاریش دیگخ؟
-وای لعنت یادم رفت
گاهی اوقات یک اشتباه تا سالها تو را میرنجاند. هرچه تلاش میکنی تا آن را جبران کنی باز نمیتوانی آن عذاب وجدان را تسکین دهی.
چهار ساله که به روشهای مختلف عذرخواهی میکنه.
هنون چهارسال پیش بخشیدمش. ولی بازم وقتی اون اتفاق یادآوری میشه برام، ازش حس بدی میگیرم.
ولی خب، میگذره، مگه نه؟
آینی عزیزم راستش نمیدونم چطوری باید برای تو نامه نوشت چون هر بار نوشتههات رو میخونم حس میکنم یه تیکه از دلت رو بین کلمات جا گذاشتی انگار حتی وقتی درباره خودت حرف نمیزنی باز هم میشه یه عالمه احساس رو بین جملههات پیدا کرد هر بار که توی چنلت چیزی میخونم حس میکنم با آدمی طرفم که خیلی بیشتر از چیزی که نشون میده توی دلش میگذره انگار یه سری حرفها هیچوقت فرصت گفته شدن پیدا نکردن و یه سری دلتنگیها انقدر عمیق شدن که دیگه حتی اسم مشخصی هم براشون وجود نداره یه چیزی که همیشه توی نوشتههات توجهم رو جلب میکنه اینه که حتی وقتی از غم مینویسی حتی وقتی از نبودن از خاطرهها یا از زخمهایی که هنوز جاشون مونده حرف میزنی باز هم یه چیزی توی کلمههات زندهست انگار یه گوشه از وجودت هنوز به یه نور دور خیره شده هنوز یه امید کوچیک رو ول نکرده حتی اگه خودش هم ندونه دقیقاً دنباله چیه بعضی وقتا فکر میکنم آدمایی که زیاد احساس میکنن بیشتر از بقیه خسته میشن چون همه چیز بیشتر توی دلشون میمونه یه خاطره بیشتر اذیتشون میکنه یه جای خالی بیشتر به چشمشون میاد و یه جمله ساده میتونه مدتها توی ذهنشون بچرخه ولی با این حال همین آدما هستن که قشنگیهای دنیا رو جور دیگهای میبینن من نمیدونم پشت هر کدوم از نوشتههات چه اتفاقی خوابیده یا چه چیزایی باعث شدن بعضی از جملههات اینقدر سنگین باشن ولی میدونم کسی که اینجوری مینویسه هنوز دلش زندهست هنوز براش مهمه هنوز نسبت به آدمها و خاطرهها بیتفاوت نشده و هنوز یه قلب مهربون پشت همه اون کلمات وجود داره
راستش نزدیک سه ساله که تو رو میشناسم سه سالی که شاید هیچوقت گفتوگوی خاصی بینمون نبوده باشه اما برای شناختن بعضی آدما همیشه لازم نیست کنارشون زندگی کنی گاهی کافیه نوشتههاشون رو بخونی و رد احساساتشون رو بین کلماتشون پیدا کنی تو برای من فقط یه اسم روی صفحه گوشی یا یه چنل نبودی تو بخشی از روزها و شبهای این چند سال بودی با همه اون نوشتههایی که گاهی غمگینم میکردن گاهی به فکر فرو میبردنم و گاهی حس میکردم یه نفر اون طرف صفحه دقیقاً چیزهایی رو نوشته که آدم خودش نمیتونه به زبون بیاره شاید به همین خاطره که بعد از این همه مدت هنوز خوندن نوشتههات برام حس آشنایی داره انگار دارم صدای دوستی رو میشنوم که مدتهاست میشناسمش حتی اگه کیلومترها ازم دور باشه شاید بعضی روزا همه چیز سختتر از چیزی باشه که بقیه میبینن شاید بعضی شبا اونقدر طولانی بشن که آدم فکر کنه صبحی در کار نیست ولی هیچ شبی تا ابد نمونده همونطور که هیچ زخمی تا ابد تازه نمیمونه حتی اگه جاش همیشه باقی بمونه فقط میخواستم بدونی چیزی که من از بین نوشتههات میبینم فقط غم نیست من عمق میبینم صداقت میبینم و قلبی رو میبینم که با وجود همه خستگیهاش هنوز احساس کردن رو بلد مونده و به نظرم این چیز کمی نیست امیدوارم یه روزی وقتی به گذشته نگاه میکنی لبخندها سهم بیشتری از خاطراتت داشته باشن امیدوارم چیزایی که این روزا روی دلت سنگینی میکنن آرومتر بشن و امیدوارم آرامشی رو پیدا کنی که انگار مدتهاست بین کلمههات دنبالش میگردی مراقب خودت باش آینی
_آیوری